

تنها چند قدم مانده به سبزه ميدان،ناگهان راهشان را به سمت كوچه هاي تنگ حوالي دبيرستان آزرم بابل كج مي كنند . صورت هاي گرد شهرستاني شان با كشي كه از دو طرف، چادر سياه را محكم روي سرشان نگه مي داشت، گرد تر مي شود انگار، وقتي هم كه به اين ميدان مي رسند ديگر چشمشان هم از اضطراب و ترس گردتر و گردتر مي شود.
اهالي بازار سبزه ميدان هنوز نمي دانند اين چادر سياه هاي معصوم چرا درست به اينجاي شهر كه رسيدند صد چشم به عاريه گرفتند تا صد متر آن سو تر از خود را با هراسي صدباره بپايند.از دست هيچ كس كاري بر نمي آيد . يك شهر است و يك دنيا دلهره .
از پيچ كفش ملي كه رد مي شوند ، يكي صدايش مي لرزد تا بگوييد كسي ما را نديده و ديگري هم مي ترسد اما مي گويد؛ پس برويم داخل كوچه. بزاز ها هم كه انگار ميدان را به نامشان سند زده باشند يك لحظه چشم پرسشگر خود از دختركهاي معصوم بر نمي دارند و دخترها مثل گنجشكي كه مار به لانه شان زده باشد جيكشان در نمي آيد ، همه نگران دخترها شدند اما دخترها از صداي خودشان هم مي ترسند . به گاه ترس هرچه ساكت تر و خيره تر به نقطه نا معلوم شوي ، همان نقطه خود بزرگ تر و بزرگ تر مي شود و انگار دهان باز مي كند تا حجم ترس خورده كوچكت را ببلعد . حالا هرچقدر هم بزازها، دست فروشها و سبزي فروشها دور ميدان نگران تو باشند تو اما در آيينه ترس خود هر دهان گشوده آنها را تنها براي بلعيدن مي بيني و بي سبب بر سرعت گامهايت مي افزايي . دخترها به سرعت مي پيچند در اولين كوچه اي كه خيالشان راحت باشد پشت سرشان امن است.
كوچه طولانيست، اما ته آن ديوار بلندي است كه پشتش انبار بزرگ آهن قراضه هاي شهر است .
بزاز ها و دست فروش ها و دوره گردها و مغازه دارهاي سبزه ميدان هم كه كوچه پس كوچه هاي اينجا را از خطوط كج و معوج كف دستشان هم بيشتر مي شناسند، بست مي نشينند نبش كوچه تا ببينند دخترك هاي شهرشان را چه كسي رنجانده يا چه كسي ترسانده كه اينچنين هراسان راه فرار را در اين كوچه بن بست مي جويند.
كافيست تا مذكري بر حسب اتفاق يا اجبار گذرش به اين ره و اين كوچه افتد، آنگاه زمين و زمان سبزه ميدان در دفاع از آن دخترهاي گريزان و نگران بر هم ريزند از اساس.
زمان مي گذرد .كوتاه. و منتظران بست نشين اين كوچه بن بست هم تا خيالشان راحت نشود ، كوتاه نمي آيند و چشم از كوچه بر نمي دارند اما از انتهاي كوچه اينبار صداي پاها و خنده هاي دخترهاي جوان با مانتوهاي يك رنگ، زودتر از خودشان به ابتداي كوچه مي رسد. وقتي هم سراغ آن دخترهاي ترس خورده چادري را از اين جمع مي گيري ، بر صورت پر از رنگ و لعابشان خنده رندي مي نشيند، شانه بالا مي اندازند به نشان آنكه نديديمشان يا نمي شناسيمشان. پا تند مي كنند و بقيه راه را مستانه مي دوند و دور مي شوند.
آن روز اما همه فهميدند كه كيف و كوله پشتي اين دخترهاي معصوم به اندازه كافي جا براي پنهان كردن چادر سياهشان نداشت و وقتي كه مي دويدند كيف هايشان قلمبه و بد تركيب شده بود و تمام دك و پزشان را به هم زده بود.
اين روزها ، شايد همه آن دخترها و دخترهاي شهرهاي ديگر ايران ، در كوچه پس كوچه هاي بن بست گير كرده اند، لابد خوب اطراف را نپاييده بودند يا شايد هم ...
به هر تقدير از مدرسه اي كه همه بايد چادر سر مي كردند، اينك همين نسل به بار آمده كه بايد براي متقاعد كردنش به انتخاب نه حجاب برتربلكه يك حجاب حداقلي در كوچه پس كوچه هاي شهرُ دنبالشان دويد. اما تعقيب كنندگان بايد مراقب باشند كه اگر بزاز ها، دست فروش ها و مغازه دارهاي شهر غيرتي شوند...
به جای یلدا بازی و آرزو بازی محبوبه و الناز را به این بازی تلخ دعوت می کنم.
باید همه چادر سرکنند؟ فرزانه سالمی
باید همه چادر سرکنند؟ مریم شبانی
باید همه چادر سر کنند؟ محبوبه حسین زاده
باید همه چادر سر کنند؟ نفیسه زارع کهن
باید مثل من باش با چادر آزاده عصاران
و روایتی دیگر به زبان یک عکاس زن مریم مجد

