
بعد از سالیانی يكي از دوستان، بخت اش باز شد و چشم شيطان كور و گوشش كر ، شوهرش هم ديگر "هشت " اش گرو "نه" اش نبود و ما را هم خيالي نبود كه اعداد و ارقام قرض و قسط ريز و درشت خانه و ماشين و شام شب عروسي اش را چرتكه بيندازيم و هي غصه اش را بخوريم ، تازه خيرش به ما هم رسيد و حصه و نصيب مان همان كليد ويلاي خانواده شوهرش شد تا بارو بنه بکنيم و سهميه يك ماه بنزين تازه عروس كه چه عرض كنم، تنها عروس جمع را يك روزه، لاجرعه سر بكشيم و روانه شمال شويم.
تمام راه غصه دار بودم كه مبادا به نيمه راه نرسيده، رخسار زردم، خبر از سر درون دهد و قضاوت دوستانم نسبت به من عوض شود. در تمام توقف هاي زود به زود و مكررمان ، مدام پر از هول و هراس مي شدم كه مبادا وقتي توي كيف و ساكم پي چيزي مي گردم ، از چشم و نگاه آنها در امان نمانم و هي نق زنند به عهد شكني ام يا وقتي هم مي زنم به گوشه اي دنج، گوشه لب كج كنند و ذهنيت شان نسبت به اين همه شادي مضاعف و بالا و پائين پريدن هاي مكرر و غمگين شدن هاي زود به زودم به هم ريزد.
فقط بسته آدامس را از كيف بيرون مي كشم و حواسم هست كه كاري نكنم تا بعد از آن سر نشينان خودروي زپرتي مان در نصيحت باز كنند و تمام سفرم پر شود از دلسوزي و خيرخواهي دوستاني كه مدام بالاي منبر مي روند.
آدامس هم نعمت بزرگي است در اين وانفساي گيجي و گنگي كه زير دندانهايت با غیظ و غضب بجوي و لحظاتي را خلاص شوي از آن همه عذابی كه رهايت نمي كند. اما وقتي انسان در قاموس بسياري از انسان ها، تنها با قضاوت و پيش داوري معنا مي يابد، چاره اي نيست جز مراقبت کردن از رفتار خود آن هم در سفر كه معمولا همه كمي از "خود" فاصله ميگيرند و ميشوند باب طبع "ديگري".
كم نگذاشتم و كم نگذاشتند همسفران اين سفر كوتاه و با هر مه رقصنده بر فراز آسمان خيس جاده چالوس، دستهاي ما نيز رقصيد و با هر پيچ جاده اش، پيچ و تاب ما بود و باز دستهايي كه بي سبب از دو سوي ماشين ، كش و قوس مي آمد و از شلاق تند باران و باد هم به داخل ماشين نخزيدند. انرژي من اما تمام شده بود وپيشاني ام خيس عرق با اين همه اما از ترس دوستانم لام تا كام حرف نزدم و با ترس به كيفم نگاه مي كردم . دلم مي خواست كم نياورم و همچنان با فرياد بخوانم:
" ببار اي ابر بهار، در شباي تيره چون زلف يار..."
اما كم مي آورم و ساكت به روكش صندلي ماشين خيره مي شوم.
فكر و خيالم پر از چون و چراهايي مي شود كه اگرچه آني رهايم مي كند اما در درازناي جاده ادامه مي يابد؛
مگر چه عيبي دارد كه آدم ها را به واسطه آنچه كه خودشان براي خودشان مي پسندند ، بپذيريم و نه آنگونه كه ما برايشان مي پسنديم؟ و البته مادامي كه آنچه آنها براي "خود" پسنديده اند ، آسيبي به "ديگري" نزند.
براي يك آن، احساس شجاعتم به تمامي حس هاي ديگرم غلبه مي كند كه بي هراس از پيشداوري و قضاوت همسفرانم، خودم باشم. مهياي هر گونه نگاه تند و عضب آلود دوستانم مي شوم اما جمله ام به نيمه نرسيده همه از شكستن عهد اول سفر مي گويند و:
- نمي شود، ما هم نمي كشيم كه تمام اين راه را فقط با داد و ساز و آواز و باد و باران راه سر كنيم، مي زنيم كنار و چادر استراحت كوتاه كه پهن شد ما هم بساط خودمان را پهن مي كنيم.
رسيديم به منطقه اي كه مي شود تا قبل از رسيدن به دريا ، خود بود و لميد، خاصه آنكه ديگر كسي براي ديگري خط و نشان نمي كشد، اصلا از ابتدا هم غلط بود كه عهد ببندي در تمام سفر دست به تلفن همراه نزني و قيد هر آنچا در شهر و خصوصا پايتخت سياسي اش ميگذرد را بزني. حتي شوهر تنها عروس جمع هم، با یک اس ام اس ما را به ترك اعتيادي اينچنين تشويق مي كرد.
انگار همه قوم خويش هاي ما هم مي دانستند كه از اين ماس ماسك كوچك همراه مان هيچ چیزی برنمی آید جز رسيدن اخباری از دنياي بيمار سياست و كياستي مهوع كه ما برايش قلم مي زنيم:
- شش عضو شوراي مركزي تحكيم در مقابل دانشگاه پلي تكنيك بازداشت شدند: بهاره هدايت، محمد هاشمي، علي نيكو نسبتي، مهدي عربشاهي، حنيف يزداني و علي وفقي
باران با ضرباهنگ تندتري مي گريد. صورت همه پر از دانه هاي درشت باران است. با اين همه شرجي و چسبناك شده ايم.
- 18 تير بعد از هشت سال زنده شد با تير اندازي به دفتر ادوارتحكيم، به تعداد دستگير شدگان امروز اضافه شد: عبدالله مومنی، بهرام فیاضی، مرتضی اصلاحچی، حبیب حاج حیدری، عزت الله قلندری و مجتبی بیات
استخوان هايمان يخ كرده است، باور كردني نيست ، مگر چقدر از پايتخت تا اينجا فاصله است كه از گرماي عذاب آور آنجا خبري نيست و باد سرد اينجا كه بر پوست خيس ما مي نشيند استخوانهايمان را مي لرزاند و دندان هایمان رندانه ضرب مي گيرند.
- ماموران نيروي انتظامي در حين انجام ماموريت و پلمپ كردن دفتر ادوار به عابران که مدام از هم می پرسند چه خبر است؟ اعلام مي كردند كه " عمليات جمع آوري معتادان به مواد مخدر است متفرق شويد"
عجم می گیرد از گاوهاي شکم گنده و شاخ بلندی که خوب ياد گرفته اند از شيب كوه بالا بروند و بچرند، بي آنكه بر سر عابران جاده هوار شوند.
پيام هاي كوتاه تمامي ندارد. گاو ها هم تند و تند از شيب كوه بالا مي روند و عابران هم مدام و متصل از هم مي پرسند:
چه خبر است؟ مبادا بيفتند روي سر ما!
ما نيز بالاخره پای بساط دلخواه خود نشستیم و حالا هر كدام سرمان توي لاك خودمان است ، كسي سر كسي داد نمي زند، كه چرا سرت توي كتابچه است يا روزنامه چند تا شده چند روز پيش را دور بيانداز و لپ تاپ را رها كن. يكي مي نويسد، يكي مي خواند و ديگري تند و تند تايپ مي كند و كساني هم تند و تند از شهر آشفته پيام مي فرستند. ما هم هنوز به نيمه مهم عهدمان وفاداريم كه فقط بخوانيم و بنويسيم و تايپ كنيم اما پي هيچ بحث و فحص سياسي را نگيريم . به سرمان نزند كه توي مسير چند ساعته جاده شمال همه داد و فريادهايمان را بر سر دولت اصلاحات خالي كنيم و ديگري دفاع كند و سفرمان بشود ميدان مناظره حضرات چپ و راستي كه اين روزها سخت مشغول شال و كلاه كردن براي ميهماني بزرگ انتخابات هستند.
گاوي سر مي خرد و ما از زير اين شيب لعنتي، تندي مي جهيم و در مي رويم. به بالا چشم مي دوزيم و پرشتاب، بساط مان را جمع مي كنيم تا از شر اين بحث ها و دغدغه هاي اعتياد آور و از احتمال آوار شدن گاوهاي شاخدار شکم گنده بر سرمان فرار کنیم.
پايمان هنوز به پرايد زهوار در رفته نرسيده ، نئشه مي شويم و تمام پرونده اصلاحات و سكوت اصلاح طلبان در برابر كوي دانشگاه و نحوه برگزاري انتخابات و رسيدن به اينجايي كه اينك ايستاده ايم را زير و رو مي كنيم. به دريا هم كه مي رسيم خنده هايمان بوي مرگ و اعتياد مي دهد.
كساني كه در ساحل هندوانه سرخ مي شكنند ، وقتي سبد خالي ما را مي بينند، لابد مي فهمند كه ما هم معتاديم. حتي اگر كسي به آنها خبرنداده باشد كه جمعي از دوستان معتادمان را امروز در مقابل دانشگاه و دفترشان دستگير كرده اند. حتما مي دانند آنها دوز اعتيادشان بالا بوده است ورنه ترك برايشان آسان بود و امروز به آساني قادر به ترك خاطرات تلخ هشت سال گذشته بودند. يا برايشان آسان بود تا بي درد و دردسر به ترك دغدغه هايشان براي ميهن بپردازند و خيا لشان هم نپريشد كه هم مسلك و هم محفل شان اينك در بند و زندان است.
چه معتادان حرفه اي و سختي بودند كه بعد از اين همه حقارت و سرخوردگي همپالگي هاشان، باز خودشان را به پاي سفره خالي سياست مردان كشور كشاندند و از اهالي آن، طلب كمك كردند تا تن رنجورشان از درد برهانند و به آنها برسانند آنچه طلب مي كنند.
اما نرسيد و اينك در گوشه اي ديگر، اين معتادان بدبخت دراز به دراز افتاده اند و هيچ كس خبري از محل افتادن شان ندارد. آيا ما هم بايد مصرف مان را كاهش دهيم از هراس آنكه خطر در كمين است يا همچنان نجوا كنيم:
خمار خبريم، ساقي كجايي؟
عابران هم با يكديگر پچ پچ مي كنند:
- نوبت جمع كردن معتادان ديگر نزديك است!

