تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم
بالاخره من آدم شدم. يك آدم ايده‌آل. يك عنصر مطلوب. يك شهروند قابل اعتماد. باور كنيد. اصلا سخت نيست. كافي است عقل و احساس‌مان را بسپاريم به دست كساني كه بهتر از ما به فكر دنيا و عُقباي ما هستد.   

براي مثال من ديگر بي‌خود و بي‌جهت دلم برای هیچ كدام از مقاله‌هاي حذف شده‌ام نمي‌گيرد. خيالي نيست كه ديگر نمي دانم از چه بنويسم تا مشمول بخشنامه‌هاي جور به جور دبيرخانه‌هاي مسئول و غيرمسئول نشود و حذف نشود. دلم براي هيچ يك از دانشجوياني كه هر غروب‌، خانه‌شان مثل قبرستاني در انتهاي يك روستا، غمگين و سوت و كور مي‌شود، نگرفته. بخش‌نامه‌ها كه بي‌خود صادر نمي‌شوند. حتماً و حكماً خيري در آن‌ها هست كه به عقل و شعور ما قد نمي‌دهد.

بگذار زن اسانلوي شركت واحدي ! آنقدر به اين در و آن در بزند  و مستاصل شود تا هفت نسلش ديگر هوس نكنند نق و نوق بزنند. همان بهتر كه كه هيچ كس كاري از دستش بر نمي‌آيد و بچه‌هاي او هم بي‌خودي دلشان را به خبرنويسان هيچ روزنامه‌اي خوش نكنند. آخر، بخش‌نامه داريم. بخش‌نامه‌ها را هم كساني نوشتند كه خير و صلاح من و شما را مي‌خواهند وگرنه با خلايق كه پدركشتگي ندارند. 

كاش مكرمه را زودتر سنگسار كنند، تا دو فرزندش بعد از سنگسار پدر ، همين مادر فاسدشان را هم تا ابد با صورت له شده زير خروارها سنگ و كلوخي كه از سوي بهترين انسان‌هاي كره زمين به آن‌ها هديه شده، تجسم كنند و ديگر هوس عشق ممنوع به سرشان نزند. اصلا خدا كند مراسم سنگسار مكرمه را از رسانه ضرغامي و شبكه جهاني كوثر و العالم به صورت زنده پخش كنند تا همه مفسدين عالم اصلاح شوند و دسته دسته گريان و نالان بيايند ايران و توبه كنند و ما بزرگوارانه آن‌ها را ببخشيم.

دلم  اصلا براي زناني كه دنبال برابري حقوق‌شان با مردان سرزمينم بودند نمي‌سوزد حتي اگر دادگاه تجديد نظر هم بر حكم هاي سنگين زندان‌شان دوباره مهر تاييد بزند و همزمان خط توطئه‌شان توسط زني ديگر در رسانه ملي افشا و اعتراف شود. نه، دلم نمي‌سوزد. بخش‌نامه داريم كه دلم نسوزد.

به من چه كه کارگر بیکاری ، بی عار داد مي زند "من الان شش ماه است که بیکارم" و بعد خودش را زير چرخ‌هاي پولادين قطار مترو مي اندازد و له مي شود. بهتر که مثل آن يكي همپالگی اش با طناب و دار داغ به دل زن و بچه اش نگذاشت و قال قضیه را یکجا کند.

به من چه كه سر دانشجويان زنداني چه مي‌آيد و پسرهای عبدلله مومنی هوس پیش پدر بودن به سرشان می زند.

به من چه كه عدنان، روزنامه‌نگار مريواني قرار است اعدام شود و مادرش می گوید من هم مي ميرم از مرگ عدنان.

به من چه که دولت تنها شاکی خبرگزاری ایلنا است و خبرنگارهای این خبرگزاری هنوز بیکار  اند و  اقساط شان  شده قوز بالای قوز زندگی شان. خب بروند یک کافه راه بیندازند درست مثل بی تا و بهنام و كافه تيترشان، بعد هم اگر كسي از  تجمع بيش از دو تفر نگران شد بيخود هياهو راه نيدازند ، صندلي و كاسه بشقابشان را به حراج بگذارند و بروند. 

من  آدم شدم. قرار نيست به اين‌چيزها فكر كنم. حتي براي يك لحظه. ديگر به بنزين و ماست و كره و گوجه فرنگي  هم فكر نمي‌كنم.

دلم حتي براي دخترك‌های جوان شهر هم نمي‌سوزد كه حقيرترين‌ آرزويشان پيچيدن باد لاي موهاي‌شان است وقتي كه روي دوچرخه‌اي بنشينند و بلوار كشاورز را فتح كنند. همان بهتر كه باتوم بر فرق سر اين قرتي هاي سبك مغز فرود مي‌آيد تا آدم شوند و به جاي آنكه بي "صيغه " و سجده  در برابر مردان مومن شهر، روانه كوه و جنگل و طبيعت بيجان و جاي دگر اين خراب آباد شوند ، در "خانه‌اي امن"  آرام گيرند.

من آدم شدم. يك شهروند مدني قابل اعتماد. باور كنيد. نه ، مدنی نه، يك شهروند معمولي قابل اعتماد. نشان به آن نشان كه چند هفته است  ديگر توي روزنامه‌ها هيچ مقاله‌اي از من چاپ نمي‌شود. آدم شدن سخت نيست. فقط بايد به بخش‌نامه‌ها عمل كرد. فاصله تا بهشت برين به همين كوتاهي است و ما چقدر غافل بوديم و ما چقدر كر و كور بوديم و ما چقدر منافق بوديم و ما چقدر فاسد بوديم و ما چقدر برانداز مخملي بوديم و ما چقدر كودتاچي خزنده و غير خزنده بوديم و ما چقدر اصلاح‌طلب بوديم و ما چقدر روزنامه‌نگار بوديم و ما چقدر دانشجو بوديم و ما چقدر كارگر بوديم و من چقدر زن بودم.

من آدم شدم. باور كنيد. اما نمي‌دانم چرا بي‌خود و بي‌جهت اينقدر دلم مي‌گيرد. نمي‌دانم چرا بغض لعنتي رهايم نمي‌كند. خسته شدم از بس،‌ هرشب، هرشب، توي رختخواب، جوري كه خواب همسايه نپريشد گريه كردم. دلم مي‌خواهد باز هم مثل هميشه راه بيفتم توي پياده‌روي خيابان وليعصر كه قاليباف از سنگ براي‌مان بافته، تا چهار راه وليعصر يواشكي بغض كنم و بي‌صدا اشك بريزم. دلم مي‌خواهد همين‌جور بي‌خود و بي‌جهت از چهار راه وليعصر را بيفتم تا ميدان انقلاب و بلند بلند گريه كنم. جوري كه همه فكر كنند مادرم مرده است. بعد از آن‌جا بروم تا آزادي گريه كنم.  اما يادم باشد قبلش به بخش‌نامه‌ها نگاه كنم. شايد گريه كردن يك زن آن‌هم با صداي بلند، آن‌هم توي خيابان انقلاب، باعث تشويش اذهان ظريف و حساس عمومي و مخل امنيت نرم و مخملين ملي باشد. 

و حالا خانم‌ها،‌ آقايان، اگر مرا توي بهشت ديديد، تعجب نكنيد! آخر من سر به راه شدم. آدم شدم. مگر نشان آدم شدن همين ها نيست ؟

 

+ [22:29]