
ــ بفرماييد روستاي ما، يه كلبهي درويشي داريم، خوشحال ميشيم...
و از اين جور تعارفهاي صد من يك غاز!
آنهم به كي؟ جناب وزير! كجا؟ بعد از جلسهي پرسش و پاسخ جناب وزير با خبرنگاران جرايد.
كي فكرش را ميكرد كه جناب وزير تعارفم را جدي بگيرد. توي راه رفتن، معاون وزير كسي را فرستاد دنبالم كه به دفترش بروم. به دلم بد راه ندادم. گره روسريام را زير چانه سفت كردم و رفتم به ديدندش.
ــ جناب وزير دعوت شما رو قبول كردن خانمِ ...
لعنت به من كه دل و زبانم جور نيست!
چشمهايم گرد شد. دلم شد سندان و يكي با پتك هي ميزد روي آن؛ تاپ، تاپ.
ــ ... ايشون قصد دارن تعطيلات آخر هفته رو به روستاي شما بيان! فكر ميكنم روستاي شما بايد جاي قشنگي باشه، البته همه جاي شمال قشنگه...
حتماً از رنگ و رويم فهميد كه هول كردم. براي دلداريام گفت:
ــ لازم نيست خودتونو به زحمت بندازيد، فقط من هستم و جناب وزير، اين يه سفر غير رسميه، بدون خَدَم و حَشَم، بدون تشريفات...
مثل گربهي ماست ريخته، عقبعقب از اتاقش زدم بيرون. موقع خداحافظي تند و تند لبخند زدم و باز هم پاشنهي دهانم را كشيدم و هرچه تعارف بلد بودم نثارش كردم كه:
ــ البته، البته، منزل خودتونه... كلبه درويشي... قدم جناب وزير روي چشم... بندهنوازي ميفرمايند...
و از اين جور اباطيل!
نفهميدم چهطور خودم را جَلدي به دفتر روزنامه رساندم. غم عالم را زورچپان كرده بودند توي دلم. حالا به آقاجان و مامان چه بگويم؟ بايد زنگ بزنم شمال. هزار جور كار دارم. بايد به خيلي از چيزهاي آن خانه سر و سامان بدهم. بالاخره يك وزير به خانهي روستايي ما ميآيد، بايد همه چيز آبرومندانه برگزار شود.
غصهام از همينجا شروع شد.
كاغذ يادداشت روزنامه را جلو ميكشم. بايد مشكلاتم را روي كاغذ بياورم تا فكري برايشان بكنم. درشت و خوانا مينويسم: «كلبهي درويشي آقاجان» جلويش هم دو نقطه ميگذارم.
این كلبهي درويشي رونقي که ندارد ، هيچ ، هزار و يك ايراد هم دارد . دست به هركجايش بزني، والذّارياتش بلند ميشود. هرگوشهاش چيز و چيزكي دارد كه آبرويي برايم نگذارد. مار و مور و ملخ و موش و از اين جور جَك و جانورها !
خانهي روستايي آقاجان سه تا اتاق دارد. يك حمام و يك آشپزخانه. اتاق كنار آشپزخانه اتاق آقاجان و مامان است. مثلاً هال و پذيرايي خانه كه به آن ايوان ميگوييم. اتاق وسط اتاق مهمان است. اتاق آخري يك دالان يا بهارخواب كوچك بود كه فقط يك طرفش ديوار داشت و سه طرف ديگرش ستونها و طارمي چوبي. با آمدن عروسها به خانه، آقاجان سه طرف ديگرش را هم ديوار كرد تا بشود اتاق عروس. اما هيچ عروسي بيشتر از چند شب آنجا دوام نياورد. حتي كاغذ ديواري زيبايش كه براي نصبش روي ديوارِ طبلهكرده و شكمداده، عرق از گُردهي علي در آورد، دل عروس شهري را نبُرد. شبها توي اين اتاق كه به آن دالونّي ميگوييم، بايد تا صبح آنقدر ياقُدّوس و اَمّن يُجيب بخوانيم تا تن و جان سالم به آفتاب صبح برسانيم! حميد اسم دالونّي را گذاشته: «منطقهي محروم». چون نه پنكهي سقفي داشت براي تابستانهاي شرجي شمال، نه بخاري نفتي براي زمستان.
منطقهي محروم، حصّه و نصيبِ بيبيجان شد! با همهي جانوران شبرو و روزكارش!
فكرم بههيج كجا قد نميداد. همهي بامبولهايي كه بلد بودم بهكارم نميآمد تا بلكه يك جوري، البته خيلي محترمانه، قيد اين دعوت را بزنم و رأي و نظر جناب وزير را از ديدن كلبه درويشيمان برگردانم. اما همهي جَرّ و مُنجرهايي كه با خودم داشتم باد هوا بود و بخيه به دوغ زدن. كار به اين حرفها نبود، بايد واقعيت را قبول ميكردم.
يك مهماني ساده كه اين همه هذا و كذا نداشت. ميآيند شام ميخورند و ميخوابند و صبح بعد از گردش كوتاهي توي روستا و تفقّد اهالي روستا، به تهران برميگردند. همين.
اما همين نبود. خيلي حرفها تويش بود. اگر جناب وزير يك چشمه از آن اتفاقاتي كه براي اهالي اين خانه ميافتاد را به چشم ميديد، حتماً توي تهران و محافل خبرياش ميپيچيد كه خانم خبرنگار با آنهمه ادا و اصول از چه جايي آمده است!
دلم اَلو ميگرفت از اين فكرهاي مشوّش.
بايد كاري ميكردم. پاك به تنگ و جفنگ افتاده بودم. نميدانم چرا يادِ سگدوهاي علي افتادم براي رفع و رجوع كردن عيبهاي بيشمار خانه. ياد روزهايي كه قرار بود عروس شهرياش را به خانه بياورد. آخرين عروسِ خانهي آقاجان. چقدر حميد او را دست ميانداخت و من و آقاجان و مامان و بيبيجان به كارهايش ميخنديديم.
با يك تشتك مسي دوره افتاده بود توي خانه و هي گچ ميچپاند لاي درز ديوارهاي زهوار در رفته تا مبادا وسط ميهماني پاتختي عروس شهرياش، يكي از آن جك و جانورها كه شده بودند جزء لاينفك زندگي ما، سري از سوراخ در آورند و با يك سرككشيدن بيهنگام، هنگامهاي برپا كنند و عروسش فراري شود.
بساط صبحانه كه پهن شد، همه نشستند توي ايوان تا علي با عروس شهري از دالونّي بيايند. معلوم بود كه علي زودتر ميآيد تا سرو گوشي آب دهد و چهار گوشهي سفره را برانداز كند.
مامان سنگتمام گذاشت. چهار طرف ايوان را بالشتهاي تركمني با روكش ترمه چيد و نگذاشت حميد هم براي حالگيري داداش كوچكش، قابلمهي شير عهد بوق بيبيجان را بگذارد وسط سفره، آنهم با ملاقهي بدقوارهاي كه مثل چپق «مَشتي آقاعمو» از دهان كج و معوج قابلمه آويزان باشد. هرچه ظرف و ظروف چيني توي جهازش بود را رو كرده بود تا حسابي آبروداري كند.
هنوز چشمهاي علي بين گلهاي سفرهي پارچهاي مامان و پيژامهي خشتكمرغي آقاجان و روسري گلمنگلي بيبيجان ميچرخيد كه يكهو صداي افتادن چيزي وسط سفرهي رنگي مامان، بند دل همه را پاره كرد. حتي حميد و آقاجان هم نيمخيز شدند.
تا همه به خودشان بيايند علي جلدي از جا كنده شد و خيز برداشت طرف پله هاي دالونّي تا عروس شهري را دست به سر كند. توي ترديد رفتن و نرفتن، سر كج كرد طرف جمع و دستپاچه دستور داد:
ــ يكي زحمت انتقال جسد رو به عهده بگيره كه گندش زندگيمو به باد نده!
تازه همه به خودشان آمدند و هر كدام مثل مأموران پزشكي قانوني، براي جنازه باد كرده مارمولكي كه ولو بود وسط سفره، تحليل و تشريح داشتند. آقاجان چايش را داغداغ هورت كشيد و گفت:
ــ از خير و بركت پشههاي لاي الوار، حيووني اونقدر پروار شد كه پاهاش تحمل وزنش رو نداشت و كله معلق شد توي سفره!
حميد گفت:
ــ نه بابا، طفلكي از هول جمع سكته زده، بالاخره به ميمنت ورود عروسخانم بايد يه چيزي قربوني ميكرديم!
بيبيجان كه نان توي كاسهي شيرش تريد ميكرد، گفت:
ــ قضا بلا بود كه از سرمون گذشت، بايد صدقه بديم!
سكته ميكردم اگر، جناب وزير ميآمد و يكي از همين مارمولكهاي چاقِ بدقواره، از سقف ميافتاد پايين، چه توفيري داشت مارمولك هم نميافتاد وسط سفره، من كه دلم هزار بار ميافتاد از ترس افتادنش درست وسط كلهي جناب وزير.
قضيه مارمولك ختم به خير شد. همين كه عروس خانم پايش را از دالونّي بيرون گذاشت، مامان يك كاسهي خالي را دَمَر كرد روي جنازهي وارفتهي مارمولك. اما حميد حسابي دور برداشت و سر به سر علي ميگذاشت:
ــ كاسه بدم خدمت عروسخانم؟
تا پايان مراسم صبحانه، علي چشم از كاسه نميگرفت. ميترسيد اگر به بخت و اقبال او باشد، مارمولك زنده شود و كاسه را از رويش پس بزند و بيفتد دنبال عروس شهري.
روي كاغذ يادداشت روزنامه، درشت و خوانا مينويسم: «قضيهي مارمولك». مسئوليتش را ميسپارم به علي. از پَسش برميآيد. تخصص دارد.
چند سطر پايينتر مينويسم: «مشكل موش». جلويش دو نقطه ميگذارم و جلوي دو نقطه مينويسم: «با مسئوليت حميد»
نيمهشب، با جيغ و داد عروس شهري، همه از اتاق زديم بيرون:
ــ چي شد علي؟
علي با جارو ايستاده بود جلوي عروس شهري:
ــ ميگه صداي پاي موش مياد!
عروس شهري ميان هقهقش اضافه كرد:
ــ صداي جويدنشو هم ميشنوم!
همه دست به كار شدند. مامان با دو تا جارو و بيبيجان با خاكانداز پشت سر حميد و علي حاضر به يراق ايستاده بودند و آماده به رزم، تا آنها گونيهاي برنج را يكي يكي از گوشهي دالونّي بيرون بكشند. حالا همه صداي پاي موش را ميشنيدند. آثارش كه همه جا بود. كتابهايمان را روي رف چيده بوديم. موشها با چه ظرافتي براي خودشان يك تونل زيبا ساخته بودند. درست وسط رديف كتابها. هر كتابي را كه برميداشتي وسطش سوراخ بود. وسط يك كتاب قطور هم يك هال و پذيرايي بزرگ براي خودشان ساخته بودند. تماشايي بود.
اگر آقاجان چشمش به خاكانداز بيبيجان و جاروي خوني دست مامان نميافتاد، حتماً او هم پي نق و نوقهاي زير لبي بيبيجان را ميگرفت و تا صبح، بار عروس شهري ميكرد.
شب بعد نوبت بيبيجان بود كه جيغ و داد راه بيندازد. جاي خوابش را انداخته بود توي دالوني. علي و عروس شهري هم به اتاق مهمان كوچ كشيدند.
ــ چي شد بيبي؟
بيبيجان عادت داشت دولا دولا راه برود. با چه زار و زحمتي كمرش را راست كرده بود و از دالونّي فرار ميكرد:
ــ مار تو رختخوابمه!
آقاجان كُفري شده بود:
ــ از دست اين عروس... !
مامان جارو به دست بالاي سر حميد ايستاد تا او گوشهي پتو را بالا بزند.
تسبيح شاهمقصودي بيبيجان افتاده بود وسط زيرانداز. چه سوژهاي شد براي حميد كه تا سه روز بگويد و بخندد و همه را بخنداند. راست و دروغ و شايد براي ترساندن عروس شهري، قصههايي از رشادتش در رويارويي با مارهاي خوش خط و خال ميگفت. ميگفت خواب بود كه احساس كرد سايهي سياهي از جلوي صورتش چند بار رد شد. وقتي چشم باز كرد، ديد مار سياهي درست جلوي صورت و بالشتش چنبره زده است و برّ و بر او را نگاه ميكند.
از راست و دروغهاي حميد ميشود گذشت اما، همهي ما ديده بوديم كه مامان و علي چطور مخفيانه جسد مار سياهي را از حمام بيرون آوردند و دور از چشم عروس شهري دفن كردند. مار نگونبخت نشسته بود روي پنجرهي كوچك حمام. علي از حميد قول گرفت كه ساكت باشد. اما دهان بيبيجان را نميشد بست:
ــ كشتن مار شگون نداره! بايد كفاره بديد!
آقاجان هم ميگفت:
ــ صدبار گفتم نذارين گنجشكها زير سقف لونه بسازند، لونه كه نباشه مار سياه هم نيست!
با اين فكر تنم ميلرزد. اگر جناب وزير بعد از آمدن از تهران، هوس كند براي زدودن خستگي راه، دوش آبگرم بگيرد، چه فاجعهاي راه ميافتد وقتي مار يا يك قورباغه، كاسهاي را كه مامان دَمَر روي چاهك حمام گذاشته است كنار بزند و بپيچد به پر و پاي جناب وزير، آنوقت بايد تا خود تهران دنبال جناب وزير بدويم و لُنگ و لباسهايش را به او برسانيم.
يادداشت ميكنم: «معضلِ مار و حمام». بايد از علي بخواهم مثل وقتهايي كه عروسش به حمام ميرود، پشت پنجره كشيك بايستد تا ماري هوس نكند از پنجره، جناب وزير را ديد بزند.
بايد فكري براي سروصداي ناهنجار اطراف خانهي آقاجان بكنم. از كلهي سحر تا بوق سگ، آوازهاي جور به جور جانواران مختلف توي خانه ميپيچد. يك سمفوني ناهمگوني از صداي مرغ و خروسهاي مامان و گاوهاي هميشه گرسنهي عموجان و ساير پرندههاي اهلي و وحشي. حتي نيمههاي شب هم، خوابِ راحت نداريم. زوزه سگ و شغال و آوازهاي نيمهشب قورباغههاي مزرعهي برنجِ پشتِ خانه.
شبهاي تابستان توي دالونّي ميخوابيديم كه سه طرفش ديوار نداشت. آنشب به اين سمفوني صداي بلبل هم اضافه شد. علي گفت:
ــ چه شاعرانه!
بيبيجان گفت:
ــ حُكماً غصهاش زيادي كرده كه روز و شبش فراموش شده!
آقاجان گفت:
ــ از الطافِ خَفيه و جَليهي الهيه!
بعد از يك ساعت استماع الطاف شاعرانهي الهي، حميد گفت:
ــ علي! پاشو صداي اين بلبل بيمحل رو خفه كن، سرم رفت...
بيبيجان گفت:
ــ معصيت داره، حيووني دلش گرفته!
علي گفت:
ــ زيبايي بيش از اندازه هم غيرقابل تحمله!
وقت استراحت جناب وزير، بايد علي را مأمور برقراري سكوت كنم. تبحّر دارد. هميشه راهي به نظرش ميرسد كه به كلهي هيچ كدام از ما قد نميداد. سرظهر، وقتي عروس شهري قصد قيلولهي بعد از ظهر ميكرد، علي به انبار علوفهي آقاجان دستبرد ميزد و براي گاوهاي هميشه گرسنهي عموجان كه يكنفس و لاينقطع، ماغ ميكشيدند، آب و عليق ميرساند تا براي ساعتي صدايشان را بِبُرّد.
جلوي «معضل گاوهاي هميشه گرسنهي عموجان و باقي سر و صداها هم مينويسم: «با مسئوليت علي»
علي مسئوليت هر كاري را هم به عهده بگيرد، از پس هواي شرجي تابستان شمال كه هر مهمان و مسافر غريبهاي را ذلّه ميكرد، بر نميآمد. فقط روش آقاجان براي گريز از گرما جواب ميدهد. آقاجان دراز ميكشد زير پرّههاي لرزان پنكهي سقفي كه هميشه ترسش توي جانم بود كه بالاخره روزي كنده ميشود و ميافتد روي سرمان. خدا كند آن روز، لحظهي استراحت جناب وزير نباشد.
آقاجان زير پنكهي سقفي، لُنگ نمناكي را ميكشد روي شكمش. خودش كه راضي است اما بايد راضي اش كنم كه يك وقت نسخهي لُنگ نمناك را به جناب وزير توصيه نكند. خوبيت ندارد. اگر چيزي نگويم، لابد از سر كَرَم، لنگ خيس خودش را هم تعارف ميكند و نيم ساعتي براي جناب وزير در مورد مزاياي انتقال خنكاي لنگِ خيس از منافذِ پوستِ شكم تا هضمِ رابعه، سخنوري ميكند.
كارهايم يكي دوتا نيست. بايد يادداشت كنم:
«يادم باشد به آقاجان بگويم با جناب وزير بحث سياسي نكند و براي اينكه تق اصلاحات را در بياورد هي در وصف توزیع اوراق سهام عدالت در روستاحرف و حديث نگويد. »
«يادم باشد به آقاجان بگويم براي يك بار هم كه شده، كلهي سحر بيدار نشود و دعاي ندبه و دعاي جوشنِكبير و دعاي عهد نخواند و جناب وزير را با زاري و ذمّهاش، زابراه نسازد.»
«يادم باشد به حميد سفارش كنم يكوقت به سرش نزند جاي جناب وزير را با عروس شهري اشتباه بگيرد و هي سر به سرش بگذارد.»
«يادم باشد به بيبيجان و دوستانش؛ قريبباجي، مشتي باجي، شهربانو خاله و محرم بانو، سفارش كنم با جناب وزير روبوسي نكنند و برايش قصهي اميرارسلان نامدار نگويند.»
«يادم باشد ...»
هنوز خيلي چيزها بود كه بايد مينوشتم اما صداي زنگ تلفن نگذاشت. معاون وزير پشتخط بود:
ــ سلام خانم... بايد به اطلاعتون برسونم كه جناب وزير عذرخواهي كردند... كاري برايشون پيش اومد كه نميتونن به روستاي شما سفر كنن...
گل از گلم شكفت. كوهي از شانهام برداشته شد. همينجور كه قند تو دلم آب مي شد، باز هم پاشنهي دهانم را كشيدم و هرچه تعارف بلد بودم نثارش كردم:
ــ ولي ما كلي تدارك ديديم... يه كلبهي درويشي داريم... خوشحال ميشديم...
ــ به چشم، قول ميدم هر طور شده ايشون رو راضي كنم براي هفتهي آينده برنامه اي ترتيب بدن كه انشا الله مهمان شما باشند.
بند دلم پاره مي شود، لعنت به من كه دل و زبانم جور نيست!

