تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم

هر وقت مادر مهمان ما مي شود تا صبح تمام روزهاي كودكي و نوجواني را ورق مي زنيم، با دو برادر و اهل و عيال شان. ديشب اما اينجا بوي  مريوان و جزيره مجنون و هفت تپه  داشت. يك گوني نامه بود و يك عالم عكس هاي خاكستري رنگ كه به سختي مي شد قيافه پدر و دو برادر و شوهر خواهرم را ميان آن همه رزمنده هاي پير و جوان روزهاي جبهه و جنگ تشخيص دهم.

 مادر و همسر برادرم بغض مي كنند و خاطره مي گويند، بچه هاي برادرم  اما لابه لاي نامه ها، مستانه  پي كلمات عاشقانه مي گردند و مي خندند ، من هم  بين بغض و خنده مانده ام به كدام سو بروم.

به آن سو كه مادر از شبهاي بي مرد خانه مي گويد و تا صبح بايد مادربزرگ روي ايوان كشيك مي داد تا دزدي، لاتي يا بي سر و پا و مخالفي به اين خانه كه همه مردانش به جنگ رفته اند ، حمله نكند يا به اين سو كه  پسر برادرم  بخش هايي از نامه  را باصداي بلند مي خواند و مي خندد:

 

_"همسر محبوبم ، نور چشمانم، مرا ببخش كه تورا تنها گذاشتم، ولي نبايد امام را تنها مي گذاشتم وبايد براي خدمت به اسلام و مسلمين به  امام لبيك مي گفتم و به سوي جبهه مي شتافتم..."

 

به آن سو كه همسر برادرم از روزهاي بازگشت همسر آلوده به تيفوئيد خود مي گويد و هذيان هاي يك ماه اش يا به اين سو كه بچه هايش با تجسم  آن هذيان ها از خنده ريسه مي روند.

به كدام سو بايد رفت؟  وقتي از يك سو مادر دلش بهشت زهرا، شاه عبدالعظيم و قم و جمكران مي خواهد  و در سوي دگر بچه ها براي رفتن به كوه هاي دربند و جمشيديه و موزه هاي شهر شال و كلاه مي كنند ؟

كله سحر به بهشت زهرا هم كه برسي باز دو سوي يك واقعه در مي گشايند.

از يك سو در قطعه شهداي  دفاع مقدس، مادران مرثيه و مويه و گريه سر مي دهند و از سوي ديگر در قطعه شهداي انقلاب   مادران ديگري  ناله و گلايه سر مي دهند، كه چرا هر چند ماه يك بار سنگ قبر جگر گوشه هايشان را از جا  مي كنند، مادر بيژن جزني كه ديگر نه چشمش سوي ديدن شفاف دارد و نه كمرش ناي خم شدن و شستن سنگ قبر، فقط زار مي زند كه چرا هر بار خانه پسرش در بهشت زهرا ويران مي شود.

مادرم ديشب در لابلاي همان خاطرات مي گفت :

توي روستاي " نوشيروانكلا " و "معلم كلا"  ( روستاهاي مازندران ) جنازه كشته شده هاي دهه شصت را آوردند درست وسط حياط خانه شان دفن كرده اند.

تازه می گفتند از " نساء خاله " پول تیر هم گرفتند، پول همان تير هايي كه براي كشتن فرزندش استفاده شده بود.

مادر مادر است ، چه فرقی می کند مادر چه کسی باشد  بيچاره مادرهايشان كه عيد و عزايشان با بودن جنازه بچه هايشان در حياط خانه يكي شده و سالهاست كه عزادارند. تصورش هم براي بچه هاي برادرم ممكن نبود، ديگر نخنديدند .

مادر هنوز مهمان من است. قول می دهم همین روزها این صفحه را از این همه تلخی نجات دهم.

 

 

+ [10:53]