تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم

 

تب دارم. دماسنجم کار نمی کند تا حداقل بفهمم چقدر تب دارم... می دانم  كه از دست  آسمان اینجا هم برای این تنگی نفس لعنتی ام کاری بر نمی آید، پس چرا بيرون بروم ، خب مي مانم همينجا، كلي پول بالاي اين لحاف و تشك و بالشت دادم.

اصلا به گمانم حسابدار هم فهميده بود كه انگشتهايم براي محاسبه همه آن پوندهايي كه از كيف دستي  ام بيرون مي كشم ، كم است،  انگشت هاي همه  آدم هاي اين مغازه عجيب و غريب را هم اگر روي هم بگذارم، باز هم كم است   پول دوتا مقاله ام مي شود ، يك كاسه و يك بشقاب به اضافه يك سطل آشغال و دو قواره پارچه گل منگلي كه بياندازمشان روي تخت و تشك.  چانه هم كه نمي شود زد تا از كنارش يك قاشق و يك چنگال هم در بيايد، پس پول يك مقاله ديگر هم براي قاشق و چنگال و چاقو و ليوان و يك چراغ مطالعه كوچولوي صورتي.

حال هرچقدر هم بخواهي جلوي " كاترينا" و  " سن من فا" و " تا مو كو" و " لين " و بقيه دخترها و پسرهاي  چشم بادومي كم نياوري و همپاي آنها گلدان و شمعدان و جعبه هاي جينگيل فينگيل هم براي طاقچه اتاقت بخري ، نمي شود،  هر پوند نزديك به دو هزار تومن ما مي شود هر بار كه اين ماسماسك هاي ديجيتالي را براي سوار شدن اتوبوس خوابگاه تا دانشگاه به دستگاه مي زني با هر " بيب" ، دو هزار تومان از آن خالي مي شود .  براي  يك مسير كوتاه از وليعصر تا هفت تير را اينجا بايد دوهزار تومن ناقابل تقديم كنم تا برسم به كلاسي كه قرار است در آن زبان اينجا را ياد بگيرم تا بيش از اين غريبه نباشم و مثل امروز كم نياورم در دفاع از كشورم!

انگار نه انگار كه اينجا يك كلاس ساده زبان است  آمار كل جمعيت كلاس در اين ساعت مي شود ده نفر. حال چه اتفاق خاصي رخ مي داد كه معلم جوان كلاس با چشمهاي روشن و موهاي روشن تر از چشمش، تو اين جمع اندك، كمي هم سر به سر ايران ما بگذارد نمي دانم فقط مي دانم كه من اينجا را باسازمان ملل اشتباه گرفته بودم و تنها  يك هاله نور كم داشتم تا جماعتي را از گمراهي برهانم و به راه راست هدايت شان كنم.

طنز قصه اينجاست كه او سر به سر ايران هم نگذاشت، تنها هوس يك شوخي بي مزه با آقاي رئيس جمهور كرد و من هم انگار به پدرم فحش داده باشند ، تند و تند فتوي و بيانه صادر مي كردم كه چنين است و چنان نيست.

ماجرا از اين قرار بود كه براي توضيح جمله هاي شرطي نياز به مثال داشت تا بگويد مواردي كه امكان پذير  هستند  چه قواعدي دارند و مواردي كه ناممكن هستند ، چگونه اند ، از ژاپني ها  و چيني ها و ايتاليايي ها  با مثال هايي براي كشورشان گذشت تا رسيد به قبرس و آذربايجان و ايران و گفت:

" اگر من به ايران بيايم ....

براي تكميل اين جمله نياز به يك جمله امكان پذير داشت و تنها با كمي مكث گفت:

"اگر من به ايران بيايم ، رئيس جمهور شما مرا خواهد كشت."

نه، انصافا اگر شما جاي من بوديد، به رخ نمي كشيديد كه همين رئيس جمهور ما براي اسراي نظامي شما چه مراسم بگو و بخند و بدرقه اي تدارك ديد كه هنوز هم سر كوفتش را در داخل مي خورد و از ريز تا درشت كشور وقتي يادشان مي آيد فريادشان مي آيد كه حالا هاكوپيان و ميز تنيس و بساط آجيل عيد به كنار،  آنهمه ذوق و شعف و شال و كلاه شخص دوم كشور به همراه اعضاي هيات دولت براي  بدرقه پانزده سرباز انگليسي آن هم با اهالي كابينه ديگر چه بود؟

شما بوديد به رخ نمي كشيديد كه ......

ولي به رخ كشيدم  و به رخ  كشیدند كه چگونه "ممكن" است جمعي با سنگ به جان يك زن بيافتند و آنقدر توي چشم و دهان و سرش  سنگ و كلوخ بزنند تا خيالشان راحت شود كه ديگر  مرده است؟

به رخ كشيدم و به رخ  كشيد و بقيه نيز تند و تند سوال پيچم كردند. چقدر هم سوال ها ساده بود درست مثل سوال هاي سباستين :

ـ خب دو نفر كه با هم رابطه جنسي داشتند چه ربطي به ديگران دارد كه برايشان سنگ پرتاب كنند مگر اين يك مسله خصوصي نيست؟

چه خوب كه هنوز انگليسي را آنطور كه بايد ، نمي دانم و همه لكنت زبانم را گذاشتم به حساب همين و چه بد كه سركشي كرديم و خبر سنگسار يك نفر در تاكستان را در رسانه هامان كار كرديم و حال اينجا در انگلستان  مثل پتك مي خورد روي سر خودمان. مي دانم دارم هذيان مي گويم ولي بگذار بگويم ، به گمانم براي تب خوب است. آرام مي شوم؛ كاش مثل مصلحت انديشان اصول گراي  خودمان اصلا صدايش را در نمي آورديم و حتي وقتي سخنگوي قو قضاييه هم در مورد سنگسار حرف زد ما آن يك تيكه را قيچي مي كرديم و مي انداختيم توي سطل آشغالي كه قيمتش اينجا به اندازه يك مقاله من است.

از كلاس درس امروزمان هيچ سر در نياوردم كه گرامر و دستور افعال و اعمال "ممكن" و "نا ممكن" چگونه است . مي گذارم اتوبوس اين انگليسي هايي كه اصلا مهرورزي بهشان نيامده ، دوهزار تومن از پول بي زبانم را ببلعد . صاف مي آيم  خوابگاه ، پشت كامپيوتري كه سطل آشغالش پر از مقاله هاي پس فرستاده ام از ايران است. دماسنجم كار نمي كند، تب دارم.

تند و تند سرفه مي كنم و اتاقم آنقدر كوچك است  و ديوارها آنقدر كم فاصله اند كه از صداي سرفه من خسته مي شوند  و  داد مي زنند، شايد هم انعكاس صداي من است و ديوار ها  دارند با من سرفه مي كنند. تب دارم ، كسي نمي داند داروهایم را کجا جا گذاشته ام..   

           از اعدام در خيابان هاي ايران تا آواز در خيابان هاي لندن

با صداي ويالون دخترك  هادر خيابان هاي لندن، جنازه هاي باد كرده در خيابان هاي تهران  برايم مي رقصند. اين است سمفوني ناهمگون مهماني هرشبم. اينجا هر روز دخترها سازمي زنند و آنجا هر روز برادران اراذل و اوباشم مي رقصند . چه سمفوني مضحكي. نه؟ پس چرا خنده ام نمي گيرد؟

از اعدام در خيابان هاي ايران تا آواز در خيابان هاي لندن

           

+ [4:44]
مطلب پاستوریزه شده " اگر مسلمانی این است" را در هم میهن به این شرح نوشتم که سیاست ایران تنها با حضور چند زن می تواند از مسیر اصلی اش  خارج شود و بگو مگوی این روند نیز قادر است دامن چند کشور دیگر را نیز بیالاید که از ایتالیا و مصر و ترکیه و آمریکا نیز در وصف زنان حاشیه ساز آنها و مردان دردسر ساز ما کم نشنیدیم.

***

تنها در فاصله زماني چند ماه، چندين حادثه حاشيه‌اي صدرنشين خبرها در حوزه سياست داخلي و خارجي‌ ايران شد كه با تورقي كوتاه در صدر تا ذيل تفاسير و تعابير مربوط به اين چند رخداد، آشكارا پيداست كه چه بيهوده‌ بر صدر نشستند و چه بي‌وقفه موج آفريدند و چه بي‌فرجام به ذيل رفتند، بي‌آنكه آن همه كش و قوس پديد آمده در بالاترين سطوح سياسي و اجتماعي و گاه‌ قضايي راهي براي ورود دگرگونه اين اخبار به عرصه‌هاي عمومي ‌بگشايد.

1- شايد از منظر رسانه‌اي، حركات موزون زنان ترك در محضر رئيس ميراث فرهنگي ايران وعدم ترك يا‌ ترك ديرهنگام ميدان منازعه ساز اين بزم، قابليت قرار گرفتن در حجم بسيار اخبار يك روز را داشته باشد، اما قرار گرفتن حواشي اين رخداد در متن مذاكرات علني و غيرعلني مجلس شورا و هيات دولت و سپس كشيدن دامنه اين مباحث به سيستم قضايي كشور، چه؟

 آيا گسترده شدن دامنه اين بحث تا اين حد كه چندين تريبون در بالاترين نهاد تقنيني و اجرايي‌، در راستاي بيان دفاعيه يا شكواييه گشوده شود، از ملزومات سياست ورزي است يا از ضروريات سياست پيشگي؟

2- شايد خبر برخاستن وزير امور خارجه ايران از سر ميز شام مشتركش با وزير امور خارجه آمريكا‌ در اعتراض به بانوي قرمزپوش ويولنيست، توانست باليدني غرورانگيز در سطوح مديريتي تلقي شود، اما آيا به همان اندازه در عرصه‌هاي عمومي‌نيز نشاني از باليدن به بهره‌گيري از فرصت‌هاي پديد آمده در عرصه‌هاي خارجي براي تقويت ديپلماسي كشور يافت شد؟

3- خبر بوسيدن دست معلم زني كه پيش از ابراز مهر رئيس دولت نهم، مهيا و ملبس به دستكش و ستر شده بود، اگر چه سهم بسياري در رسانه‌هاي منتقد‌ دولت نيافت اما به هر تقدير در صدر بگومگوهاي سياسي نشست و حتي روزنامه‌هاي همسو نيز بي‌اما و اگر از كنار آن نگذشتند.

 درست در روزهايي كه بايد ابعاد پيدا و پنهان اعتراض معلمان و نحوه مواجهه دولت به اين اعتراضات بررسي مي‌شد، گسترده شدن دامنه اين بحث تا اين حد كه چندين سرمقاله به تنظيم دفاعيه يا شكواييه برآيند، چه توجيهي مي‌تواند داشته باشد؟

4- عاقبت خبر دست دادن خاتمي ‌با زناني در ايتاليا نيز بيشتر از اهداف و دستاوردهاي خود اين سفر به عرصه‌هاي عمومي ‌رهيافت و بار ديگر ذايقه سياست مردان‌، مزه شيرين بگومگوهاي حاشيه‌اي را به مزه تلخ پيگيري وعده‌هاي به زمين مانده ترجيح داد.

 و اما در هر چهار رخداد اين چهارماه و رخدادهاي مشابهي كه گويي تنها مختص فضاي سياسي ايران است تا سياست مردانش را به واسطه حضور يك زن يا حركات موزون در ميدان سياست از گردونه سياسي طرد يا تخريب كنند، يك‌ نكته‌ مهم نهفته است‌ كه جملگي حادثه‌سازان و در‌ كنارش تمامي ‌حاشيه پردازان از آن مغفول مانده‌اند و آن در كنار گود ايستادن و نيش تا بناگوش براي آنكه در گود افتاده، باز کردن است ، بي‌آنكه بدانند دير يا زود بايد «بي‌هيچ خنده‌اي بر لب،‌ نوبت خويش را انتظار كشند.»

 تاريخ در برگ‌هاي‌ سياست‌ اين سرزمين چنين نگاشته‌ شده كه در همين، چهار ماه‌،‌ معادلات سياسي كشورمان تنها به واسطه چهار زن از مسير اصلي خود خارج شود و به همين راحتي آنجا كه بايد صحبت از ميراث فراموش شده‌ عرصه «فرهنگ» و مشكلات به جا مانده «فرهنگيان» و فرصت‌ از دست رفته در عرصه «سياست خارجي» و«گفت‌وگوي تمدن‌ها» باشد، همواره نقد و نفي حركات موزون يك زن ترك و آهنگ ويولن يك زن غربي و دستكش‌هاي يك معلم زن و دست‌هاي زنان ايتاليايي سخنوري‌ مي‌شود.

 شگفتا كه در اين رهگذر هيچ‌كس را ياراي زدن مهر پايان بر برگه‌هاي ثبت تاريخ با اين سبك و سياق نيست‌ تا آيندگان بخوانند و نخنددند بر تائیدیه ها و تکذیبه هایی از این جنس!

+ [13:52]
روزنامه هم ميهن در پرونده روز خود ، سفر هاي استاني دولت نهم  را بررسي كرد و گزارش سفر استاني ما! به یزد و حكايتش! نيز سهم كوچكي از اين پرونده بود تا آنگونه كه پيش از اين به پرسش "چه كسي در سفر هاي استاني غش مي كند؟ " ،پاسخ داده شد ،  اين بار به پرسش "چه کسانی در سفرهای استانی زندانی می شوند؟" پاسخي داده شود. بي آنكه از حاشيه هاي تلخ هم اين سفر استاني ما و هم آن سفر استاني آقا ، خبري باشد كه حكايت همچنان باقيست و تا اينجاي كار تنها همين رخداد قابل پرداخت است و اين پرسش قابل طرح:

 آيا اگر خبر نگاران ديگري پس از آقاي رئيس جمهور تدارك يك سفر استاني ببينند، باز هم  اخبار به حبس و زندان شدن كساني در مراسم روز استقبال، توشه سفرشان مي شود يا يزد استثناء بوده است؟

ناآرامي هاي روز استقبال

نخستين خبري كه كوي به كوي و دهان به دهان در اينجا يزد پس از گذشت دو ماه از سفر استاني دولت نهم ، جريان دارد، خبري است كه در رسانه‌هاي سراسري آنگاه كه گزارش سفر رئيس جمهوري به استان يزد منتشر مي‌شد، هيچ سهمي به آن اختصاص نيافته بود.

بدين ترتيب وقتي از اهالي يزد سراغ تبعات و اثرات يك سفر استاني را مي‌گيري، اين نخستين خبر است كه بر زبان جاري مي‌شود:

«آقاي رئيس جمهور با هيات همراهش آمدند و رفتند، اما هنوز كساني كه در مراسم استقبال ايشان دستگير شده‌اند، در زندان هستند.»

سهم اين خبر بر خروجي خبرگزاري فارس نيز به همين ميزان است كه «ناآرامي‌هاي پراكنده در شهرستان خاتم پايان يافت»، اما ظاهرا دامنه اين ناآرامي‌ها اينك به نگراني‌هايي ختم شده كه حتي در يزد نيز برخي از مسوولان نسبت به فرجام اين ماجرا ابراز نگراني مي‌كنند.

نخستين نهادي كه مي‌تواند فارغ از بزرگ‌نمايي‌هاي طبيعي كه در سطح توده مردم به دليل عدم اطلاع‌رساني شفاف پيرامون اينگونه حوادث در مي‌گيرد، در مورد اين رخداد و فرجامش پاسخگو باشد، استانداري است تا بتوان ابعاد پيدا و پنهان اين ماجرا را نيز مورد بررسي قرار داد.

استاندار يزد كه براساس گزارش سايت استانداري يزد در يكي از سخنراني‌هايش گفته بود مردم در اروپا، آفريقا و آسيا منتظرند تا شعارهاي دولت نهم محقق شود، در اين سفر در استانداري را به روي يك ميهمان رسانه‌اي نگشود تا اينك درباره انتظار مردم نه اروپا و آفريقا كه همان استان يزد نسبت به تحقق شعارهاي اين دولت، اطلاعات و اخباري را در اختيار افكار عمومي قرار دهد، اما در مقابل نماينده ولي فقيه و امام جمعه يزد، حجت‌الاسلام محمدعلي صدوقي و امام جمعه موقت اين استان، حجت‌الاسلام معزالديني، نه نگفتند و از سوي ديگر فرماندار شهرستان خاتم نيز گزارشي كوتاه از وضعيت دستگيرشدگان روز استقبال مطرح كرد.

 


ادامه‌ی مطلب
+ [9:3]

                جنگل اطراف قمي كلا

 

ديشب همه انگار از پايتخت فرار مي كردند. تاريكي هم جلودار كسي نبود، تا وقتي لاين روبرو را خالي مي ديدند ، نظم و نظام راهنمايي و رانندگي را از اساس بر هم مي زدند و تمام جاده مي شد مسير يك طرفه خودروهايي  كه جاده هراز را  به سمت شمال مي روند.

 

 هر از چند گاهي كاروان دوچرخه سواربا پرچم هاي سياه و ميني بوس ها و اتوبوس ها هم با پلاكاردهاي سياه ، از روبرو مي آمدند و از دل متواريان پايتخت راه خود را باز مي كردند تا به مرقد امام برسند. با اين همه اما باز جاده خالي روبرو وسوسه انگيز بود و تا كارواني از راه برسد ، راه درازي بود براي  فرار و فرار و فرار....

بايد چهارساعته مي رسيديم ، ولي هراز بود و هزارپيچ و خم پر شده از هجوم ماشين ها. هفت ساعت گذشت .

 

از دل تمام آن كساني كه ديشب از پايتخت متواري شده اند، يكي  به مدت چند روز در  اين حوالي پناهنده شده است؛ " ايالات متحده مازندران، خطه سرسبز بابل، ولايت كوچك قمي كلا، كلبه درويشي آقاجان".

اين عكس ها يك روي اينجاست و روي ديگرش را هم اگر بخواهيد، به زودي در قالب يك داستان كوتاه در همين صفحه خواهيد ديد.

 

              توت فرنگي باغچه مامان

 

               ازگيل ژاپني قميكلا يا همان گلابي جنگلي

 

              تك درخت كيوي باغ آقاجان

 

              درخت انار شيرين

 

             تك درخت هلوي باغ

 

            خيار درختي باغچه مامان

 

+ [16:27]

                                                                               

                      دخمه ، گورستان زرتشتي ها در يزد

 

روزنامه نگاراني از نشريات محلي كه هيچ سهمي از عضويت در انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران نبرده اند، وبلاگ نويساني كه حوصله يلدا بازي و آرزو بازي و فرياد زدن براي راه يافتن به استاديوم هاي بازي را در دنياي مجازي ندارند و به سختي مشغول چانه زني براي احقاق حقوق ساده تر خويش اند، ، اهل فرهنگ و انديشه اي كه سوژه هاي تلخ و تند شان، پشت غربت شهرستاني شان يا پشت شهرت اهالي فرهنگ پايتخت نشينان گم مي شود و سهمي براي طرح دغدغه هايشان در سطوح رسانه هاي ملي و سراسري نمي يابند. زوج جواني به همراه طفلي كه هنوز از بطن امن مادر به دنياي نا امنشان پا نگذاشته، به دادگاه احظار شده اند و همين روزها پدر و مادر همكار در حالي نوبت خويش را براي پاسخگويي نسبت به آنچه نوشته اند انتظار مي كشند كه باز سهم حضور آنان در عرصه هاي خبري و عمومي كجا و سهم احضار و حذف فعالين پايتخت در بوق و كرناي تبليغاتي كجا؟

 اينجا يزد است، سرزمين مردمي كه معمولا شهرشان را با نام دارالعباده تا شهر شهيد محراب و سپس شهرخاتمي ، روشنفكر جهاني ، به مسافران معرفي مي كنند ، اما پاي اگر بر سنگفرشهاي داغ شهربگذاري و نگاه كه بر آسمان بي انتهاي كويري اش بدوزي، ترديد نمي كني كه اينجا علاوه بر شهر باستاني و تاريخي ، زادگاه و گذرگاه مردمي مدرن و نوگراست كه حتي در "ساباط " يا همان كوچه هاي سقف دار و بافت هاي قديمي شهر هم، شيوه هاي مدرن ارتباطات و روابط عمومي را هر روز زندگي مي كنند، آنگاه كه آسمان بلند كويرشان را ميان نگاههاي توريست ها و مسافراني از هر ديار قسمت مي كنند و آن گاه دگر كه تمامي ساختمان ها و سكونت گاه هاي قديمي اين شهر را به رستورانهايي با حفظ بافت سنتي اما پذيرايي مدرن ، بدل كرده اند تا در به روي همان مسافران رهيده از دنياي دود و آهن بگشايند.

اينجا يزد است ، به هر سو كه سر برگرداني سپيدي خيال انگيز ابرها در آسمان فيروزه اي، مي شود سقفي رویایی بر سطح خاكي بناهاي شهر و اين راز درهم آميختن دو رنگ زيباي فيروزه اي و خاكي رنگ است كه معماران مدرن نيز از آن بي بهره نمي مانند و به گاه برگشت ، دستاوردشان درس آموزي از معماري وصف برانگيز بناها و بادگيرها و آب انبار هاي به جا مانده از سال هاي دور است در اين حوالي.

آمده بودم اينجا تا ميهمان زيبايي هايي باشم كه سفره اش براي هر مسافري، بي دريغ پهن است، اما از همان آغاز، تمام همسفرانم را جان به لب ساختم كه بي مصاحبه با امام جمعه شهر و استاندار اينجا به پايتخت باز نخواهم گشت. همسفران مهربانم نيز خرده بر بي قراري اين مسافر روا مداشتند و هر جا كه صحبت ستاره و كوير و حمام خان و مشيرالممالك يا باغ دولت آباد و ميدان زيباي اميرچخماق و بادگيرهاي بلند و آتشكده زرتشتها و گورستان دخمه منتهي به بلنداي اين شهر داغ بود ، رخصت مي دادند تا همسفرشان نيز در وصف امام جمعه دايم و موقت شهر و يا استانداري كه هنوز نمي دانم خود عاصي از مردم بود يا مردم عاصي از او، قصه و حديث نابجا بگويد. و هي كف دست بسابد كه آخ اگر اين مصاحبت رخ مي داد چنين و چنان مي شد.

چه مي توانستند بكنن ، طفلكي ها هندوانه سرخ و گوجه هاي سبزرا هم با نمك گاف هايي كه من در راه جور كردن يك مصاحبه می دادم، نوش جان مي كردند و خم به ابرو نمي آوردند و مدام اين مدعي پر اداء را در يك "سفر استاني" همراه مي شدند بي هيچ اعتراضي.

آري اينچنين شد كه من به زعم خويش پنداشتم ، در اين سفر، جماعتي بي قرار و بي تاب ديدن مسافري كه از پايتخت آمده، هستند و چه بسا در حجم استقبال هايي كه گفته مي شود در سفر هاي استاني رخ مي دهد ، بايد خاطر قوي دارم و دل آزرده نشوم از غش كردن چند نفري كه ميان دست و پاه له مي شوند و از حال مي روند.

ما نيز به هيات همراه ، هر از چند گاهي گوشزد مي كرديم كه تفريح و خوشگذراني و روحيه اشرافي گري را كنار بگذارند و بدون تشريفات و اداء و اطوارهاي روشنفكرانه به ميان توده مردم ساده و صميمي شهرستان بيايند تا جلسات گپ و گفت مان را در كنار آنان برگذار كنيم.

ديدار با امام جمعه يزد، "آيت الله صدوقي"، از هزار تو و هفت خوان رستم گذشت و ميسر شد، ديدار با امام جمعه موقت شهر، "حجت الاسلام معز الديني"، نيز به همت آقاي كارگر و كيا بيايي كه در دفتر استاني دارد، محقق شد، اما جناب آقاي " عاصي" استاندار محترم را آنقدر مشغله بسيار بود كه ما و هيات همراه را به محضر نپذيرفت و مسول روابط عمومي استانداري كه از برادران بزرگوار نشريه پرتو و هم انديشان "آيت الله مصباح يزدي " هستند، نيز خيالمان را راحت كردند كه :

- "احتمالا توقع نداريد ما همين امشب به جناب استاندار بگوييم ؛ سركار خانم مسيح علي نژاد دو روز در يزد به سر مي برند و ايشان هم في الفور ترتيب مصاحبه را بدهند؟‌ "

البته كه اين توقع زيادي بود و امام جمعه هاي عنبر آباد كرمان و امام جمعه همين يزد خودشان احتمالا ما را بد عادت كرد ه بودند و ما نيز بيهوده پنداشتيم كه اگر كمي سماجت به خرج دهيم و اصرار كنيم ، آقايان ، " عاصي" نخواهند شد تا بگويند:

- " شما ديگر تماس نگيريد ما خودمان اگر جناب آقاي عاصي مشغله اي نداشتند با يك " اس ، ام، اس"، به شما خبر خواهيم داد ."

كه ندادند و ما به باقي حوزه ها سر كشيديم و از نزديك شنيدم سخن درد از كساني كه سالهاست جز نوشتن و نوشتن ، مرهمي براي التيام زخمهايشان ، نيافتند.

تمام ذوق و شوق يك سفر استاني دلچسب از سر مي رود وقتي پله هاي بلند و طولاني يك نشريه محلي را دو تا يكي بالا مي رويم، وقتي اصحاب نشريه خاتم يزد و اهالي وبلاگستان اينجا، دري ديگر را به روي اين مسافر پر مدعا مي گشايند.

و اينگونه است كه وقتي هزينه دادن براي برخورد با اصحاب خبر و رسانه يا فعالين تشكل هاي غير دولتي در پايتخت به پشتوانه حمايت هاي پيدا و پنهان متكي به تبليغات رسانه اي ، دشوار باشد ، برخور، حذف و بستن راه فعاليت فعالان رسانه هاي مجازي و مطبوعاتي و تشكلهاي غير دولتي، به دليل قرار گرفتن در سكوت خبري ، آسان تر و كم هزينه تر خواهد بود و چه بسا گاه با يك تلفن غيررسمي ممكن! در مقابل به همان اندازه به حاشيه رفتن و دلسرد شدن نيز زودتر از مايوس شدن درعرصه هاي بزرگ تر دامن خواهد گرفت.

قرار بود دل قوي دارم در برابر بي هوش شدن و نفس كم آوردن خيل استقبال كنندگان اين سفر ، غافل از آنكه اينجا يزد است و در سفر استاني گذشته نيز بر اساس آمارهاي اعلام شده تنها ده درصد به استقبال هيات دولت آمده بودند و آنجا نيز به جاي آنكه جمعيت غش كنند و از حال بروند، مهمان غش كرد و از حال رفت.

در آن سفر كه ما را راهي به آن نبود اما كاش به كسي نگويند كه در اين سفر، نيز به جاي جمعيت عظيمي كه به استقبال آمده بودند! ما گرما زده شديم و غش كرديم شايد بتوان كاري كرد كه از اين پس بعد از هر سفر استاني دولت، خبر نگاراني كه رخصت همراهي نمي يابند، خود عازم يك سفر استاني شوند و از نزديك غش كنند و آثار سفر ببينند و ديگر بي اطلاع و بي اخبار دقيق ، صفحه سياه نكنند.

من نيز به سهم خود روانه شدم و مجالي اگر باشد دستاورد اين سفر استاني را كه به تحقيق در برابر اثرات سفر استاني آقاي رئيس جمهور پرداخته شده در روزنامه خواهم نگاشت، خصوصا از حادثه اي كه در مراسم استقبال در شهرستان خاتم رخ داد و در رسانه هاي ملي و سراسري انعكاس نيافت و پس لرزه هايش كه هنوز ادامه دارد و همچنين از خستگي ها و زحمت هاي آقاي رئيس دولت كه همه به آن اذعان مي كنند و ...

با اين نگاه كه ديگر مي دانم چقدر فشار سفر كمر خم مي كند و از حال مي برد اما هنوز نمي دانم كه اين كمر خموده و حال نزار را ديگر تواني براي انديشيدن و نگاشتن درست و عقلاني مي ماند يا هر چه هست تنها يك چهره مظلوم است كه هميشه سربار هيات همراه خويش است تا چه رسد به ملتي كه به استقبالش نيامدند تا خستگي اش را ببيند !

 

حاشيه هاي مهمتر از متن:

 عكس ها همه حاصل تلاش يك عكاس خوش ذوق هيات همراه بود به نام راحيل جواهري زاده.

 

دو اتفاق ؛ رضا حقیقت نژاد سردبیر خاتم یزد

نشستی صمیمانه ؛  شادي وزهره

مسیح در یزد ؛  مینو

به همین سادگی ؛ سمانه ملا زینلی

دیدار با خبرنگار  ؛ یزدنگار

خبرنگار اعتماد ملی در یزد ؛ سلام یزد

مسیح علی نژاد روزنامه نگار اخراجی در یزد ؛يزدنا

ساباط (کوچه های سقف دار) ؛ عاطفه

صدوقی در تله حزب اعتماد ملی و مسیح علی نژاد ِ؛ توفان يزد

علی نژاد مهمان حزب اعتماد ملی نبود یزد خبر

فرصت سوزی استانداری یزد پیام یزد

 

 

                    خيابان منتهي به ميدان امير چخماق يزد

                                                      

 

 

 

+ [13:54]

وقتي پيرمرد با لهجه شيرين و غليظش با تو سر صحبت باز می كند، بايد نفس را در سينه حبس كني تا در ميان هجاي كلمات اصيلي كه به خدمت مي گيرد، گم نشوي و بفهمي كه چه مي گويد. با اين همه اما تمام خستگي از بي خوابي هشت ساعت راه و شوكي كه از قطار و شب و كوير به مسافران خسته وارد شده ، تنها با همين لهجه دلنشين است كه به يكباره محو مي شود.

اصلا اگر شوكي هم سرم را صد بار دور قطار و راه  آهنی اش چرخاند، تقصير خودم بود. تقصير خودم بود كه به عمرم حظی از امكانات قطار بين شهري كشورم نبرده بودم و انقدر با اتوبوس و بعد هم با پرايد لکنتی ام همين اندك شهرهاي اطراف تهران را طي طريق كردم كه ديشب ناگهان جهاني فرا روي چشمان ذوق زده ام کشوده شد.

هنوز جو قطار هاي بين شهري اروپا با تمام امكانات و كيا و بياي ماموران ايستگاه راه آهن و مهمتر از همه فرهنگ استفاده و بهره وري از اين سيستم مسافربري رهايم نكرده است. هنوز ميان هر يك از خاطره هایم، صد نکته كوتاه و نغز از سفرهایم با قطارهاي سريع السير آنجا، توی ذهنم پشتك و وارو مي زند و هنوز در ترس و هراس اينكه مبادا مثل نديدپديدهاي تازه از فرنگ برگشته، از ذوق زرق و برق قطار و مسيرهاي بين شهری اروپا بلبل زبانی كنم، به سر مي بردم كه رسيدن به ايستگاه راه آهن ته خيابان ولي عصر، خط پاياني مي شود بر همه اين هنوز ها.

آنقدر ذوق سفر دارم كه بيهوده به هر رهگذری، دست و دلبازانه لبخندهای گل و گشاد تحويل مي دهم، وقتي چشم كساني كه از روبرو مي آيند از لبخند هاي بي دلیلی كه نثارشان مي كنم ريز و تيز مي شود و پي دليل این لبخندها مي گردند، تازه مي فهمم كه باز راه ابراز شوق و ذوق هايم را اشتباه رفته ام . خوب شد يك خط و صف طولاني از پسرهاي منتظر لبخند را حوالي ميدان راه آهن دنبال خود راه نينداخته ام ، آخر به گمانم از همانجا تا پاي قطار هي نيشم را تا بنا گوش براي همه باز كرده بودم. تا رسيدم پاي پله هايي كه به جاي قطار، گويي مي رفت روي گاري "مير قنبر آقا داش" ولايت خودمان و از همانجا نيشم بسته شد و جايش يك چين بزرگ آمد و داغ شد روی پيشاني ام تا ته خط.

و حالا اينجا ته خط است و وقتي راننده پير تاکسی مهربانانه مي آيد و با گويش آشنايش به دنبال مسافر است و مقصد مي پرسد ديگر فراموش مي كني كه ديشب تا صبح يا بايد به ماموران كنترل بليط قطار به جاي بليط، كارت شناسايي نشان مي دادي تا خيالشان راحت شود كه پايه هاي شرع تعريف شده آنان از حضور تنها پسر اين جمع متزلزل نخواهد شد و حالا که خيالشان راحت شد اين همسفر مرد، خواهري هم در اين جمع دارد و خلاف شرعي رخ نداده، تازه بايد بقيه راه را به بقيه مردان شب زنده دار راهروهاي تنگ و تاريك قطار ثابت كني كه در پس اين خنده ها هيچ پيغام و پسغام لوند و عاشقانه ای نیست. هرچه هست، سرخوشي های ساده يك سفر است، باید حالی شان کنی که راه خود بروند و بگذارند ما هم راه خود برويم.

اينجا ته خط است و پيرمرد با گويش آشنا تمام ساك و سبد سفرمان را مهربانانه مي اندازد توی صندوق تاكسي پيرتر از خود، و تو ديگر فراموش مي كني كه تمام ميوه هاي سفر را در چشم بر هم زدني كه از دو كوپه قطار به يك كوپه پناه آورده بوديم، برده بودند و پوستش را هم از قضا برگردانده بودند تا خيالمان راحت باشد و دنبال ميوه هاي گمشده مان، تمام كوپه را زير و رو نكنيم.

اينجا ته خط است، شلاق يك باد گرم چنان به صورتت مي چسبد كه تازه مي فهمي لهجه پيرمرد چرا آشناست و به دل مي نشيند، همه "قاف" هاي كلماتش را مثل خاتمي ادا مي كند ، همه دلخوري هايت را از عملكرد خاتمي كنار مي گذاري تا به پاس تنها اخلاق مداري او، حالا با اين لهجه شيرين همه بي اخلاقي هاي ديشب و نا امني هاي سفر را فراموش كني كه نا گهان يادت مي آيد كس ديگري نيز در تهران با همين لهجه صحبت مي كند،  همان كسي  كه هميشه مي خواهد اذهان عمومي را در هيبت و هيمنه يك مدعي العموم از تشويش برهاند.

اينجا يزد است و .....

بناي اميرچقماق يزد

 

+ [17:53]