
بضاعتم آنقدر زیاد نیست که برای یک دوره کوتاه آموزشي اين همه هزینه کنم و بعد با پرسه های دلچسب در فضای وبلاگستان فارسی، هر آنچه یاد گرفتم از سرم برود و باك و خيالم نباشد. اعتماد به نفسم هم آنقدر زياد نيست كه در گوشه اي امن بنشينم و از فضاي نا امن ايران عزيزم در فضای مجازی و بدون خط قرمز وا اسفا سر دهم و صدايم بلندتر از همه باشد.
می دانم اگر همین فضاي مجازي هم نباشد اینجا نفسم به شماره می افتد از دلتنگی اما وقتي هست هم نفسم مي گيرد اگر نيايم و ساعت ها چشم ندوزم به سلامي و نشاني و گاه نيشي از هر آنكه ناديده دوستش داشتم در اين چند ماه كوتاهي كه به اين خانه ميزبان و ميهمانش بودم.
ياري ام كنيد كه اين وداع ، تلخم نيايد. و البته مهمترين انگيزه بدرودم، پرهيز از كنج عافيت نشستن در اینجا و شاخ و شانه كشيدن براي عافيت طلبان آنجاست. بگذار اين چند روز نيز بگذرد و برگردد آن روزهايي كه پس از نوشتن هر مطلبي در اين فضا، تمام درهاي خانه را محكم ببندم و چشمم به پنجره تا صبح بي خواب بماند، مثل همان شب كه به سردار احمدي مقدم، " خيالت راحت " گفتم و نيمه شب خيال خودم و چهار دوست ديگرم در روزنامه پريشان شد كه حتما يادشان هست. يا مثل آن روز كه براي برادر مرتضوي نوشتم كه اگر كودكانش دست به كبريت نزدند خودش خانه را به آتش نكشد و بعدش تا صبح از هراس آتش گرفتن خانه ام نخوابيدم.
وبلاگستان آزاد تر از فضاي روزنامه است و بلاخره روزنامه خط قرمزهاي خودش را دارد كه چه دور باشی و چه نزدیک ، خط قرمزها سر جای خودشان هستند و مي توان از اينجا هم نوشت و خیلی هم غصه نخورد که هوای آزادی نوشته هایم را با گذشته متفاوت می کند. به هر حال برای من اگرچه بر می گردم - حتی اگر کسی منتظرم نباشد- شاید وداع با اهالي اين خانه مجازي، تمرین سختی باشد.
می دانم بازديد كنندگان اين خانه از حيرت هر روزم بي خبر نبودند و خوب مي دانستند كه آمار بالايشان بيش از آنكه مغرورم كند، مسرورم مي كرد و لینک و انتشار مطالب اينجا در سایت ها و وبلاگ ها و روزنامه های محلی نیز بیش از آنکه پر توقع ام کند، پر انگیزه ام می کرد، حضورشان را قدر مي دانستم و قدم رنجه هايشان را بزم مي پنداشتم و نيشي اگر بود را نوش مي يافتم و هر روز به روزهاي تنهايي ام ياري نكو را مي افزودم. آخر اينجا خود خودم بودم و شايد از اين رو بود كه هر كه آمد هم ديگر نرفت و ماندنش بار مسئوليتم را سنگين تر كرد.
و اما حالا كه خودم مي خواهم بروم، مي توانيد مثل هميشه بشنويد صداي گريه هايم را، آخر هيچ وقت خجالت نكشيدم از شما، چه آن روز كه از دستفروشي آقاجانم گفتم و سر شكستگي هاي پس از ازدست دادن شغل اش و چه امروز كه پر رويي كردم و خودم را با آقاي خاتمي مقايسه كردم و سختيهاي نشستن پشت ميز اعتراف.
پس امروز نيز خيالي نيست اگر بگويم هنوز نرفته، دلتنگم ، هنوز نرفته گريه دارم و هراس كه مبادا دلم در اين هواي سرد و ميان صورت هاي سردتر اينجا يخ كند از تنهايي، اصلا خجالت نمي كشم اگر بگويم گاهي برايم دلتنگي كنيد كه من يك نگاه برآشفته و سر برگرداندن گاه به گاه دوستان و ناديده گرفتن و طعنه زدنهاي شما را به صد ناز و كرشمه اينجا نميفروشم. پس گاهي، فقط گاهي اگر حس و حالي بود، برايم دلتنگي كنيد چون من هميشه دلتنگ تان هستم.

