تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم
                                                 

قرار بود من نيز امروز با همه دوستانم  كه در صد و يكمين سالگرد مشروطه ، به جاي جشن و راه رفتن در صفحات تاريخ با دانشجويان در بند اعلام همبستگي كردند ، همراه شوم. اما ديدن اين عكس و هزار و يك عكس ديگراز  احمدي نژاد و حداد و تحفه هايي كه برايشان آوردند و موجب شد كه آنان به رنگ و لباس ملت و جماعتي احترام بگذارند، كافي بود تا بار ديگر " بازي " عوض شود.

تصور كنيد اگر درهاي مجلس و دولت اين روزهاي به روي " همه" مادران و زنان سرزمينمان باز بود ، به جاي اين كلاه پشمين كه زنان تركمن براي رئيس مجلس هديه آورده اند ، چه تصويري در قاب دوربين هاي عكاسان مي نشست.

راه دوري نمي روم، اگر در هاي مجلس اين روزها به روي مادران همين دانشجوياني كه بزرگترين جرمشان نشستن در برابر دانشگاه و در خواست نابجاي آنان براي آزادي همكلاسي هاي ديگرشان بوده، باز شود، آيا آقاي رئيس با همين خوشحالي مضاعفي كه اينجا براي گرفتن شال و كلاه و لباس سرخ  زنان تركمن، ظاهر شد آنجا نيز چنين مي كرد؟ اگر چه در را اگر باز كند باز هم سرخي نشان از تحفه را مي بيند؛ يك صورت سرخ از سيلي هست و يك دل خون شده كه البته سرخي اين صورت و اين دل خون شده به سرخي  اين تحفه پذيرفته شده  نخواهد بود اما آنقدر ها هم كبود و بدرنگ نشده كه ارزش نگاه كردن نداشته باشد.

نترس آقاي حداد!  باز كن درهاي مجلس را.  بگذار بيايند تو، چند زن ساده روستايي بيش نيستند، حتما از لهجه شهرستاني شان مي فهمي كه خيلي هم اهل خط و نشان كشيدن نيستند. مادر بهاره هدايت را كه ببيني خواهي يافت كه موجود خطرناكي هم نيستند و فقط دلشان كمي داد و زار زدن مي خواهد. بچه هاي عبدالله مومني را هم اگر ببيني خنده ات مي گيرد از بس كه اسخواني و لاغر اند، درست مثل خودت اما برق چشمهاي هميشه به راه آنها كجا  و برق چشمهاي تو كه اين روزها مدام مي خندي كجا؟

سخت نگير آقاي رئيس . خب معلوم است اگر بيايند تو ، كمي هم كج خلقي مي كنند و گاهي نق مي زنند و گاهي داد هم مي زنند ولي خب تو هم كه خوب مي داني چگونه به آنها بگويي ؛ با چسب بچسبانند اين دل هزار تكه شان را كه هر تكه اش در گوشه اي از اين خراب شده دوست داشتني جا مانده انگار.

باز كن اين در هاي سخت و سنگين را بگذار بيايند تو.  آنها هم دست و دلبازي مادرانه بلدند . هديه برايت دارند.به اندازه بضاعت خودشان. بردار اين كلاه را از سرت، بگذار خواهر داغدار بهاره چارقد سياهش را بپيچد دور سرت و بگذاراصلا برايت بگويد كه كودك به دنيا نيامده اش، از فشار اين همه درد مرده است . به همين راحتي.

بگذار مادر محمد هاشمي و خواهر علي نيكو نسبتي هر چه ناخوشي كه اين روزها دارند را بگذارند به حساب كساني كه دلبندانشان را به بند كرده اند.باور كن هيچ اتفاقي نمي افتد اگر مادر احمد قصابان بيايد برايت زار زار گريه كند  و اشك بريزد و يك كمي هم بي قراري كند .

 بي تابي شان را تاب نداري يا گمان مي بري كه چادر از سر بر مي دارند و به ميله هاي مجلس دخيل مي بندند و از آنجا بيرون نمي روند؟ نه، ساده تر از اين حرف ها يند. چه بسا وقتي بيايند آنجا،  آزادي وصله هاي تن شان را هم ازتو نخواهند و تنها به تو بسپارند حالا كه درجاي بزرگتري  نشسته اي، كمي هواي عزيزان شان را داشته باش تا مبادا كسي لگد به پهلوي شان بزند.  نمي گويند كه  حتما و حكما  لگد مي زنند ، نمي گويند حتما چشم بند مي زنند و تا صبح چراغ ها را برايشان روشن نگاه مي دارند ، نمي گويند حكما چندين بار به خانه شان مي ريزند و كودكانشان را مي ترسانند و وصله هاي ناجور به آنها مي چسبانند ، نه ، مي گويند "شايد".  و بعد بچه ها را مي سپارند به تو و قانون تا بزرگي كني و مراقب باشي كه "شايد"  كسي لنگه كفشي از دستش آوار نشود روي سر بهاره يا هركس ديگر.

آقاي حداد! كسي كه هر صبح گل ياس از باغچه خانه به پيشخوان هيات رئيسه مجلس ايران مي برد ، كجا تواند پژمردن جوانان يك خانه بزرگتر را ببيند و گوشه لب نگزد ؟  يا تو پس از تصويب هر طرح و لايحه، گل ياس را ناز و نوازش نمي كني و ما به خطا ديده ايم يا آنكه ما بيش از اندازه براي  صورت هاي چروكيده  و غمگين همسر جوان و كودكان و مادران و پدران اين خانواده هاي دردمند مرثيه بيجا سر مي دهيم و همان به كه گل بگوييم و گل بشنويم.

با اين همه اما دلم صاف است كه به اين بازي ما نمي خندي  و نمي گويي ؛ خب بگذار يك گوشه اي با بلاگ ها و لينك ها و اين ابزار و يراق دنياي ديجيتالي شان دلخوش باشند و هي بيانيه بدهند و هي نامه امضا كنند و هي لوگو عوض كنند و هي اعلام همبستگي  كنند و هي... مي دانم اگر مي خندي هم، بي صدا مي خندي و سر به زير. چون نديدم كه در راهرو هاي مجلس، چشم در چشم ، برچسب و انگي كه دوستانت مثل آب خوردن مي زنند  را بچسباني به پيشاني ما .  هميشه يك كم فاصله مي گرفتي و چند قدم دور مي شدي  و  بعد يك جوري دل آدم را خون مي كردي كه همه مي فهميدن بر خودت هم سخت رفته است اينچنين بي مهري كردن. 

حالا هم  با نگاه كردن به لبخندي كه زير اين كلاه پشمين كمي هم مرا خشمگين مي كند، مي پندارم اگر باز كني اين درهاي لعنتي را ، ممكن نيست دلت نلرزد از ديدن مادران ساده اي كه از تو هيچ نمي خواهند جز نظارت بر اجراي قانون كه ساده ترين وظيفه قوه تحت امر توست. 

پس كلاه از سر برداركه چارقد سياه برايت آورده اند . ببين چشم هاي بسياري اين روزها به درهاي آهنين مجلس است  با هديه هايي در دست ؛ يا تو ازاين  در بروي يا ديگران را نيز به اين خانه راهي باشد.

 

+ [15:57]