
از اولين " اول مهر" زندگي ام جز " مقنعه" كه هنوز هم براي تلفظ درست اين واژه جان مي كنم، چيزي به يادم نمانده انگار، هفت سالگي اين روزها كجا و هفت سالگي بيست و پنج سال پيش كجا؟
اين روزها با هر زنگ مدرسه، هزاران مقنعه مثل زنگوله مي افتد دور گردن هفت ساله هاي قد و نيم قد رها شده در خيابان . چرا زنگوله؟ خب مگر مي شود مقنعه اي كه جايش روي سر است، همينطوري بيفتد دور گردن و هيچ حرفي براي گفتن نداشته باشد، پس خوب گوش كن! مي شنوي صداي اين زنگوله هاي رنگي را.
نيامده بودم اين را بگويم ، آمده بودم تا بگويم چرا هيچ كس از هيچ خبري خوشحال نمي شود اين روزها؟ چرا ما بيشتر از آنكه بخنديم ؟ گریه داریم؟
روز خبرنگار خيالمان را آرام نمي كند، اول مهر دلمان را پر تب و تاب نمي كند ، سفر هم آبي بر آتش بي قراريمان نمي شود، نكند ما بي سبب به عالم و آدم گير داده ايم؟ نكند ما بيهوده به زمين و زمان بد مي گوييم ؟ نكند همينطور كه ما تب داريم و هي هذيان مي گوييم، يكهو دق كنيم از هجوم آيه هاي ياسي كه بر در و ديوار خيال و خاطرمان حك مي شود؟
امروز اگر معلم روزهاي كودكي مان هوس كند وبلاگستان را ورق بزند، تقريبا همه مشق هايمان روي دستش باد مي كند ، نمي داند با اين همه خط هاي خرچنگ ، قورباغه چه كند، هي مي خواستم به همه دلداري دهم، هي مي خواستم به همه نفري يك صدآفرين بدهم تا رنگ خانه عوض شود.
يادتان هست مهرهاي ما چه خالي از مهر هاي صدآفرين بود، شما را نمي دانم ، اما در ولایت قميكلا كه يك آلونكي بود به اسم " دكان ممدعلي " و معلم ما عكس شخصیت های كارتونی محبوب آن روزهایمان را احتمالا از همانجا مي خريد و مي چسباند ته دفتر شاگرد خوب ها، یعنیِ كه: "صد آفرين".
آنقدر " پدر ژپتو " ، "پينوكيو"، "خانواده دكتر ارنست" و حتي " بامزي" و شلمان " زیر و بالاي دفتر مشق شاگرد اولي ها، فخر فروختند و دل از همه ربودند که به گفتن نمی آید. چه روز هايي كه از شاگردهای دردانه كلاس "بل" و "سباستين" گدايي نكرديم، جانم در مي رفت اگر يكي " پدر پسر شجاع " را از من می گرفت ، حاضر بودم تمام بچه هاي " مدرسه موش ها" را يك جا بدهم تا يك " مسافر كوچولو" را بچسبانم كنج صفحه اي كه دو طرفش را به همت خط كش و ماژيك هاي سبز و سرخ، دو خط موازي كشيده بودم. درست همان اول دفتر، آخر همه زورم را هم كه مي زدم فقط تا چند صفحه اول را با حوصله و خوش خط بودم، باقي همه " تكليف" بود و ديگر هيچ. گاهي هم براي عوض كردن " كزت" با دختری به نام " نل"، ساعت ها بايد از آب دهانمان مدد مي گرفتيم تا آنها را حسابي بچسبانيم سرجايشان. به گمانم نل و کزت آنقدري كه توی دفترهاي مشق مان این ور و آن ور رفته بودند، برای پیدا کردن مادر شان، ديگر ناي گشتن نداشتند.
امروز كه وبلاگستان را ورق مي زدم، مثل يك كلاس دو شقه بود: شقه اي سرشار از شعف و شادی، شقه اي از درد لبريز.
اگر اينجا مدرسه باشد و سيستم حاكم معلم؛ در نيمه اي از اين كلاس، بزم و بايكوپي آنان است كه "صد آفرين و "هزار و سيصد آفرين" نصيبشان شده و معلم چپ برود، راست برود، آنها نيز دنبالش مي دوند و تا پايان دفتر هم خوش خط مي نويسند و حوصله شان هم اصلا سر نمي رود.
و در نيمه ديگر اما اين مائيم و خروار خروار خستگي، اين ماييم و كرور كرور كسالت، اين ماييم و يك قرن سکوت. انگار داريم تند و تند " جريمه " مي نويسيم. غافل از آنكه براي جريمه ديگر كسي صد آفرين نمي دهد.
ما تاوان چه چيزي را پس مي دهيم اين روزها؟
"خانواده دكتر ارنست" كه با آن همه كش و قوس زندگي جنگلي اش، توقعي ازش نمي رود اما اگر " پت پسچي" با همان انرژي و هيجان هميشگي اش بيايد بچسبد بالاي دفترمان، گمان نكنم، خرده ذوقي بيابيم تا تكليف شبمان را خوش خط بنويسيم. چرا؟
گوشه كلاس كز كرده ايم و حضرات تند و تند دارند بين خودشان "صد آفرين" ها را بذل و بخشش مي كنند، بچه هاي مدرسه موش ها را تقسيم مي كنند، آدم كوتوله هاي لي لي پوت كه يادتان هست؟ مي بيني حالا چه رندانه در بزم شان مي رقصند. بگذاريم از سر و كول دفترهاي مشق شان، حاج زنبور عسل " و " سگ پيم پا" و " خرس مهربون" و پت و مت خنگ" و تمام اهالي دهكده حيوانات دوست داشتني مان بالا و پايين بروند. بالاخره كه خط كش و ماژيك سرخ مي گيريم دست مان تا دو خط موازي بكشيم كه به دستور هيچ كسي هم اين دو خط موازي همديگر را قطع نكنند! لابد آنوقت ديگر سر ذوق مي آييم و تا ته دفتر، خوش خط مي نويسيم .حتي اگر معلم را دوست نداشته باشيم ، عيبي ندارد، "برپا " مي شويم اما هرگز غمگين "برجا" نمي نشينيم.
دلم مي خواست اين روزها موجي در وبلاگستان در مي گرفت و ناگهان بازي عوض مي شد و هركس تنها يك خط هم اگر در چنته داشت رو مي كرد تا از اين غم لعنتي مي رهيديم. دلم شیطنت های ته کلاس درس را می خواهد. دلم مي خواهد حتی اگر شيری هم جلويمان سبز شد، كم نياوريم تا چه رسد به لي لي پوتي ها و بامزي كوچولو. بايد حوصله كنيم .چرا خوش خط نمي نويسيم؟ تندو تند دفتر عوض مي كنيم به اميد دفتر بعدي اما باز هم غمگين و بي حوصله ايم....
يكي بازي را عوض كند. از صبح، يكي مدام توی مغزم دایره و دنبک گرفته است و می خواند:
" آهاي معلم بد! چقدر جريمه بايد؟"
اول مهری های غمگین :
همشاگردی چه سلامی چه علیکی؟ مهجاد
هنوز از مدرسه نفرت دارم محمد یزدان پناه
ضد حال های اول مهر میترا خلعتبری
عادت ساده خاطره وطن خواه
بوی ماه مهر نفیسه زارع کهن
بوی ناخوش مهر فریده غائب
مهرِماه تمام من ابوذر آذران
دلشوره لیلی نیکونظر
انعكاس صداي سنگ ، نه ببخشيد، انعكاس صداي قاضي اصحابي كه در سرم مي پيچد ، مغزم انگار مي خواهد از جا كنده شود.كمي هم روستايي و ساده است صدا، پس چطور ممكن است ...اه دارم بي ربط مي گويم، مي دانم. اهالي تاكستان مي گفتند اولين سنگ را خودش به مرد محكوم به سنگسار زده است.
بار و بنه سفر مي بستم كه حميد مافي خبرنگار پيگير و پركار قزوين، خبر هماهنگي مصاحبه با قاضي را داد. شگفتا كه پيش شرط موافقت قاضي اصحابي براي مصاحبه، معرفي يك خبرنگار تهراني بود و نه محلي ، ما هم كه كسي از پيشاني ما نمي خواند كه از قضا محلي هستيم و از لهجه مان هم لابد كسي چيزي عايدش نمي شود ، موافقت خودمان را به جناب قاضي اعلام كرديم!
اما هنوز نمي دانم صدايش واقعا سرد و سنگي بود يا من با پيش داوري ، گوش مي سپردم به هر آنچه كه او مي گفت و مي پنداشتم كه چنين است ، آنچنان كه او نيز در صدد دفاع از خود بود تا به آنچه هجمه مطبوعاتي و رسانه اي عليه خود مي پنداشت پاسخ گويد.
به هر حال او كه وظيفه خود را قضاوت و نه تشخيص مصلحت كشور مي دانست اين بار اما صلاح ديد كه خبرنگاري را به درگاه بپذيرد تا كرده و كردار خويش را سزا و هجمه و هشدار ديگرن را ناسزا اعلام كند. دريغا كه در اين رهگذر نه هيچ عايد ما شد و نه هيچ عايد خود او كه يا آب ما به يك جوي نرفت و يا سفر زود هنگام من او را از شر سماجتم رهاند.
مي دانم كه خبرنگاران محلي كماكان، بيش و پيش از ما از تاكستان تا تهران طي طريق كرده و می کنند تا مبادا پس از سنگسار جعفر اين بار سنگسار ديگري در خفا و بي صدا ، هياهو خلق کند و خلقي را براي جمع آوري گند عالمگير يك خطا به تب و تب اندازد اما يادمان باشد كه اين از خلق و خوي عجيب ماست كه تا حادثه رخ ندهد فرياد نمي زنيم يا اگر زديم تا چند فرسخي بيش نخواهد رفت اين صداي خفه شده در گلو.
پس قاضي اصحابي را دريابید تا مبادا به گفته بزرگان شهر! باز خودسري كند و جمعي در سوگ سنگسار شدن كس ديگري مويه كنند و جمع ديگري از سوز خودسري قاضي گلايه كنند. اگر كسي از مويه ما ديگر دلش ريش نشود بي شك با گلايه بزرگان هم كسي دلش خوش نمي شود كه بگويد: هان پس تصميم گيران اصلي يك كشور اسلامي مخالف اجراي سنگسار اند و اين تنها يك خودسري بود و بس.
صدايش مثل سنگ مي خورد به لاله هاي گوشم و انعكاسش در سرم مي پيچد:
ـ بلاخره مي خواهيد مكرمه را هم مثل همسرش جعفر سنگسار كنيد يا اينكه حكم ديگري داريد؟
ـ فعلا كه اقاي شاهرودي دستور داده اند پرونده مكرمه را برايشان ببرم تا بررسي كنند.
ـ پس فعلا سنگسار متوقف شد؟
ديگر سنگي پرتاب نشد ، نه ، ديگر صدايي از آن سوي خط نمي شنوم ، تلفن قطع شد . شايد ديگر سنگي پرتاپ نشود؟ يا اينكه بايد قاضي اصحابي را پيدا كرد و از او خواست كه پرونده را زودتر به رئيس قوه قضاييه برساند تا حداقل اين بار پيش از آنكه "در اشك غرقه شويم " ، آقاي رئيس چيزي بگويد!
دفعه نخست لابد نامه و ناله این همه عالم و آدم به گوش آقای رئیس نرسید ، این بار چه ؟ آقاي شاهرودي ! مقصد جناب اصحابي ، از تاكستان به تهران بود و مقصد من کمی طولانی تر. من كه رسيدم به مقصد ، آقاي اصحابي چه ؟ ايشان رسيدند خدمت شما؟ حتما رسيدند. خب چه دستور مي فرماييد؟ ما آماده برای اجرای اوامر ایستاده ایم آقای رئیس، بفرمایید سنگ ها را چه کنیم؟
چه حكايت غريبي دارد سنگ بازي در اين سرزمين كه هر روز بايد به انتظار بخشش و عفو ملوكانه ايستاد و باز هم غائله به غايت غمناك سير شود و اين قاعده پا برجا.
بنزین سهمیه بندی شد. اما چه خیال؟ ما كه از هم جدا شديم پس خيالت را هم بردار و برو .
اصلا اگر ديشب هم با من بودي كاري از دستت بر نمي آمد، چه خوب كه نبودي و من هم از وقتي كه نيستي زودتر مي روم خانه تا كپه مرگم را بگذارم و با اين برادران اراذل و اوباش شهر دهان به دهان نمي شوم كه تو از دستم دق كني.
بايد زن باشي تا بفهمي. تازه اين روزهاي آخري، آفتابه به گردن اراذل و اوباش آویزان کردن هم ره به حال خراب من و همجنس هايم نبرد و تو هم كه بودي باز آماج الفاظ ركيك بود كه با پرتاپ شدنش به صورتمان ديگر شرم داشتيم چشم در چشم هم نگاه كنيم. مي دانستم كه تو حرفي نمي زني و محال است كه با بي چاك و دهان هاي شهر، دهان به دهان شوي اما مي دانستم كه مأمني هستی براي آن همه نا امني و همين كه هستي خيالم راحت است كه از سر خشم برافروخته و شهوت لجام گسیخته، دست درازشان به اين راحتي ها به ما نمي رسد.
وقتي مي رفتي يك دل سير نگاهت كردم. خودت هم مي داني كه تمام تنت پر از ناز و نوازش هاي من است. توي تاريكي ميدان پونك آنقدر دورت گشتم و آنقدر برايت وراجي كردم كه تمام خاطرات مشتركمان ته كشيد و من هيچ حرفي براي گفتن نداشتم جز خدا حافظي و...
چهار سال ، زمان كمي نيست، مهربانانه ،مي گذاشتي لم بدهم و از ته دل كنارت اشك بريزم. يادت هست؟ علي داداش كوچيكم توي تهران به اين بزرگي چه جوري مچمان را گرفت. آخر كي باور مي كرد خیابان و پسکوچه های پايتخت به اين بزرگي هم نتواند غصه های دل كوچك ما را پنهان کند و صاف بيفتيم توي چشم علي؟ خوب شد كج و معوج شدن صورتم را وقتي كه برايت هاي هوار راه انداختم و گريه مي كردم نديد. خوب شد كه جنون سرعتم اين بار به کارم آمد و خودمان را زديم به كوچه علي چپ که يعني علي را نديديم و او هم نديد كه خواهرش صبح اول وقت جمعه توی خیابان دراز ولیعصر دلش گرفته است و با صدا و بلند گریه می کند.
تو هم كه خيالت از هاي هوارم پريشان نمي شد. آخر عادت داشتي و شك هم نداشتي كه اگر با ديدن گربه ای لنگ، کنار خيابان، جوي اشكم مي جوشد و به این راحتي ها هم بند نمي آمد ، با يك ساندويچ "فري كثيفه" و سالاد سرد "سارا " هم زود خر و خام مي شدم و حالا نخند كي بخند.
انصافاْ چهار سال، چه حالي كردي با حال من ديوانه كه هر چي داشتم خرج تو كردم. ماه به ماه ، نصف حقوقم تقديم تو می شد تا بماني و رفيق نيمه راه نباشي . حالت خراب بود ولي نه خرابتر از حال من كه گاهي تو را فراموش مي كردم. تشنه و خسته منتظر مي ماندي تا از سر كار برگردم ، برمي گشتم اما خودخواهانه از خود مي گفتم و هر آنچه كه آن روز بر من رفت. حوصله خانه نداشتم، پا بودي تا پاي كوه. حوصله نيمرو نداشتم همراه بودي تا شيشليك شانديزي دربند، حوصله تنهايي نداشتم، حوصله همه را داشتي و مي گذاشتي همه بيايند يك امشبه را با هم باشيم تا هر جا كه من گفتم. و هر جا كه من مي خواستم تو مي بردي ما را.
چقدر همه به ما خنديدند كه وصله هم نيستيم، غافل از اينكه تمام وصله پينه هاي تن كوفته ات همه حاصل بي مهري هاي من بود و نمي شد حالا كه سر و لباسم يك كم بهتر از روزهاي اول آشنايي مون شده ، برات قمپز در كنم و رفيق نيمه راه باشم و پي يار راهوارتر از تو.
راستي اگر تو نبودي نيمه شب چطور به جنگل لويزان می زدم؟ چطور از جنگل مردان چشم چران، جان و تن سالم به در می بردم؟ نه كه بكشند و خون راه بيفتد، نه، ولي انقدر ليچار و لنتراني نثار آدم مي كنند، آنقدر كلمات آلوده از تن آدم بالا مي رود كه آدم مي خواهد بالا بياورد ، هم خودش را ، هم جنسيت اش را كه اينچنين روي چشم و زبان هاي هيز ، بالا و پايين مي شود و به گند كشيده مي شود.
به گمانم اگر ديشب تو هم با من بودي كاري از دستت بر نمي آمد، خوب شد که دو شب پیش، وسط میدان پونک پشیمان نشدم و پا سست نکردم و داد زدم:
"عباس آقا خیرش رو ببینین، چهار چرخش براتون خوب بچرخه. براي من كه چهار سال خوب چرخيده."
وقتي مي رفتي يك دل سير نگاهت كردم ، حالا كه نيستي من كه تنم آتش مي گيرد از خط ممتد ماشين ها و توهين ها و تحقيرهايي كه فقط مختص خيابان هاي اينجاست . تو چه ؟ مبادا تنت آتش بگيرد از خشم مكرري كه شهر را به آتش كشيد و اين هم فقط مختص سرزمين خسته ماست.
نيمي از روزهايم خوبند و نيمي ديگر ، بد. درست مثل زني كه نيمي از تنش زير زمين است و نيمه ديگر آن، بيرون از خاك. صبح تا ظهر را غمگينم و بي سبب گريه ام مي گيرد، بعد ازظهر ها هم چيزي ته دلم مي جوشد و بي سبب فرياد مي زنم از سر شعفي كه نمي دانم چيست. درست مثل كسي كه يك نيمه از تنش را از زير خاك و نيمه ديگرش را از هجوم سنگهايي كه به سمتش پرتاپ مي شود، نجات داده باشد.
قصه نمي گويم ، عين واقعيت است. به خودت نگاه كن، تو هم مثل مني و هر روز از يك " سنگسار " دهشتناك نجات مي يابي. نيمي از روزت را زير خاكي. در نيمه ديگر روز آنقدر بال بال مي زني تا هم از زير خاك و هم از آن همه سنگ هايي كه از دوست و دشمن و طبيعت و اجتماع به سر و رويت مي بارد خلاص شوي.
هر روز سنگسار مي شويم و هي به روي خودمان نمي آوريم از بس كه پوستمان زير اين همه سنگ هاي سخت، سخت جان شده است.
هر روز سنگي از سمتي به صورتم ، به صورتت ، به صورتمان نشانه مي رود، به سوي نيمه بيرون مانده از زمين مان مدام سنگ پرتاپ مي كنند و ما مدام كش و قوس مي آييم، آنقدر جثه سنگ خورده مان را پيچ و تاب مي دهيم تا بلاخره دست و پايمان را از زير زمين بيرون مي كشيم، مي دويم و مي دويم و مي دويم ، آنقدر تند كه انگار جهانی كم است براي فرار كردن.
چه خوب كه پوستمان انقدر كلفت است، ورنه سنگ اول كه مي آمد، ديگر تقلايي نبود تا تن خسته از گودالي كه برایمان كندند به در بريم و پا به فرار از دست زمين و زمان بگذاريم.
چه خوب كه پوستمان انقدر كلفت است، ورنه با هر انگي و اتهامي ، در خانه به روي خويش مي بستيم و مي مانديم زير آوار كلماتي كه سفت و سخت تر از سنگ و كلوخ و آجر اجراي رجم ، خراش مي انداخت بر پوست ضعيفمان.
چه خوب كه پوستمان كلفت است ، ورنه تنها بعد از چند روزكه با افتخار نوشتيم دختري له شده زير مشت و لگد و بلوك هاي سيماني ، اهل عراق است نه ايران عزيزما، حتما از شنيدن خبر سنگسار دو ايراني در ملا عام ، دق مي كرديم.
اما دق نكرديم و دق نكردند و مدام پي اش را گرفتند. خبر سنگسار يك زن و مرد در تاكستان قزوين، دهان به دهان ، سينه به سينه و خانه به خانه از دنياي حقيقي و مجازي گذشت ، مهمتر از همه آنكه خبرنگاران محلي حتي يك لحظه از تقلا و تكاپو فارغ نشدند در كنارشان کمپین قانون بی سنگسار و وکیل این پرونده و همه كسان ديگري كه من نمي شناسمشان تقلا مي كردند تا نيمه تن خود را از زير خاك بيرون بكشند.
قاضي راي به اجراي حكم سنگسار يك زن و مرد در تاكستان مي دهد و شوراي تامين استان ظاهرا با اجراي آن در ملاء عام مخالفت مي كند و نتيجه اختلاف اينان و آن همه تقلاي ديگران مي شود؛ توقف سنگار اما آيا گودال هايي كه خبرنگاران محلي خبر از مهيا شدنش مي دهند، براي هميشه بي مصرف خواهد افتاد يا تنها براي چند روز پر مي شود و بار ديگر نه در ملاء عام بلكه در كنجي دنج ، برپا خواهد شد؟
در اين همه تكاپو براي توقف سنگسار البته شنيدن خبر نامه يك نماينده مجلس هفتم به رئيس قوه قضاييه و شوراي تامين استان قزوين در اعتراض به اجراي اين حكم ، خوشحال كننده بود.
از صبح شماره رجب رحماني نماينده تاكستان را گرفتم تا عصر كه در نهايت به جاي او پسر جوانش كه از قضا حقوق هم خوانده است، پاسخ مي دهد و خوشحالي شايد صد چندان مي شود وقتي او تاييد مي كند كه پدرش به هاشمي شاهرودي و مسولان استاني، نامه اعتراضي نوشته است اما كافيست تا او ادامه دهد و تو بشنوي كه ماجراي توقف سنگسار چيست:
زن و مردي كه حكم اجراي سنگسار برايشان صادر شده ، اهل تاكستان نيستند، يكي اهل اسلام شهر و ديگري اهل قيدار است، آنها پس از رابطه نا مشروع به تاكستان مهاجرت مي كنند و در واقع ، محل ارتكاب اوليه جرم، جايي غير از تاكستان بوده است، بر اين اساس رجب رحماني در كسوت نماينده تاكستان، به اجراي اين حكم در تاكستان اعتراض مي كند با اين اعتقاد كه مردم تاكستان حاضر نيستند براي اين لكه هاي ننگ در شهر آنان تصميم گيري شود و بهتر است كه اين حكم در همان محل ارتكاب اوليه جرم يا در زنداني دور از منظر عام اجرا شود نه در تاكستان.
پايان اين مكالمه تلفني ، انگار سنگي محكم به صورتم پرتاپ شده است. دوباره نيمي از تنم را زير خاك برده اند و باران سنگ و كلوخ و پاره آجر است كه سرم را مي شكافد، كه سرت را مي شكافد كه سرمان را مي شكافد.
پس قرار است گودال ديگري در جاي ديگري كنده شود؟ عيبي ندارد ، دوباره تقلا بايد . آنقدر كش و قوس مي دهم تنم را ، آنقدر كش و قوس مي دهي تنت، آنقدر كش و قوس مي دهيم تنمان را كه جهاني زير پايمان كم باشد براي فرار و فرار و فرار...
ــ بفرماييد روستاي ما، يه كلبهي درويشي داريم، خوشحال ميشيم...
و از اين جور تعارفهاي صد من يك غاز!
آنهم به كي؟ جناب وزير! كجا؟ بعد از جلسهي پرسش و پاسخ جناب وزير با خبرنگاران جرايد.
كي فكرش را ميكرد كه جناب وزير تعارفم را جدي بگيرد. توي راه رفتن، معاون وزير كسي را فرستاد دنبالم كه به دفترش بروم. به دلم بد راه ندادم. گره روسريام را زير چانه سفت كردم و رفتم به ديدندش.
ــ جناب وزير دعوت شما رو قبول كردن خانمِ ...
لعنت به من كه دل و زبانم جور نيست!
چشمهايم گرد شد. دلم شد سندان و يكي با پتك هي ميزد روي آن؛ تاپ، تاپ.
ــ ... ايشون قصد دارن تعطيلات آخر هفته رو به روستاي شما بيان! فكر ميكنم روستاي شما بايد جاي قشنگي باشه، البته همه جاي شمال قشنگه...
حتماً از رنگ و رويم فهميد كه هول كردم. براي دلداريام گفت:
ــ لازم نيست خودتونو به زحمت بندازيد، فقط من هستم و جناب وزير، اين يه سفر غير رسميه، بدون خَدَم و حَشَم، بدون تشريفات...
مثل گربهي ماست ريخته، عقبعقب از اتاقش زدم بيرون. موقع خداحافظي تند و تند لبخند زدم و باز هم پاشنهي دهانم را كشيدم و هرچه تعارف بلد بودم نثارش كردم كه:
ــ البته، البته، منزل خودتونه... كلبه درويشي... قدم جناب وزير روي چشم... بندهنوازي ميفرمايند...
و از اين جور اباطيل!
نفهميدم چهطور خودم را جَلدي به دفتر روزنامه رساندم. غم عالم را زورچپان كرده بودند توي دلم. حالا به آقاجان و مامان چه بگويم؟ بايد زنگ بزنم شمال. هزار جور كار دارم. بايد به خيلي از چيزهاي آن خانه سر و سامان بدهم. بالاخره يك وزير به خانهي روستايي ما ميآيد، بايد همه چيز آبرومندانه برگزار شود.
غصهام از همينجا شروع شد.
كاغذ يادداشت روزنامه را جلو ميكشم. بايد مشكلاتم را روي كاغذ بياورم تا فكري برايشان بكنم. درشت و خوانا مينويسم: «كلبهي درويشي آقاجان» جلويش هم دو نقطه ميگذارم.
این كلبهي درويشي رونقي که ندارد ، هيچ ، هزار و يك ايراد هم دارد . دست به هركجايش بزني، والذّارياتش بلند ميشود. هرگوشهاش چيز و چيزكي دارد كه آبرويي برايم نگذارد. مار و مور و ملخ و موش و از اين جور جَك و جانورها !
خانهي روستايي آقاجان سه تا اتاق دارد. يك حمام و يك آشپزخانه. اتاق كنار آشپزخانه اتاق آقاجان و مامان است. مثلاً هال و پذيرايي خانه كه به آن ايوان ميگوييم. اتاق وسط اتاق مهمان است. اتاق آخري يك دالان يا بهارخواب كوچك بود كه فقط يك طرفش ديوار داشت و سه طرف ديگرش ستونها و طارمي چوبي. با آمدن عروسها به خانه، آقاجان سه طرف ديگرش را هم ديوار كرد تا بشود اتاق عروس. اما هيچ عروسي بيشتر از چند شب آنجا دوام نياورد. حتي كاغذ ديواري زيبايش كه براي نصبش روي ديوارِ طبلهكرده و شكمداده، عرق از گُردهي علي در آورد، دل عروس شهري را نبُرد. شبها توي اين اتاق كه به آن دالونّي ميگوييم، بايد تا صبح آنقدر ياقُدّوس و اَمّن يُجيب بخوانيم تا تن و جان سالم به آفتاب صبح برسانيم! حميد اسم دالونّي را گذاشته: «منطقهي محروم». چون نه پنكهي سقفي داشت براي تابستانهاي شرجي شمال، نه بخاري نفتي براي زمستان.
منطقهي محروم، حصّه و نصيبِ بيبيجان شد! با همهي جانوران شبرو و روزكارش!
فكرم بههيج كجا قد نميداد. همهي بامبولهايي كه بلد بودم بهكارم نميآمد تا بلكه يك جوري، البته خيلي محترمانه، قيد اين دعوت را بزنم و رأي و نظر جناب وزير را از ديدن كلبه درويشيمان برگردانم. اما همهي جَرّ و مُنجرهايي كه با خودم داشتم باد هوا بود و بخيه به دوغ زدن. كار به اين حرفها نبود، بايد واقعيت را قبول ميكردم.
يك مهماني ساده كه اين همه هذا و كذا نداشت. ميآيند شام ميخورند و ميخوابند و صبح بعد از گردش كوتاهي توي روستا و تفقّد اهالي روستا، به تهران برميگردند. همين.
اما همين نبود. خيلي حرفها تويش بود. اگر جناب وزير يك چشمه از آن اتفاقاتي كه براي اهالي اين خانه ميافتاد را به چشم ميديد، حتماً توي تهران و محافل خبرياش ميپيچيد كه خانم خبرنگار با آنهمه ادا و اصول از چه جايي آمده است!
دلم اَلو ميگرفت از اين فكرهاي مشوّش.
بايد كاري ميكردم. پاك به تنگ و جفنگ افتاده بودم. نميدانم چرا يادِ سگدوهاي علي افتادم براي رفع و رجوع كردن عيبهاي بيشمار خانه. ياد روزهايي كه قرار بود عروس شهرياش را به خانه بياورد. آخرين عروسِ خانهي آقاجان. چقدر حميد او را دست ميانداخت و من و آقاجان و مامان و بيبيجان به كارهايش ميخنديديم.
با يك تشتك مسي دوره افتاده بود توي خانه و هي گچ ميچپاند لاي درز ديوارهاي زهوار در رفته تا مبادا وسط ميهماني پاتختي عروس شهرياش، يكي از آن جك و جانورها كه شده بودند جزء لاينفك زندگي ما، سري از سوراخ در آورند و با يك سرككشيدن بيهنگام، هنگامهاي برپا كنند و عروسش فراري شود.
بساط صبحانه كه پهن شد، همه نشستند توي ايوان تا علي با عروس شهري از دالونّي بيايند. معلوم بود كه علي زودتر ميآيد تا سرو گوشي آب دهد و چهار گوشهي سفره را برانداز كند.
مامان سنگتمام گذاشت. چهار طرف ايوان را بالشتهاي تركمني با روكش ترمه چيد و نگذاشت حميد هم براي حالگيري داداش كوچكش، قابلمهي شير عهد بوق بيبيجان را بگذارد وسط سفره، آنهم با ملاقهي بدقوارهاي كه مثل چپق «مَشتي آقاعمو» از دهان كج و معوج قابلمه آويزان باشد. هرچه ظرف و ظروف چيني توي جهازش بود را رو كرده بود تا حسابي آبروداري كند.
هنوز چشمهاي علي بين گلهاي سفرهي پارچهاي مامان و پيژامهي خشتكمرغي آقاجان و روسري گلمنگلي بيبيجان ميچرخيد كه يكهو صداي افتادن چيزي وسط سفرهي رنگي مامان، بند دل همه را پاره كرد. حتي حميد و آقاجان هم نيمخيز شدند.
تا همه به خودشان بيايند علي جلدي از جا كنده شد و خيز برداشت طرف پله هاي دالونّي تا عروس شهري را دست به سر كند. توي ترديد رفتن و نرفتن، سر كج كرد طرف جمع و دستپاچه دستور داد:
ــ يكي زحمت انتقال جسد رو به عهده بگيره كه گندش زندگيمو به باد نده!
تازه همه به خودشان آمدند و هر كدام مثل مأموران پزشكي قانوني، براي جنازه باد كرده مارمولكي كه ولو بود وسط سفره، تحليل و تشريح داشتند. آقاجان چايش را داغداغ هورت كشيد و گفت:
ــ از خير و بركت پشههاي لاي الوار، حيووني اونقدر پروار شد كه پاهاش تحمل وزنش رو نداشت و كله معلق شد توي سفره!
حميد گفت:
ــ نه بابا، طفلكي از هول جمع سكته زده، بالاخره به ميمنت ورود عروسخانم بايد يه چيزي قربوني ميكرديم!
بيبيجان كه نان توي كاسهي شيرش تريد ميكرد، گفت:
ــ قضا بلا بود كه از سرمون گذشت، بايد صدقه بديم!
سكته ميكردم اگر، جناب وزير ميآمد و يكي از همين مارمولكهاي چاقِ بدقواره، از سقف ميافتاد پايين، چه توفيري داشت مارمولك هم نميافتاد وسط سفره، من كه دلم هزار بار ميافتاد از ترس افتادنش درست وسط كلهي جناب وزير.
قضيه مارمولك ختم به خير شد. همين كه عروس خانم پايش را از دالونّي بيرون گذاشت، مامان يك كاسهي خالي را دَمَر كرد روي جنازهي وارفتهي مارمولك. اما حميد حسابي دور برداشت و سر به سر علي ميگذاشت:
ــ كاسه بدم خدمت عروسخانم؟
تا پايان مراسم صبحانه، علي چشم از كاسه نميگرفت. ميترسيد اگر به بخت و اقبال او باشد، مارمولك زنده شود و كاسه را از رويش پس بزند و بيفتد دنبال عروس شهري.
روي كاغذ يادداشت روزنامه، درشت و خوانا مينويسم: «قضيهي مارمولك». مسئوليتش را ميسپارم به علي. از پَسش برميآيد. تخصص دارد.
چند سطر پايينتر مينويسم: «مشكل موش». جلويش دو نقطه ميگذارم و جلوي دو نقطه مينويسم: «با مسئوليت حميد»
نيمهشب، با جيغ و داد عروس شهري، همه از اتاق زديم بيرون:
ــ چي شد علي؟
علي با جارو ايستاده بود جلوي عروس شهري:
ــ ميگه صداي پاي موش مياد!
عروس شهري ميان هقهقش اضافه كرد:
ــ صداي جويدنشو هم ميشنوم!
همه دست به كار شدند. مامان با دو تا جارو و بيبيجان با خاكانداز پشت سر حميد و علي حاضر به يراق ايستاده بودند و آماده به رزم، تا آنها گونيهاي برنج را يكي يكي از گوشهي دالونّي بيرون بكشند. حالا همه صداي پاي موش را ميشنيدند. آثارش كه همه جا بود. كتابهايمان را روي رف چيده بوديم. موشها با چه ظرافتي براي خودشان يك تونل زيبا ساخته بودند. درست وسط رديف كتابها. هر كتابي را كه برميداشتي وسطش سوراخ بود. وسط يك كتاب قطور هم يك هال و پذيرايي بزرگ براي خودشان ساخته بودند. تماشايي بود.
اگر آقاجان چشمش به خاكانداز بيبيجان و جاروي خوني دست مامان نميافتاد، حتماً او هم پي نق و نوقهاي زير لبي بيبيجان را ميگرفت و تا صبح، بار عروس شهري ميكرد.
شب بعد نوبت بيبيجان بود كه جيغ و داد راه بيندازد. جاي خوابش را انداخته بود توي دالوني. علي و عروس شهري هم به اتاق مهمان كوچ كشيدند.
ــ چي شد بيبي؟
بيبيجان عادت داشت دولا دولا راه برود. با چه زار و زحمتي كمرش را راست كرده بود و از دالونّي فرار ميكرد:
ــ مار تو رختخوابمه!
آقاجان كُفري شده بود:
ــ از دست اين عروس... !
مامان جارو به دست بالاي سر حميد ايستاد تا او گوشهي پتو را بالا بزند.
تسبيح شاهمقصودي بيبيجان افتاده بود وسط زيرانداز. چه سوژهاي شد براي حميد كه تا سه روز بگويد و بخندد و همه را بخنداند. راست و دروغ و شايد براي ترساندن عروس شهري، قصههايي از رشادتش در رويارويي با مارهاي خوش خط و خال ميگفت. ميگفت خواب بود كه احساس كرد سايهي سياهي از جلوي صورتش چند بار رد شد. وقتي چشم باز كرد، ديد مار سياهي درست جلوي صورت و بالشتش چنبره زده است و برّ و بر او را نگاه ميكند.
از راست و دروغهاي حميد ميشود گذشت اما، همهي ما ديده بوديم كه مامان و علي چطور مخفيانه جسد مار سياهي را از حمام بيرون آوردند و دور از چشم عروس شهري دفن كردند. مار نگونبخت نشسته بود روي پنجرهي كوچك حمام. علي از حميد قول گرفت كه ساكت باشد. اما دهان بيبيجان را نميشد بست:
ــ كشتن مار شگون نداره! بايد كفاره بديد!
آقاجان هم ميگفت:
ــ صدبار گفتم نذارين گنجشكها زير سقف لونه بسازند، لونه كه نباشه مار سياه هم نيست!
با اين فكر تنم ميلرزد. اگر جناب وزير بعد از آمدن از تهران، هوس كند براي زدودن خستگي راه، دوش آبگرم بگيرد، چه فاجعهاي راه ميافتد وقتي مار يا يك قورباغه، كاسهاي را كه مامان دَمَر روي چاهك حمام گذاشته است كنار بزند و بپيچد به پر و پاي جناب وزير، آنوقت بايد تا خود تهران دنبال جناب وزير بدويم و لُنگ و لباسهايش را به او برسانيم.
يادداشت ميكنم: «معضلِ مار و حمام». بايد از علي بخواهم مثل وقتهايي كه عروسش به حمام ميرود، پشت پنجره كشيك بايستد تا ماري هوس نكند از پنجره، جناب وزير را ديد بزند.
بايد فكري براي سروصداي ناهنجار اطراف خانهي آقاجان بكنم. از كلهي سحر تا بوق سگ، آوازهاي جور به جور جانواران مختلف توي خانه ميپيچد. يك سمفوني ناهمگوني از صداي مرغ و خروسهاي مامان و گاوهاي هميشه گرسنهي عموجان و ساير پرندههاي اهلي و وحشي. حتي نيمههاي شب هم، خوابِ راحت نداريم. زوزه سگ و شغال و آوازهاي نيمهشب قورباغههاي مزرعهي برنجِ پشتِ خانه.
شبهاي تابستان توي دالونّي ميخوابيديم كه سه طرفش ديوار نداشت. آنشب به اين سمفوني صداي بلبل هم اضافه شد. علي گفت:
ــ چه شاعرانه!
بيبيجان گفت:
ــ حُكماً غصهاش زيادي كرده كه روز و شبش فراموش شده!
آقاجان گفت:
ــ از الطافِ خَفيه و جَليهي الهيه!
بعد از يك ساعت استماع الطاف شاعرانهي الهي، حميد گفت:
ــ علي! پاشو صداي اين بلبل بيمحل رو خفه كن، سرم رفت...
بيبيجان گفت:
ــ معصيت داره، حيووني دلش گرفته!
علي گفت:
ــ زيبايي بيش از اندازه هم غيرقابل تحمله!
وقت استراحت جناب وزير، بايد علي را مأمور برقراري سكوت كنم. تبحّر دارد. هميشه راهي به نظرش ميرسد كه به كلهي هيچ كدام از ما قد نميداد. سرظهر، وقتي عروس شهري قصد قيلولهي بعد از ظهر ميكرد، علي به انبار علوفهي آقاجان دستبرد ميزد و براي گاوهاي هميشه گرسنهي عموجان كه يكنفس و لاينقطع، ماغ ميكشيدند، آب و عليق ميرساند تا براي ساعتي صدايشان را بِبُرّد.
جلوي «معضل گاوهاي هميشه گرسنهي عموجان و باقي سر و صداها هم مينويسم: «با مسئوليت علي»
علي مسئوليت هر كاري را هم به عهده بگيرد، از پس هواي شرجي تابستان شمال كه هر مهمان و مسافر غريبهاي را ذلّه ميكرد، بر نميآمد. فقط روش آقاجان براي گريز از گرما جواب ميدهد. آقاجان دراز ميكشد زير پرّههاي لرزان پنكهي سقفي كه هميشه ترسش توي جانم بود كه بالاخره روزي كنده ميشود و ميافتد روي سرمان. خدا كند آن روز، لحظهي استراحت جناب وزير نباشد.
آقاجان زير پنكهي سقفي، لُنگ نمناكي را ميكشد روي شكمش. خودش كه راضي است اما بايد راضي اش كنم كه يك وقت نسخهي لُنگ نمناك را به جناب وزير توصيه نكند. خوبيت ندارد. اگر چيزي نگويم، لابد از سر كَرَم، لنگ خيس خودش را هم تعارف ميكند و نيم ساعتي براي جناب وزير در مورد مزاياي انتقال خنكاي لنگِ خيس از منافذِ پوستِ شكم تا هضمِ رابعه، سخنوري ميكند.
كارهايم يكي دوتا نيست. بايد يادداشت كنم:
«يادم باشد به آقاجان بگويم با جناب وزير بحث سياسي نكند و براي اينكه تق اصلاحات را در بياورد هي در وصف توزیع اوراق سهام عدالت در روستاحرف و حديث نگويد. »
«يادم باشد به آقاجان بگويم براي يك بار هم كه شده، كلهي سحر بيدار نشود و دعاي ندبه و دعاي جوشنِكبير و دعاي عهد نخواند و جناب وزير را با زاري و ذمّهاش، زابراه نسازد.»
«يادم باشد به حميد سفارش كنم يكوقت به سرش نزند جاي جناب وزير را با عروس شهري اشتباه بگيرد و هي سر به سرش بگذارد.»
«يادم باشد به بيبيجان و دوستانش؛ قريبباجي، مشتي باجي، شهربانو خاله و محرم بانو، سفارش كنم با جناب وزير روبوسي نكنند و برايش قصهي اميرارسلان نامدار نگويند.»
«يادم باشد ...»
هنوز خيلي چيزها بود كه بايد مينوشتم اما صداي زنگ تلفن نگذاشت. معاون وزير پشتخط بود:
ــ سلام خانم... بايد به اطلاعتون برسونم كه جناب وزير عذرخواهي كردند... كاري برايشون پيش اومد كه نميتونن به روستاي شما سفر كنن...
گل از گلم شكفت. كوهي از شانهام برداشته شد. همينجور كه قند تو دلم آب مي شد، باز هم پاشنهي دهانم را كشيدم و هرچه تعارف بلد بودم نثارش كردم:
ــ ولي ما كلي تدارك ديديم... يه كلبهي درويشي داريم... خوشحال ميشديم...
ــ به چشم، قول ميدم هر طور شده ايشون رو راضي كنم براي هفتهي آينده برنامه اي ترتيب بدن كه انشا الله مهمان شما باشند.
بند دلم پاره مي شود، لعنت به من كه دل و زبانم جور نيست!
هر وقت مادر مهمان ما مي شود تا صبح تمام روزهاي كودكي و نوجواني را ورق مي زنيم، با دو برادر و اهل و عيال شان. ديشب اما اينجا بوي مريوان و جزيره مجنون و هفت تپه داشت. يك گوني نامه بود و يك عالم عكس هاي خاكستري رنگ كه به سختي مي شد قيافه پدر و دو برادر و شوهر خواهرم را ميان آن همه رزمنده هاي پير و جوان روزهاي جبهه و جنگ تشخيص دهم.
مادر و همسر برادرم بغض مي كنند و خاطره مي گويند، بچه هاي برادرم اما لابه لاي نامه ها، مستانه پي كلمات عاشقانه مي گردند و مي خندند ، من هم بين بغض و خنده مانده ام به كدام سو بروم.
به آن سو كه مادر از شبهاي بي مرد خانه مي گويد و تا صبح بايد مادربزرگ روي ايوان كشيك مي داد تا دزدي، لاتي يا بي سر و پا و مخالفي به اين خانه كه همه مردانش به جنگ رفته اند ، حمله نكند يا به اين سو كه پسر برادرم بخش هايي از نامه را باصداي بلند مي خواند و مي خندد:
_"همسر محبوبم ، نور چشمانم، مرا ببخش كه تورا تنها گذاشتم، ولي نبايد امام را تنها مي گذاشتم وبايد براي خدمت به اسلام و مسلمين به امام لبيك مي گفتم و به سوي جبهه مي شتافتم..."
به آن سو كه همسر برادرم از روزهاي بازگشت همسر آلوده به تيفوئيد خود مي گويد و هذيان هاي يك ماه اش يا به اين سو كه بچه هايش با تجسم آن هذيان ها از خنده ريسه مي روند.
به كدام سو بايد رفت؟ وقتي از يك سو مادر دلش بهشت زهرا، شاه عبدالعظيم و قم و جمكران مي خواهد و در سوي دگر بچه ها براي رفتن به كوه هاي دربند و جمشيديه و موزه هاي شهر شال و كلاه مي كنند ؟
كله سحر به بهشت زهرا هم كه برسي باز دو سوي يك واقعه در مي گشايند.
از يك سو در قطعه شهداي دفاع مقدس، مادران مرثيه و مويه و گريه سر مي دهند و از سوي ديگر در قطعه شهداي انقلاب مادران ديگري ناله و گلايه سر مي دهند، كه چرا هر چند ماه يك بار سنگ قبر جگر گوشه هايشان را از جا مي كنند، مادر بيژن جزني كه ديگر نه چشمش سوي ديدن شفاف دارد و نه كمرش ناي خم شدن و شستن سنگ قبر، فقط زار مي زند كه چرا هر بار خانه پسرش در بهشت زهرا ويران مي شود.
مادرم ديشب در لابلاي همان خاطرات مي گفت :
توي روستاي " نوشيروانكلا " و "معلم كلا" ( روستاهاي مازندران ) جنازه كشته شده هاي دهه شصت را آوردند درست وسط حياط خانه شان دفن كرده اند.
تازه می گفتند از " نساء خاله " پول تیر هم گرفتند، پول همان تير هايي كه براي كشتن فرزندش استفاده شده بود.
مادر مادر است ، چه فرقی می کند مادر چه کسی باشد بيچاره مادرهايشان كه عيد و عزايشان با بودن جنازه بچه هايشان در حياط خانه يكي شده و سالهاست كه عزادارند. تصورش هم براي بچه هاي برادرم ممكن نبود، ديگر نخنديدند .
مادر هنوز مهمان من است. قول می دهم همین روزها این صفحه را از این همه تلخی نجات دهم.
" شهدا" ، شهدا".
هيچ كس به سوي كسي كه فرياد ميزند: " شُهدا، شُهدا " ، سر بر نمي گرداند.
_ آقا شهدا...
شهر شلوغ است. صدا به صدا نميرسد. كسي خيالش نميپريشد وقتي پيرزن ديگر ناي گفتن اين كلمه را هم ندارد و چنان به واكر آهنياش آويزان است كه انگار يك قرن مي گذرد از لحظه اولي كه شهدا را فرياد زد. همراهش اما دختر پيري است كه تمام اين لحظه، زار و نزار به پيرزن و جمعيت بيتفاوت پيرامونش خيره مانده است. نگاه بهتزدهاي دارد. انگار همين چند لحظه قبل شاهد فرود آمدن خمپاره اي از آن سوي خاكريز بود و حالا ميان دست و پاي قطع شده رزمندگان، تنها اين مادر پيرش است كه " شهدا، شهدا " گويان، ضجه ميزند.
پيرزن به دست و پاي رهگذران ميافتد و از ميان هر جملهاش تنها همين كلمه شهدا را مي شنوم و التماسي كه از پي آن، هيچ كس سر برنمي گرداند و توقف نمي كند و آنان كه به عتاب و خطاب او نزديكترند نيز خود را از نگاه ملتمس پيرزن نجات ميدهند چنان كه گويي از يك نبرد تن به تن بايد جان سالم به در برند و زود پي سنگري باشند ورنه از تير و تركش و خمپاره اگر برهند از چنگ و دندان اين پيرزن لابد در نميروند اگر اينچنين بازو نتكانند و خود را خلاص نكنند.
_ آقا ، " شهدا" ، ترو خدا يك تاكسي برامون بگيريد، مي ريم شهدا.
من هم درست پشت يك وانت پر از سبزي و تره بار، كنار ميوه فروشي بزرگ خيابان"بهار" سنگر ميگيرم، تا مبادا سوژهام را گم كنم و از چشم دوربينم قِصر در بروند. جايم راحت است. سوژه هم حسابي بال بال مي زند. صحنه هاي خوبي را شكار كرده ام! از همين الان به تيتر مقالهام فكر ميكنم.
سي دقيقه از لحظه اولي كه پيرزن داد زد: "شهدا " ، گذشته و هيچ سوار و پيادهاي، پيش پاي اين پيرزن لنگ و دختر منگش و آن همه خنزر پنزر رنگ به رنگش پا سست نكرد. هر كسي هم كه حواسش نبود و كمي به اين مسافران خسته نزديك مي شد، دقايقي طول مي كشيد تا بفهمد همه التماسهاي پيرزن براي نگه داشتن يك تاكسي است و ديگر هيچ.
تا رهگذران، سرد و عبوس، پيرزن را از خود برانند، من هم چند قطره اشك گرم، پشت دوربين و وانت پر از ميوه و سبزي، از چشمم ميجوشد تا وجدانم راحت باشد كه با آن رهگذران بي تفاوت كه خود را از مسووليت سنگين متوقف كردن يك تاكسي نجات ميدهند، فرق دارم! لابد فرق هم داشتم چون آنها يك لحظه اسيرعجز و لابه پيرزن بودند و زود هم خلاص ميشدند اما من سي و پنج دقيقه ناظر خاموش اين صحنه بودم. تازه هي آن گوشه براي ديگران، عاقلانه سري به تأسف تكان ميدادم و براي فروپاشي اخلاق در جامعه مرثيهسرايي ميكردم و بغضهايم را چند تا چند تا قورت ميدادم و به تيترهاي مشعشع مقالهام فكر ميكردم.
شگفتا كه از اين تفاوت بزرگ! اينك بر خود ميبالم . مثل همه آناني كه اين روزها در حاشيه قدرت ايستاده و مي گذارند، رقبايشان در وسط گود ، رسم مهرورزی به جا نیاورند و جماعتی سالهای طولانی کمر خم کنند.
مثل همه آن حاشيه نشينان سياست كه اين روزها حتي يك كلمه از "زخمي" شدن زنان، معلمان، كارگران، ناشران، دانشجويان و رهگذران و حتي اراذل و اوباش شهرمان حرف نميزنند و لابد مثل من پشت يك وانت پر از سبزيجات كمين كردهاند تا سوژه را از دست ندهند و در رثايش شعرها بگويند و شعار ها سر دهند و بغضها بتركانند!
مثل همه آناني كه در حاشيه، بر تفاوت خود نسبت با ديگراني كه تند و تند گاف ميدهند و راه يك معيشت آسوده بر ديگران را تنگ مي كنند، مي بالند و لام تا كام حرف نميزنند.
مثل همه آناني كه ....
بعد از سي و پنج دقيقه! آن هم درست وقتي که پيرزن و دختر پيرش، حسابي از ايستادن در گوشهاي از اين شهر شلوغ كمر خم كردهاند، به خودم هي زدم كه: بيا و خيرات كن و يك تاكسي دربست برايشان بگير و از خير اين سوژه داغ بُگذر! شهر پر است از سوژه. سوژههايي براي اثبات بياخلاقي و بيتفاوتي اجتماعي، كه جان ميدهند سوژه داغ خبريات شوند.
و حالا این روزها ما باید چند سال منتظر بمانیم تا کسی یا کسانی متفاوت! پیدا شوند و خیرات کنند و این مسافران خسته و "زخمی" را به مقصد برساند !؟
درست چند قدم مانده به دفتر روزنامه اعتماد ملی، گوشه اي از ميدان شلوغ هفت تير، زن بدحجاب اینک در مقابل پلیس کاملا حجاب از سر برداشته البته نه به اختیار که اینک خون روانه شده بر صورتش مجال نگاه داشتن حجاب و حفظ شرع را نمی دهد. جناب آقای سردار احمدی مقدم نه به احترام شما که از ترس شما فردا این عکس را در روزنامه اعتماد ملی کار نمی کنند.
سردار نه به احترام شما بلکه از هراس است که عکس سر و روی خونین این زن در صفحات هیچ روزنامه ای چاپ نمی شود اما اجازه دهید ، عکسی که هراسان توسط شهروندي به دفتر روزنامه رسیده و ما نيز هراسان از كنار اين حادثه قلم پنهان كرديم را یک دل سیر در فضای مجازی نگاه کنیم و خون گریه کنیم.
سردار! خیالت راحت، این عکس در روزنامه چاپ نمی شود، فقط اجازه بده در این گوشه مجازی، نترسيم و خون گریه کنیم، باقي همه مردمي هستند كه در سطح شهر پارچه های تقدیر از عملکرد نیروی انتظلامی زده اند و مي دانند ما فقط سياه نمايي مي كنيم و بس.

شگفتا كه در بحث تاثيرگذار ترين ها، همه به بازی خونین مهمان شده ايم :
طرح نامني اجتماعي ؛ سهام بورقاني
انسان گرگ انسان است؛ مريم شباني
ما كجا زندگي؛ فهيمه خضر حيدري
حاكميت وحشت ؛ محمد جواد روح
از ايران خسته شدم ؛ ميترا خلعتبري
فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش ؛ محمد يزدان پناه
ما محصول استبداديم؛ حميد مافي
ظالم يا مظلوم ، كدام مقصرند؟ روزبه مير ابراهيمي
از توحش بيزارم ؛ جمهور
هنوز ايران ، هنوز توحش ؛ مسعود رفيعي
هفت تير بوي خون مي داد ؛ سعيد پور حيدر
شخصيت انسانها ؛ امير عليزاده
پاي لب گور انسانيت ؛امير همايون پاكبين
از بدحجابي تا صورت خونين، يك تار مو فاصله هست؛ مژگان جمشيدي
شرم باد بر من و تو ؛ سيامك قاسمي
خون بازي ؛ میرا
اسلام طالباني ؛ حنيف مزروعي
نقاب انسانيت بر چه پيكري ؛ سميك
وحشي، وحشي تر، وحشي ترين ؛ درون و برون
يك وبلاگ انگليسي ؛ كمانگير
امنيت خونين ؛ مرجان نمازي
جمهوري وحشت ؛فرهمند علي پور
فاجعه هفت تير ؛ سرزمين من
دستاورد مهرورزي ؛ داود روشني
مردم از مرد بد نامردم ؛ احسان مهرابي
ذبح انسانیت ؛ فزيد مدرسي
رافت اسلامي را عشق است ؛ شهر من
مهرورزی مدل جدید ؛ نيك آهنگ كوثر
از دیو دد مللولم ُ انسانم آرزوست ؛ قم امروز
شما موفق شده ايد ، من ترسيده ام ؛ رضا سيدي
از ماست كه بر ماست ؛ روشنك
ساده نيست ؛ پرستو دو كوهكي
انسانيت قرباني امنيت ؛ اميد ايران مهر
ما ايراني ها تا خون نبينيم ؛ آزادي براي مردم
از اندوه بمیرید ؛ حمزه غالبي
جناب سروان فقط انسان باش ؛ سرزمين رويايي

