
واژه يا كلمه زماني رنگ "توهين" به خود ميگيرد كه به كار برنده آن شرم كند، اباء كند و يا جسارت نكند كه آن واژه را در وصف خود به كار ببرد اما با همان جسارتي كه بعدها به تعبير صاحبان قدرت اهانت معنا شد حكايت اين چند روزي كه بر نويسنده " منفور" آواز دلفین ها رفته است را برايتان تصوير ميكنم :
همانگونه كه در ذيل عذر خواهي آقاي كروبي از ملت شريف ايران، بنده به توضيحي به همان ملت شريف بسنده كردم تا صادقانه بگويم كه در قاموس اين ناقوس رسوايياش را خلقي به صدا در آورده، دلفين خلقت ناز طبيعت است كه نيازاش را ميتوان به نياز ملتي نيازمند تعبير كرد كه دست به سوي غير دراز نميكند، اين نياز به آني دامن من نيز گرفت و دستهايم به آسماني چنان خالي رها ماند كه هر چه سر و دست تكان دادم و از گلويم آواز تلخ گردن كجي و گرسنگي و گريه بيرون آمد، كسي لقمه به فراخور نياز نداد.
وقتي در يك چشم برهم زدن، نيت و نگاه خير آدم براي نگاهداري و پاسداري از عزت نفس مردمي كه زاري و ذمه هايشان را تاب نداري ، مي شود بحراني كه در يك سوي آن تو هستي و در سوي ديگر آن مردمي كه درمقابلت گذارده مي شوند، آنگاه غير از آن است كه خود مي شوي دلفين معركه و هي سر و دست ميجنباني و هي دهان باز ميكني و هي آواز غريبي مي خواني و هي جماعتي به وجد ميآيند و ميبالنند بر اين ميدان رقص و آوازي كه تو ميشوي تنها دلفين ميدان.
اصلا نمي دانم خطابم بايد به كه باشد؟ به كيهان كه تيتر و گزارش نخست اش ماجراي دلسوزي اش براي مردم بود يا به خبر گزاري فارس كه چنين در دفاع از ملت به تكاپوي مصاحبه هاي سلسلهاي افتاد يا به روزنامه ايران كه گزارش خبري اصلي يك روز پركارش را به حكايت غريب آواز دلفين ها اختصاص داد يا به سرمقاله نويس جام جم و ايران و جمهوري اسلامي و تلوزيون و راديوي جمهوري اسلامي كه در چندين بخش خبري بر اين واقعه مرثيه خواندند و يا چه مي دانم همه آن اظهارنظركنندگان مجلسي و مطبوعاتي كه سنگ تمام گذاشتند در دفاع از ملت يا به سكوت سنگين رسانه هاي اصلاح طلب كه مفتخرم به بي دفاعي از آنان تا خيال جماعتي تخت شود كه اين دلفين تنها هم اگر بماند باز خوب بلد است آواز بخواند و گردن كج كند به سوي همه آناني كه بر طبل رسوايي اش چنان كوبيدند كه صدايش باز هم تا دل دهكورههاي شمال رفت و باز هم بايد جمعي را حساب چنين پس داد كه ولله من نه پول بي بي سي در حلقومم است و نه از بیگانه نانی به سفره آوردهام و نه به سامانههايي چنين فراخ و گشاد كه فارس و كيهان و سرمقاله نويسان روزنامه دولتي و ياران اش نشان دادهاند اتصالي كوچك دارم نه اینکه نمی توانستم بلکه نخواستم.
من كه گفته بودم ملت را وادار به زار زدن نيازهايشان نكنيد و بگذاريم عزت نفس شان پا برجا بماند اما ظاهرا كساني عمر خنده شان به درازاي عمر گريه ماست. باشد من مي شوم دلفين معركه، گريه مي كنم، گردن كج مي كنم ، نداشتههايم را زار ميزنم شما هم اگر مرادتان حاصل شد، يك دل سير بخنديد به سمفوني سادگي و سخت جاني و سماجت كسي كه به هزار سنگ و آجر هم سرش نميشكند و همچنان ميماند وسط ميدان و منت كشي ميكند براي ماندن در مهيني كه ظاهرا اين روزها مام از ما بهتران شده است.
برادران مسلمان من! كه رسم ساده مسلماني در سطر سطر خبرهايتان غريب افتاده است، من يك دخترساده روستايي هستم كه حتي اگر بخواهم آنگونه كه شما در اين چند روزه جار زدهايد به منابع سياسي و مالي اسپانيا و فرانسه و لندن و تلوزيونهاي سلطنتي و سامانه هاي خارجي وصل شوم ، بلد نيستم ، دست و دلم ميلرزد. احساس گناه ميكنم ، اصلا مي ترسم. نه ترس از شما. ترس از خداي خودم كه در قاموس شما تعبيري دگرگونه دارد ، ترس از باورهايم . ترس از پدر و مادرم كه به داشتن شان تا هميشه مغرورم.
من كه ميدانم گردن كج كردن چه چندشي را در درونم ميجوشاند تازه هرچه قدر هم كه گردن كج كنم صد سال ديگر هم شما باور نميكنيد و سند تان همان چند خط بي مستندي است كه این روزها به ديدارها و ملاقاتهاي نداشتهام در اروپا اشاره كردهايد اما خوب گوش كنيد! پول تمام اجاره خانهام در ايران در همين چند ماه كوتاهي كه به لندن براي يك دوره آموزش زبان انگليسي رفته بودم و نه بورسيه تحصيلي، شده بود اجاره يك تخت خواب كوچك و نه حتي يك اتاق و حتي پول غذاي معمولي كه شما ميل مي كنيد را هم با جان كندن و از راه نوشتن در روزنامه هاي داخل ايران مهيا كرده ام که میزان این اجاره و آن حقوق را هم کار دشواری برایتان نیست با چک کردن حساب بانکی اعضای خانواده ام مطلع شوید. مثل جماعت مدعي نمي بالم كه هيچ وسوسه اي در كار نبود اما به هيچ دعوت كاري پاسخ نگفتم تا سربلند برگردم به كشوري كه دو سال است كتابم در وزارت ارشادش خاك ميخورد ، سه سال است كه پشت درهاي بسته مجلس اش ماندهام و براي ورود به حوزههاي خبري نیز چنان به نام ام مينگرند كه انگار نام يك جذامي را پيش چشم شان گذاشته اند. به خانه ام برگشتم تا به همه آناني كه در رسانه هاي شان دهها وصله ناچسب به تنها يك نفر چسبانده اند، بگويم آنقدر خوب زندگي كرده ام كه هيچ هراسي از نا خوبي هاي شما نداشته باشم.
دوستان رسانه اي من! آن ديدارهايي كه پيش از اين كيهان شريعتمداري بزرگوار در سازمان سيا و نهادهاي اطلاعاتي و امنيتي اروپا از آن نشاني اش را داده بود و شما هم اين روزها به آن اشاراتي داشتيد در حد و قواره مني كه گفته ايد جز "لجن پراكني" نمي دانم ، نيست. خيالتان تخت همين "لائيك" و بي دين خوانده شما كه با اخراج اش از مجلس خوشحال شده ايد و اينك كروبي و مدعي العموم را توصيه به اخراج اش از روزنامه و عرصه رسانهاي داخلي كردهايد با صد مشت و مشي نابرادرانه شما ته دل اش خالي نميشود خاصه آنكه اينبار كاري كردهايد كه هيچ اصلاح طلب و روزنامه نگاري هم كنارم نماند ه است و سطري و سخني يافت نمي كنيد كه در آن ياري يا دوستي در روزنامهاي به يك دلجويي ساده بسنده كند و بگويد حتي اگر خطا هم هست رسماش خطابه و خار درچشم فرو كردن نيست.
همکاران ارزشی مدارم! من که تاکنون چندین بار در دادگاه شما بی قاضی و محمه احکام متعددی نصیبم شده. بی آنکه فرصت دفاع یابم ولی اگر صادقانه از شما بخواهم دادگاهی برگزار کنید و در محضر همین مردمی که از توهین به آنها دلتان شکسته است محاکمه ام کنید و مشتاقانه از سرداران ارزش ها بخواهم فقط یک مورد جیره خوار بودن تلوزیون سلطنتی انگلیس را به مردم ثابت کنید رضایت می دهید ؟
باز هم در خانه مي مانم تا خبرنگار، روزنامه نگار، نويسنده و مشتري كسب تجربه در همين كشور باقي بمانم و سفري هم اگر بروم كوله بارم هميشه سبك تر از آن است كه ناي كشيدن اش را در برابر چشمان تيزبين شما نه، شانه و توان خودم داشته باشم..حال شما هرچقدر دين و ايمان تان بر ايمان ضعيف ما شرم نمي كند دست هايتان را بالا ببريد ، من هم شرمي از دلفين بودن و ماندن در میدان و آواز خواندن براي كساني كه اين نياز را هم جز به تمسخر نخواهند گرفت، ندارم .
پي نوشت:
فرصتي اگر يابم؛
يكي از همين روزها به كيهان مي روم تا از نزديك ببينند كه من بیشتر شبیه به يك دلفين هستم نه" عنكبوت" و" گاو" و ابایي هم ندارم تا واژه گانی را که در مورد دیگران به کار بردم در مورد خود نیز به کار ببرم اما آیا كيهان نشينان و رئيس شان هم مي توانند واژه گانی را که در تمام عمر حرفه اي شان در وصف دیگران به کار برده اند برای خود نيزبه کار ببرند؟ مگر در مکتب تان توصیه نشده که حتی به بت های خود هم نا سزا نگویید؟
روز بعد به خبرگزاري فارس مي روم تا چشم در چشم همکارانم نگاه كنم که باور كنند كروبي ، خاتمي، احمدي نژاد و همه اين مردان سياست مي آيند و مي روند اما حس شرمندگي جا مانده از دروغ تا هميشه مي ماند و دل مي لرزاند .
یک روز دیگر به دفتر آقاي رئيس جمهور مي روم تا اولا به جوانفكر بگويم: برادر! به نم اشكي كه از نا مسلماني ها بر چشم ما نشست مي بالم ، چرا که او تنها مرد اين معركه تلخ بود كه ريش و جاي مهر به ما نفروخت و سپس به همکار پارلمانی که اینک ردای مدیرکلی تمام رسانه های دولت را بر دوش دارد ، بگويم تو غصه بغرنجي زندگي ما را نخور كه لذت اش بهتر از زندگي بي رنج توست .
پی نوشت ۲:
باید بگویم وبلاگستان نمی گذارد که روزنامه نگار تنها بماند و این چه غرور آفرین است که دیگر سانسور مفهومش را در عرصه رسانه ای از دست می دهد. قدردان همه کسانی که نوشتند هستم حتی آنان که منصفانه نقدم کردند.
خرده نگيريد دوستان بر من خاموش كه بي مقدمه دويدم وسط بازي، آخر اينجا هر روز با تمام آدم هاي ممنوعه وطن حرف مي زنم. آدم هاي معمولي با دست ها و پاها و سر و شكلي عين خود كليد داران خانه اصلي شان كه حالا پشت در جا مانده اند . يكي بيست و هفت سال به وطن نرفته ديگري هفده سال و آن يكي هفت سال و همينطور الي آخر تا مي رسد به روزنامه نگاران و وبلاگ نويساني كه همين يكي دو ساله اينجا و آنجا جا مانده اند و هر روز مي گويند كه بر مي گردند اما حوصله ديدن اخم و تخم صاحب خانه ندارند.
من هم نمی دانم این واژه "لندن مه آلود " از آن کیست اما مال هر کسی هست عجیب می لرزاند این دل لعنتی را و عجیب می ترساند این تنهای وامانده در یک حیاط وحشی پر از سبزه و علف هرز را.... حیاط خانه اجاره اي ام در اينجا را می گویم...چه کار دارم به عربده شبانه مست های کوچه که از کنار پنجره می گذرند و صداي آروغ شان تمام وجودم را دگرگون می کند... آخر به شنیدن صدای آروغ گندتر و گنده ترش عادت دارم...
اينجا كسي كه آروغ دارد يا قرار است نگذارد آسوده از خيابان بگذري ، راحت از سر و شكل و شمايلش مي شناسي اش اما آنجا چه ؟ باورت نمي شود كه ديپلمات ترين و شيك پوش ترين و تحصيل كرده ترين آدم ها هم ممكن است يكهو با يك آروغ بلند توي صورتت تف كنند و ناگزير تو بايد تا مدت ها ، جاي چندش آور آن خلط به جا مانده بر صورتت را مثل يك تيكه گوشت اضافه با خودت يدك بكشي....مي گويي نه ... برو داخل همين كوچه پشتي خانه ات، فقط چند ساعت به ديوار تكيه بده ، كمي هم به سر و شكلت برس ، زياد نه ، بزك لازم نيست ،فقط يك لباس مرتب بپوش ، ببين چند نفر جلوي پايت ترمز مي زنند، چه فرقي مي كند، يكي براي چشيدن ديگري براي كشيدن...مهم آن است كه نه قيافه كسي كه پي لقمه چرب مي گردد، مثل مزاحم هاست نه قيافه كسي كه مي خواهد به زور تو را به سمت بهشت بكشاند شبيه مزاحم هاست....
حتی همین دیشب ، صدای آروغ برادران مومنم در فضاي مجازي ، تا این جا آمد...همه دوستانم در پایتخت و شهرستان هاي " وطن" ،خواب بودند تا شاید فردای آرامی را پیش رو بینند.... بیدار که شدند ديدند اثرات استفراغ و بوي تهوع آور بادگلوي برادران مومن و مبارزشان تمام فضاي مجازي را به گند كشيده و سايت گوگل و زير مجموعه هايش فيلتر شدند. چه فرقی دارد به اشتباه یا به عمد ، مهم بوي تند آروغ است كه تمام فضا را آلوده است.
حالا من حق دارم ، هر روز جا بزنم از داور شدن براي مسابقه برترین وبلاگ هایی كه مزد نوشتن در سرزمين شان ، باتوم و لگد و فيلترينگ است؟
خرم آبادی ها را كه به خاطر بزرگترين جرمشان كه همانا نشستن در يك خانه و حرف زدن در مورد حقوق اوليه و ابتدايي يك انسان در سرزميني به نام " وطن" هست ، به صف كرده اند و تند و تند سراغ پول هاي آمريكايي و اسراييلي را از آنها مي گيرند تا بدانند این کمپین لعنتی یک میلیون امضا چرا ریشه کن نمی شود....
حالا من حق دارم روزي سه بار ، انصرافم را از داور مسابقه برترين وبلاگها كه دويچه وله ي احيانا كمي مظنون از سوي برادرانم، نقشي در برگزاري آن دارد، اعلام كنم يا نه؟
خب مي ترسم برادر...مي ترسم ..به همين سادگي...پسرم در وطن منتظر من است....پسرم كه به همت قانون مقدس" وطن" در اختيار پدر است و سهم من هر روز زاري و بي قراري و گاه سر به ديوار كوبيدن است كه مگر مي شود اين پسرك عادت كرده به مهر پدر را روزي در خانه خود بينم؟ معلوم است كه قانون وطن و پدرهاي وطن، برنده اين بازي نابرابرند ، خاصه آنكه پدر مهربان هم باشد. حالا من بيايم داوري كنم كه چه شود؟ كه همان سهم اندك آن ديدار كوتاه هم با باد گلوي برادران مومنم در فرودگاه به گند كشيده شود؟
نمي خواهم بزدلي ام را جار و هوار بزنم ، اما دلم هم نمي خواهد مثل همه كساني كه اينجا مانده اند، دلم براي ميدان انقلاب و خيابان آزادي و پيچ هاي عبوس شمران و راه دراز خيابان وليعصر و روستاهايي كه هر كدام ولايت يكي از آنهاست لك بزند و وقتي هم كه دري به تخته اي مي خورد و بعد از عمري سركي به ديارشان مي زنند دلشان از جا كنده شود كه: اي واي مگر من اشتباه آمده ام؟؟ پس اينها كي هستند كه بر سردر خانه ام با كاغذ و بي سيم و كمي هم ته ريش هي مرا سين جيم مي كنند...
هر كسي دلش مي خواهد بخندد به ترسي كه از سر و روي كلماتم مي چكد، بخندد ، رو در بايستي نكنید... بخنديد. فقط بگوييد جاي من بوديد چه مي كرديد؟؟ داوري مي كرديد و موقع برگشتن به " وطن" كساني را مي سپرديد كه به پسرك همه رويا هايتان بگويد : " خيلي از صداي آروغ صاحبخانه جا نخورد" يا كماكان به روي خودت نمي آوري كه مي ترسي و چشم بر همه تذكرات "دلسوزانه" آنان كه نگران اند اما به گاه حادثه شايد پاي پس گذارند، مي بستي ؟
اینجا سرزمین رانده شدگان از خانه است و من هربار کسی را می بینم و هر بار پاي صحبت هر کدامشان که می نشینم ، يكي از مرگ عزيزانش در وطن مي گويد . اينكه او را بعد از ماهها از مرگ مادر ، خواهر ، پدر يا دلبندان ديگرش خبر دار كرده اند تا مبادا سوگ و عزا در غربت ، گلويش بدرد و ديوانه اش كند... اينجا پر است از دختران جوان ديروز كه بر گور نداشته مادران خويش آنقدر زار زده اند تا امروز خود مادر كودكي شده اند كه كلمات محبت آميز فارسي را خوب نمي داند تا دلتنگي مادر كم كند.
اينجا پر است از مرداني كه ، تمام غرور مردانه شان لابلاي سبد هاي ميوه ، ميوه فروشي هاي سر گذر گم شده است تا شايد از لابلاي ميوه پوسيده هاي شب ، يك ميوه سالم براي كودك شان پيدا كنند .
اينجا پر است از توالت فرنگي هاي براقي كه رد انگشتان برادران رانده شده ام از وطن ، بر انحناي سنگي آن، پوزخنده ها را به وضوح منعكس مي كند.
نگوييد آنجا در وطن هم خبري نيست، نگوييد آنجا هم قصه مكرر حقارت است و هر روز بگير و ببند و تهمت و تحقير و تهديد و تحديد . آخر اينجا حتي مردان پرتجربه مهاجر هم بي هيچ حس تحقير و تهديدي ، شام سفره هر شب شان را جز با ياد چاي و ديزي دربند وطن و به ياد دويدن هايشان براي تغيير و بهتر زيستن در همان خانه از گلو فرو نمي دهند.
پسركم ...خانه خوب است، نترس ... از صداي آروغ صاحب خانه هاي خيالي هم نترس كه من خيال داوري براي نويسندگان خانه مجازي را ندارم....
هيبت قاضي از پشت ميز بلندش پيدا نيست آنچنان كه جثه لاغر من هم ميان اين دو مردي كه به همراهي آمده اند، پيدا نيست . يك طرفم، وكيلي كه انجمن صنفي برايم گرفته، نشسته و طرف ديگرم آقاي كاوه قايم مقام اصغرزاده مدير مسوول وقت روزنامه همبستگي.
براي يك مقاله احضار شدم اما در مورد همه چيز پرسش شدم به جز همان يك مقاله، خب حتما جلسات بعد و در مراسم و مراحل تفهيم اتهام بعدي مي رويم سر اصل مطلب، اما نرفتيم سراصل مطلب و همينطور در فرع غلت زديم و هي از زمين و زمان و ريز و درشت خانه و كاشانه و همسايه و لباس و اقوام و تنهايي و اجاره نشيني و در آخر اينكه مگر مي شود دختركي تنها باشد و .... حرف شنيديم و حرف زديم. مثل هميشه كه موقع ترس، از قضا صدايم بالا مي رود ، صدايم بالا رفت. آخر اولين بار بود كه كلمات نا مأنوسي را از زبان او كه بايد "تقوي" در قضاوت پيشه مي كرد، مي شنيدم آن هم در محضر دو مرد ، همه دوستانم آن روز پشت در نشسته بودند و صداي بلندم را مي شنيدند و لابد به جسارتم مي باليدند اما هنوز از در بيرون نيامده چنان هاي و هوارو زاري و ناله اي راه انداختم كه ديگر كسي روي باليدن به اين همه ضعف و چشمه اشك به راه افتاده را نداشت.
وزني نداشتم نه خودم و نه كفش و لباسم ونه فكر و انديشه و عملكردم. حالا در نظر بگيريد كساني كه هم خودشان و هم عقبه فاميلي و تحصيلي و انديشه اي و سياسي شان به اندازه تمام اصل و نسب و قوم و خويش و فاميل و ولايتم مي شود، چقدر جدي گرفته شدند و پاي همين ميزها نشستند تا شانه هايشان اتهاماتي از همين جنس و البته سنگين تر و پربار تر را تحمل كند.
جرم همه در نهايت به يك جا ختم مي شد آنچنان كه چشم همه متهمان هم در نهايت به جا دوخته مي شد تا شايد از همان يك سو ندايي آيد و تلخي اين همه اتهام را چه بسا به كام شيرين نشاند.
آري آقاي خاتمي جرم همه تو بودي و حمايت از تو . در تمام آن سالهايي كه تو آمدي و ديگران برگ سفيدشان را به نام تو نوشتند از اين دست اتهامات بود و از اين دست ميزها براي به قضاوت گذاردن شان بسيار چيده شد. يكي در رسانه و ديگري در وزارتخانه و ديگري در مجلس و باز ديگري در جنبش دانشجويي و باز ديگري در كنفرانسي و ديگري در فضاي مجازي و ديگري در نهاد هاي غير دولتي و همينطور به هر سو كه رو مي كردي ، هر كسي كه گره لباسش به دامن عبايت دوخته شده بود، تند و تند گره اش باز مي كردند و مي بردند و او مي رفت و باز خواست مي شد و باز جويي مي شد و بي آبرو مي شد وبر كنار مي شد و خيلي هم رو داشت سري به نشان درد تكان مي داد دوباره جان مي گرفت و گاهي در ميدان مي ماند.
حتما يادت هست كه چقدر دانشجويان و روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان ... اصلا از اين ها بگذريم ، حتما يادت هست ، چقدر مسافران كنفرانس ... نه از اين ها هم بگذريم ، قطعا از خاطرت نرفته چقدر نمايندگان فاقد" صلاحيت" مجلس همراهت... البته از اين ها هم مي شود گذشت اما خب خودت كه بهتر ديدي چگونه نزديك ترين كسانت در كابينه را هم به جاي نقد انديشه، نفي اخلاق كردند و حتما باز هم خودت بهتر از ذهن ناقص ما مي داني كه چه كساني كه در اين سالها نامشان به نام تو گره خورده بود خرد و خفيف و خوار پاي ميز هايي نشستند كه از آن سوي ميز يكي تند و تند قصه و حرف و حديث از شكستن حريم اخلاق و ترويج فساد و بي بند و باري مي زد و به همان سرعت هم همه به بي اخلاقي شان اقرار و اذعان مي كردند.
حالا هم انگار نوبت شماست. خب چه اشكالي دارد بنشين پشت همان ميز يا شايد هم يك ميز بزرگتر و بگذارنجات دهندگان اخلاق و انسانيت، حسابي از حد و حدود اخلاق و ديانت پاسداري كنند و نگذارند چهارستون اسلام در ايتاليا يا هرجاي ديگري كه مي پندارند، بلرزد. سخت است؟ خب همه مي دانند كه سخت است، مگر مي پنداشتيد كساني كه همه تحليل ها و تئوري هاي علمي و اصولي شان براي تحقق دموكراسي و ترسيم رعايت حقوق بشر خلاصه شد به حضور در مراسم رقص و كندن لباس از تن حضار، و خوردن شام در رستوران آمريكايي و گرفت عكس با فلاني و هزار يك اتهام از اين دست، برايشان راحت بود كه به مناديان و منجيان دين و اخلاق حساب پس دهند؟
نكند به خيالت ، خيال اهالي رسانه و دانشگاه و نهاد هاي مدني كه هر بار متهم به ترويج فساد و فحشا و همجنس گرايي و بي بند و باري و اوباشي گري و باز هم هزار و يك اتهام از اين جنس شده اند، هرگز آزرده نشد يا مبادا فكر مي كردي براي نمايندگاني كه به جز بي اخلاقي و بي اعتقادي به دين كمي هم اتهامات ديگر در پرونده رد صلاحيت شان بوده، خيالي نبود كه تند و تند نطق كنند و بگويند : من علي، نقي يا تقي ، " مسلمانم".
نه آقاي خاتمي آنقدر ها هم راحت نبود، همه هر روز تا بنا گوش سرخ مي شدند و شرم داشتند كه به جاي نقد مباني اصول و انديشه شان ، بايد براي فلان همسايه و فلان همكار يا شامي كه فلان روز با نسوان گروه شان خورده اند، بنشينند اين سوي ميزو حالا يا تكذيب كنند كه با كسي دست نداده يا با كسي شام نخورده و يا بپذيرند و بعد ساكت شوند از هراس اينكه مبادا يك روزاحيانا ذهن بيمار جامعه هم او را براي كشف يك شام و يك سلام و يك دست دادن نا به هنگام، قضاوت كند. با اين همه اما آنها كجا و شما كجا ؟
بي شك ميزي كه طلاب حوزه علميه قم خواستار چيدنش در دادگاه ويژه روحانيت شده اند، براي كسي كه منادي گفتگوي تمدن ها بوده و هست ، آنقدرها هم بزرگ نمي نمايد. نگذار اين همه همراهانت به دفاع نيمه از شما برآيند و احضار شما به دادگاه ويژه روحانيت را توهين به شأن و جايگاهت بدانند. شأن كدام يك از آنان كه دو سوي ميز نشسه اند نازل خواهد شد؟
باور كنيد خيلي هم ترسناك نيست فقط يك كمي خيس عرق مي شوي و از خجالت سرخ مي شوي، شايد هم آن لحظه، كمي دست و پايت را گم كني يا اصلا باورت نشود كه در آن سوي ميز يكي با جديتي وصف نا شدني در صدد اثبات و بررسي زواياي دست دادن يك مرد مسلمان با چند زن است و شما مجبوري مهمترين و بزرگترين و محوري ترين مشكلات فراروي كشور را در گفتگوي چند ساعته اين جلسه و توضيح و تشريح فشرده شدن يك بازو يا چه مي دانم مماس بودن بدن يك مرد به بدن نيمه عريان يك خبرنگارخلاصه كني.
آقاي خاتمي استقبال كن از تشكيل دادگاه و بگذار اين آقايان هم به وظيفه شان برسند. اما اگر فكر مي كني نشستن در دادگاهي كه پيش ازاين خيلي ها در آن نشستند و در مورد حد و حدود و فاصله ميان خودشان و زنان نامحرم حساب پس داده اند در شان شما نيست ، حداقل بگذار ما، اين بار از برادران طلاب در حوزه علميه قم حمايت كنيم و تشويق شان كنيم كه هر چه زودتر براي نجات اسلام از وهني كه يك روحاني دچارش كردهُ دادگاه را برگزار کنند.
آقاي خاتمي ! به گمانم اگر خود ازبرگزاري اين دادگاه استقبال كني همه كساني كه بي شما، روزي پشت همين ميزها نشستند و تحقير شدند و عرق ريختند و سرخ شدند و خجالت كشيدند، با شما خواهند آمد . آخر ميل به انتقام شان كجا بود؟
پس ترديد نكن ، پيشاني جلو بياور تا داغ كنند برآن هرآنچه كه در تمام اين سالها بر پيشاني ديگران داغ كرده اند. اعتراف كن همانگونه که در این سالها دیگر هم اندیشانت اعتراف کرده اند.اعتراف کن اعتراف خوب است و ملت دلش براي اعتراف همه كساني كه در اين سالها چنين كرده اند ، مي تپد. بگو برايت وكيل هم بگيرند ، با مشاور يا معاونت هم برو دادگاه ، بگذار در دو طرفت بنشينند، خوب است گاهي جلوي عصبانيتت را بگيرند و آرامت كنند و بيرون هم اگر آمدي عيبي ندارد كه كمي اشك بريزي.
قرار بود من نيز امروز با همه دوستانم كه در صد و يكمين سالگرد مشروطه ، به جاي جشن و راه رفتن در صفحات تاريخ با دانشجويان در بند اعلام همبستگي كردند ، همراه شوم. اما ديدن اين عكس و هزار و يك عكس ديگراز احمدي نژاد و حداد و تحفه هايي كه برايشان آوردند و موجب شد كه آنان به رنگ و لباس ملت و جماعتي احترام بگذارند، كافي بود تا بار ديگر " بازي " عوض شود.
تصور كنيد اگر درهاي مجلس و دولت اين روزهاي به روي " همه" مادران و زنان سرزمينمان باز بود ، به جاي اين كلاه پشمين كه زنان تركمن براي رئيس مجلس هديه آورده اند ، چه تصويري در قاب دوربين هاي عكاسان مي نشست.
راه دوري نمي روم، اگر در هاي مجلس اين روزها به روي مادران همين دانشجوياني كه بزرگترين جرمشان نشستن در برابر دانشگاه و در خواست نابجاي آنان براي آزادي همكلاسي هاي ديگرشان بوده، باز شود، آيا آقاي رئيس با همين خوشحالي مضاعفي كه اينجا براي گرفتن شال و كلاه و لباس سرخ زنان تركمن، ظاهر شد آنجا نيز چنين مي كرد؟ اگر چه در را اگر باز كند باز هم سرخي نشان از تحفه را مي بيند؛ يك صورت سرخ از سيلي هست و يك دل خون شده كه البته سرخي اين صورت و اين دل خون شده به سرخي اين تحفه پذيرفته شده نخواهد بود اما آنقدر ها هم كبود و بدرنگ نشده كه ارزش نگاه كردن نداشته باشد.
نترس آقاي حداد! باز كن درهاي مجلس را. بگذار بيايند تو، چند زن ساده روستايي بيش نيستند، حتما از لهجه شهرستاني شان مي فهمي كه خيلي هم اهل خط و نشان كشيدن نيستند. مادر بهاره هدايت را كه ببيني خواهي يافت كه موجود خطرناكي هم نيستند و فقط دلشان كمي داد و زار زدن مي خواهد. بچه هاي عبدالله مومني را هم اگر ببيني خنده ات مي گيرد از بس كه اسخواني و لاغر اند، درست مثل خودت اما برق چشمهاي هميشه به راه آنها كجا و برق چشمهاي تو كه اين روزها مدام مي خندي كجا؟
سخت نگير آقاي رئيس . خب معلوم است اگر بيايند تو ، كمي هم كج خلقي مي كنند و گاهي نق مي زنند و گاهي داد هم مي زنند ولي خب تو هم كه خوب مي داني چگونه به آنها بگويي ؛ با چسب بچسبانند اين دل هزار تكه شان را كه هر تكه اش در گوشه اي از اين خراب شده دوست داشتني جا مانده انگار.
باز كن اين در هاي سخت و سنگين را بگذار بيايند تو. آنها هم دست و دلبازي مادرانه بلدند . هديه برايت دارند.به اندازه بضاعت خودشان. بردار اين كلاه را از سرت، بگذار خواهر داغدار بهاره چارقد سياهش را بپيچد دور سرت و بگذاراصلا برايت بگويد كه كودك به دنيا نيامده اش، از فشار اين همه درد مرده است . به همين راحتي.
بگذار مادر محمد هاشمي و خواهر علي نيكو نسبتي هر چه ناخوشي كه اين روزها دارند را بگذارند به حساب كساني كه دلبندانشان را به بند كرده اند.باور كن هيچ اتفاقي نمي افتد اگر مادر احمد قصابان بيايد برايت زار زار گريه كند و اشك بريزد و يك كمي هم بي قراري كند .
بي تابي شان را تاب نداري يا گمان مي بري كه چادر از سر بر مي دارند و به ميله هاي مجلس دخيل مي بندند و از آنجا بيرون نمي روند؟ نه، ساده تر از اين حرف ها يند. چه بسا وقتي بيايند آنجا، آزادي وصله هاي تن شان را هم ازتو نخواهند و تنها به تو بسپارند حالا كه درجاي بزرگتري نشسته اي، كمي هواي عزيزان شان را داشته باش تا مبادا كسي لگد به پهلوي شان بزند. نمي گويند كه حتما و حكما لگد مي زنند ، نمي گويند حتما چشم بند مي زنند و تا صبح چراغ ها را برايشان روشن نگاه مي دارند ، نمي گويند حكما چندين بار به خانه شان مي ريزند و كودكانشان را مي ترسانند و وصله هاي ناجور به آنها مي چسبانند ، نه ، مي گويند "شايد". و بعد بچه ها را مي سپارند به تو و قانون تا بزرگي كني و مراقب باشي كه "شايد" كسي لنگه كفشي از دستش آوار نشود روي سر بهاره يا هركس ديگر.
آقاي حداد! كسي كه هر صبح گل ياس از باغچه خانه به پيشخوان هيات رئيسه مجلس ايران مي برد ، كجا تواند پژمردن جوانان يك خانه بزرگتر را ببيند و گوشه لب نگزد ؟ يا تو پس از تصويب هر طرح و لايحه، گل ياس را ناز و نوازش نمي كني و ما به خطا ديده ايم يا آنكه ما بيش از اندازه براي صورت هاي چروكيده و غمگين همسر جوان و كودكان و مادران و پدران اين خانواده هاي دردمند مرثيه بيجا سر مي دهيم و همان به كه گل بگوييم و گل بشنويم.
با اين همه اما دلم صاف است كه به اين بازي ما نمي خندي و نمي گويي ؛ خب بگذار يك گوشه اي با بلاگ ها و لينك ها و اين ابزار و يراق دنياي ديجيتالي شان دلخوش باشند و هي بيانيه بدهند و هي نامه امضا كنند و هي لوگو عوض كنند و هي اعلام همبستگي كنند و هي... مي دانم اگر مي خندي هم، بي صدا مي خندي و سر به زير. چون نديدم كه در راهرو هاي مجلس، چشم در چشم ، برچسب و انگي كه دوستانت مثل آب خوردن مي زنند را بچسباني به پيشاني ما . هميشه يك كم فاصله مي گرفتي و چند قدم دور مي شدي و بعد يك جوري دل آدم را خون مي كردي كه همه مي فهميدن بر خودت هم سخت رفته است اينچنين بي مهري كردن.
حالا هم با نگاه كردن به لبخندي كه زير اين كلاه پشمين كمي هم مرا خشمگين مي كند، مي پندارم اگر باز كني اين درهاي لعنتي را ، ممكن نيست دلت نلرزد از ديدن مادران ساده اي كه از تو هيچ نمي خواهند جز نظارت بر اجراي قانون كه ساده ترين وظيفه قوه تحت امر توست.
پس كلاه از سر برداركه چارقد سياه برايت آورده اند . ببين چشم هاي بسياري اين روزها به درهاي آهنين مجلس است با هديه هايي در دست ؛ يا تو ازاين در بروي يا ديگران را نيز به اين خانه راهي باشد.
براي مثال من ديگر بيخود و بيجهت دلم برای هیچ كدام از مقالههاي حذف شدهام نميگيرد. خيالي نيست كه ديگر نمي دانم از چه بنويسم تا مشمول بخشنامههاي جور به جور دبيرخانههاي مسئول و غيرمسئول نشود و حذف نشود. دلم براي هيچ يك از دانشجوياني كه هر غروب، خانهشان مثل قبرستاني در انتهاي يك روستا، غمگين و سوت و كور ميشود، نگرفته. بخشنامهها كه بيخود صادر نميشوند. حتماً و حكماً خيري در آنها هست كه به عقل و شعور ما قد نميدهد.
بگذار زن اسانلوي شركت واحدي ! آنقدر به اين در و آن در بزند و مستاصل شود تا هفت نسلش ديگر هوس نكنند نق و نوق بزنند. همان بهتر كه كه هيچ كس كاري از دستش بر نميآيد و بچههاي او هم بيخودي دلشان را به خبرنويسان هيچ روزنامهاي خوش نكنند. آخر، بخشنامه داريم. بخشنامهها را هم كساني نوشتند كه خير و صلاح من و شما را ميخواهند وگرنه با خلايق كه پدركشتگي ندارند.
كاش مكرمه را زودتر سنگسار كنند، تا دو فرزندش بعد از سنگسار پدر ، همين مادر فاسدشان را هم تا ابد با صورت له شده زير خروارها سنگ و كلوخي كه از سوي بهترين انسانهاي كره زمين به آنها هديه شده، تجسم كنند و ديگر هوس عشق ممنوع به سرشان نزند. اصلا خدا كند مراسم سنگسار مكرمه را از رسانه ضرغامي و شبكه جهاني كوثر و العالم به صورت زنده پخش كنند تا همه مفسدين عالم اصلاح شوند و دسته دسته گريان و نالان بيايند ايران و توبه كنند و ما بزرگوارانه آنها را ببخشيم.
دلم اصلا براي زناني كه دنبال برابري حقوقشان با مردان سرزمينم بودند نميسوزد حتي اگر دادگاه تجديد نظر هم بر حكم هاي سنگين زندانشان دوباره مهر تاييد بزند و همزمان خط توطئهشان توسط زني ديگر در رسانه ملي افشا و اعتراف شود. نه، دلم نميسوزد. بخشنامه داريم كه دلم نسوزد.
به من چه كه کارگر بیکاری ، بی عار داد مي زند "من الان شش ماه است که بیکارم" و بعد خودش را زير چرخهاي پولادين قطار مترو مي اندازد و له مي شود. بهتر که مثل آن يكي همپالگی اش با طناب و دار داغ به دل زن و بچه اش نگذاشت و قال قضیه را یکجا کند.
به من چه كه سر دانشجويان زنداني چه ميآيد و پسرهای عبدلله مومنی هوس پیش پدر بودن به سرشان می زند.
به من چه كه عدنان، روزنامهنگار مريواني قرار است اعدام شود و مادرش می گوید من هم مي ميرم از مرگ عدنان.
به من چه که دولت تنها شاکی خبرگزاری ایلنا است و خبرنگارهای این خبرگزاری هنوز بیکار اند و اقساط شان شده قوز بالای قوز زندگی شان. خب بروند یک کافه راه بیندازند درست مثل بی تا و بهنام و كافه تيترشان، بعد هم اگر كسي از تجمع بيش از دو تفر نگران شد بيخود هياهو راه نيدازند ، صندلي و كاسه بشقابشان را به حراج بگذارند و بروند.
من آدم شدم. قرار نيست به اينچيزها فكر كنم. حتي براي يك لحظه. ديگر به بنزين و ماست و كره و گوجه فرنگي هم فكر نميكنم.
دلم حتي براي دختركهای جوان شهر هم نميسوزد كه حقيرترين آرزويشان پيچيدن باد لاي موهايشان است وقتي كه روي دوچرخهاي بنشينند و بلوار كشاورز را فتح كنند. همان بهتر كه باتوم بر فرق سر اين قرتي هاي سبك مغز فرود ميآيد تا آدم شوند و به جاي آنكه بي "صيغه " و سجده در برابر مردان مومن شهر، روانه كوه و جنگل و طبيعت بيجان و جاي دگر اين خراب آباد شوند ، در "خانهاي امن" آرام گيرند.
من آدم شدم. يك شهروند مدني قابل اعتماد. باور كنيد. نه ، مدنی نه، يك شهروند معمولي قابل اعتماد. نشان به آن نشان كه چند هفته است ديگر توي روزنامهها هيچ مقالهاي از من چاپ نميشود. آدم شدن سخت نيست. فقط بايد به بخشنامهها عمل كرد. فاصله تا بهشت برين به همين كوتاهي است و ما چقدر غافل بوديم و ما چقدر كر و كور بوديم و ما چقدر منافق بوديم و ما چقدر فاسد بوديم و ما چقدر برانداز مخملي بوديم و ما چقدر كودتاچي خزنده و غير خزنده بوديم و ما چقدر اصلاحطلب بوديم و ما چقدر روزنامهنگار بوديم و ما چقدر دانشجو بوديم و ما چقدر كارگر بوديم و من چقدر زن بودم.
من آدم شدم. باور كنيد. اما نميدانم چرا بيخود و بيجهت اينقدر دلم ميگيرد. نميدانم چرا بغض لعنتي رهايم نميكند. خسته شدم از بس، هرشب، هرشب، توي رختخواب، جوري كه خواب همسايه نپريشد گريه كردم. دلم ميخواهد باز هم مثل هميشه راه بيفتم توي پيادهروي خيابان وليعصر كه قاليباف از سنگ برايمان بافته، تا چهار راه وليعصر يواشكي بغض كنم و بيصدا اشك بريزم. دلم ميخواهد همينجور بيخود و بيجهت از چهار راه وليعصر را بيفتم تا ميدان انقلاب و بلند بلند گريه كنم. جوري كه همه فكر كنند مادرم مرده است. بعد از آنجا بروم تا آزادي گريه كنم. اما يادم باشد قبلش به بخشنامهها نگاه كنم. شايد گريه كردن يك زن آنهم با صداي بلند، آنهم توي خيابان انقلاب، باعث تشويش اذهان ظريف و حساس عمومي و مخل امنيت نرم و مخملين ملي باشد.
و حالا خانمها، آقايان، اگر مرا توي بهشت ديديد، تعجب نكنيد! آخر من سر به راه شدم. آدم شدم. مگر نشان آدم شدن همين ها نيست ؟
حالا تصور کنید دخترش، تنها عضو فامیل پدری و مادری یک خانه باشد که به خیر و برکت حرفه روزنامه نگاری! عازم مکه شده است و تمام در و همسایه و پیرزن های محل و خاله و دایی و عمو و عمه در حال رتق و فتق امورات و اوامر آقاجان اند و او هم سرش بالا و سينه اش به جلو، تند و تند براي همه در رساي مفهوم " طلبيده شدن " و "لياقت داشتن" حرف مي زند:
ـ لابد دلش صاف تر از ما بوده كه خدا توي اين فاميل بزرگ اول از همه اونو طلبيده و خدا خودش مي دونه بنده لایقش كيه.
به همت پايگاه بسيج محل، اهالي روستا از اطلاع رساني و آگاهي بخشي روزنامه هاي كيهان و يالثارات بي نصيب نمي مانند و در اين گير و دار حال نزار ما و دل بي قرار آقاجان و فاميل، اين دو جريده مقدس! داغ به دل مسافر و منتظرانش مي گذارند.
ماجرا از اين قرار است كه خبرنگاران پارلماني در دوره مجلس رد صلاحيت شده ششم، عازم مكه و مدينه شدند و طبيعي است كه در اين سفر، خبرنگاران چپ و راست، افتخار همسفري با يكديگر را پیدا کردند. در يكي از همان روزها جمعي از اين خبرنگاران كه ورود به رستوران مك دونالد را در راستاي خنثي شدن اثرات معنوي اين سفر نمي ديدند، تاريخ تولد اين حقير را از ياد نبردند و هريك از حراجي سر گذر چيزي و چيزكي خریدند و با خود آوردند كه مرا تا ابد شرمنده خود و سرافكنده فاميل سازند.
فاميلي كه آقاجان پز طلبيده شدنم را به آنها داده بود، اينك در قسمت مهمي از يالثارات مي خواند كه بهزاد نبوي و همسرش بساط جشن تولدم را در رستوران آمريكايي مك دونالد برپا كرده و در گوشه اي از اين بزم هم با ديپلمات هاي آمريكايي مذاكراتی داشتند!
كيهان، هم سنگر را خالي نكرد و با بهره گيري از مفهوم آشناي " زنان ويژه" كه سالهاست جمع آوري شان از خيابان هاي اين كشور اسلامي به كاري شاق و شاذ براي مسولان تبديل شده است، مطلبي در نكوهش خانم های خبرنگار پارلمان ام القرای اسلام نوشت با تيتر: " زائران ويژه".
مسوليت خطیر اين اطلاع رساني اخلاقي و آزاد! هم به عهده همسفران ما بود كه چشم در چشم و شانه به شانه ما در تمام مدت اين سفر ، بر سنگفرش هاي داغ مسجد النبي، سجده مي كردند و زار و ضجه مي زدند و در صفا و مروه، اشك ريزان مرثيه مي خواندند و به هروله مي دويدند. اما پايشان كه به اتاقك مسافرخانه مي رسيد بر سربرگ كيهان و رسالت و يا لثارات ، خدا را مصادره مي كردند و ديگران را در دايره افکار تنگشان غير خودي مي ديدند و مفسد في الارض.
حالا چه اهميتي داشت كه روح بهزاد نبوي و همسرش از ماجراي تولد من و لطف دوستانم بي خبر باشد و تا ما پايمان به مك دونالد رسيد ، چشم شان از ديدنمان گرد شد که چطورخلوت شان به آني بر هم ريخت. مهم اين است كه خبر تولد يك خبرنگار با توهماتي چون تدارك ديدن آن توسط نائب رئيس مجلس ششم، جذاب تر مي نمود. لذا مي شد از همان خانه خدا براي خانه به دوشان خانه خبر، خبرسازي كرد و بعد از آنكه خبر مخابره شد، وضو گرفت و به طواف كعبه ايستاد و به روي خود نياورد كه آنچه نماز را باطل مي كند دروغ است و شكستن دل و نه نشستن در يك ساندويچي يا جور ديگر انديشيدن.
به هر تقدير دل آقاجان ما هم آن روز شكست و جلوي پير و جوان فاميل سر افكنده شد كه چرا ما به جاي طواف كعبه و دعا و راز و نياز ، احتمالا نه نيم ساعت كه احيانا تمام طول سفر را به سبك و سياق "زنان ويژه" در مك دونالد آمريكايي جشن و پايكوبي به راه انداخته بوديم .
همكار و همسفر آن روز ما نيز پس از سفر، در اتاقك اداره اخبار مجلس چشم در چشم همه، ساكت در گوشه اي مي نشست و تند و تند چاي و بيسكويت مي خورد و اخبار مجلس را براي روزنامه "خود" تنظيم مي كرد تا اينكه بلاخره اين روزها از " لاك سكوت " بيرون آمده و ظاهرا در اداره اخبار رياست جمهوري تند و تند چاي و بيسكويت مي خورد و جوابيه براي روزنامه هاي غير خودي تنظيم مي كند.
آري به همين سادگي ، كسي كه آن روز در مكه و مدينه، جز خود و همسرش، كس ديگري را لایق دیدار خانه خدا نمي ديد، امروز در نهاد رياست جمهوري جز خود و پير و مرادش احمدي نژاد، كس ديگري را صاحب اين كشور نمي داند و چنان كمين كرده كه انگار در رينگ بوكس، يا خط مقدم جبهه ايستاده و مي گويد:
ـ "ما حريف خود را از سالهای قبل مي شناسيم"
راست مي گويد او روزنامه و همكار نمي بيند همه را دشمن و حريف مي پندارد چه در كعبه باشد چه در كاخ رياست جمهوري، "حريف"، هم مائيم كه در عصر حاكميت اصلاح طلبي هم زور بازو نداشتيم و او قادر بود هرآنكه را که مثل ايشان و هم مسلكانش نمي انديشید مفسد في الارض بخواند، و امروز هم در عصر حاكميت اصولگرايي، آنقدر زورش زیاد شده که مي تواند همان مفسدان ديروز را وادار كند تا عليه خودشان در روزنامه هاي خودشان تيتر بزنند: دروغ پردازي شرق عليه رئيس جمهور
اصلا از همان روزهاي سكوت او و ياران يا لثارات و كيهان نويسش در راهروهاي پارلمان و دولت پيدا بود كه نوشتن عليه همكاران غير كيهاني تنها در جريده خودشان ارضايشان نمي كند و قابل پيش بيني بود كه اگر تنها يك صندلي در اختيارشان قرار گيرد بايد جور ديگري حرص قدرت شان را ارضا کنند. اينگونه كه در جاي ديگري چاي و بيسكويت بخورند و به جاي آنكه در كيهان و يا لثارات بر عليه ديگراني كه مثل آنها نمي انديشند بنويسند، در روزنامه هاي دگر انديشان بر عليه خودشان بنويسند.
چه روزهاي عجيبي است اين روزها، به هر گوشه رو مي كني كسي دارد به خودش فحش مي دهد ، كسي دارد بر عليه خودش حرف مي زند، جمعي از روشنفكران و دگر انديشان در صدا و سيماي جمهوري اسلامي بر عليه خودشان حرف مي زنند جمعي ديگر در روزنامه ها بر عليه خودشان تيتر مي زنند و مطلب منتشر مي كنند و در مقابل جمعي ديگر دلشان خنك مي شود ، ارضا مي شوند، وضو مي گيرند و به طواف كعبه مي ايستند و خدا را بين خودشان قسمت مي كنند. مبارک تان باشد این پیروزی! سور بدهید که توانسته اید تا دل دشمن دون پیشروی کنید و قبای تان را به میخ شرق آویزان کنید. من از همین الان قهقهه تاریخ را می شنوم که به زبونی من و سیاست و کیاست هنرمندانه شما می خندد!
می دانم به كتاب "تحصن" و داستان "تاج خار" مجوز چاپ دوم نمي دهند. كتاب سومم "من آزاد هستم" بیش از يك سال است که در اداره ممیزی کتاب وزارت ارشاد خاك مي خورد و خواب مجوز می بیند. کتاب چهارم را خودم خرده عقلی به خرج دادم و زیر تیغ ستیغ صفار نفرستادم. ولي وقتي قرار باشد راجع به وضعيت نشر بنويسي و آه و ناله راه بیاندازي كافيست تا نگاهت به عكس گنجشکی زیبا از وبلاگ دوستي افتد و ببيني زندگي هنوز جريان دارد. ورنه در برابر حضراتي كه يك گوش کوچک براي نشنيدن و در عوض يك دهان بزرگ براي حرف زدن و وعده و وعید دادن دارند، همان به كه سکوت کنی و بگذاری آقایان تند و تند برایت خط و نشان بکشند و رسمی غیر رسمی تهدید کنند.
بگذار همه پیام ها بوی مرگ دهند ولی تو مدتی ساکت باش و به چشمهای نگران گنجشکی که نمی داند توان بلند کردن آذوغه اش را دارد یا نه نگاه کن. انگار قصه من و توست.
اما آقای صفار! وقتی به من که به اندازه خسی خرد و ناچیز هم در میان بزرگان ادب و اندیشه این کشور محسوب نمی شوم، به اندازه حبس چهار کتاب بدهکاری، حتما شانه هايت از بدهی به صاحبان فرهنگ و فكر اين كشور، خيلي سنگين تر شده است كه به بیراهه می روی و دنبال كودتاچيان خيالي در مطبوعات مي گردي. نه؟ یا که همه این بدهکاری هایت را به حساب دفاع از اسلام و انقلاب می نویسی و از آن ها مایه می گذاری؟
من که به اين "گنجشكك اشي مشي" نگاه مي كنم و سكوت مي كنم و ديگر هيچ نمي گويم تا همان گونه كه مي خواهيد ، حرف گوش كن باشم و سياه نمايي نكنم اما تو هم به خودت و هم مسلکانت نگاه كن تا مبادا " دولت " را با "كيهان"" اشتباه بگیرید و در این میان البته فراموش کنید که هم صنف مائيد و بايد هوادار ما باشيد! چه خيال خامي!! مي دانم. عيبي ندارد، خفقان مي گیریم تا یک چندی تو به مرادت برسی.
پی نوشت
راستی، میان شما کسی هست که شفاعت! من و چهار کتاب مهجور افتاده ام را به درگاه صفار هرندی ببرد؟! یا باید دو سال دیگر صبر کنیم تا صندلی ریاست از صفار خداحافظی کند. تاریخ را به شهادت می گیرم که صفار رفتنی است، همانگونه که دیگران رفتند اما همین کتاب هاست که می ماند.
قصه ما قصه این گنجشک است که از روی ترس و احتیاج هسته خرمایی را که شهد و شیره اش را بزرگان خورده اند از پیش پایشان می دزدیم...

مطلب امروزم در هم میهن با تیتر " پوپوليست ها هميشه نمي خندند" را پس می گیرم، چون صدای قهقهه مستانه شان تا اینجا می آید و ظاهرا حالا حالا ها هم به ريش همه ما مي خندند.
نفس هم ميهن بند آمده و اینجا توی ساختمان روزنامه انگار خاک مرگ پاشیدند. همه اما بی سبب می خندند تا مبادا کسی دلشاد شود از اشکشان. تا مبادا " سور عزای ما را به سفره نشینند."
تنها کمی پایین تر در میدان ولیعصر نيز، هم میهنان بی وقفه بی این سو و آن سو می دوند بی آنکه بدانند نفس هم میهني اینجا بند آمده است. به دستور حضرات تگرگ انقدر باریدن گرفت تا بلاخره سوراخ شد این سر لعنتی. اما همه اینجا می خندند تا مبادا....
هیچ وقت صورت محمد قوچانی را انقدر غمگین ندیده بودم با این که پشت این چهره پر تلاش و امیدوارش غم مرگ چند فرزند خفته اما او هم بی سبب می خندد.
عطریانفر مثل همیشه همه را دور خودش جمع کرده و با قاطعیت از رفع توقیف هم میهن حرف می زند.
همه آمده اند تا تسليت بگويند، از شرق ، سرمايه ، اعتماد ملي ، اما كسي چه مي داند فردا شايد روز عزاي همه كساني كه امروز به تسليت آمده اند باشد. نفس ایلنا که از هم اکنون به شماره افتاده و ضربان اعتماد ملی هم می گویند که تند می زند.
از ديروز دلم گرفته بود و انگار مي دانستم كه اين تگرگ لعنتي سرمان را سوراخ مي كند هنوز هم به ماندن روزنامه هاي ديگر اميدوار نيستم...
گزارش تصویری حجت سپهوند
باز مرتضوی از راز توقیف می گوید خبرگزاری فارس
کرباسچی منتظر تشکیل دادگاه می ماند خبرگزاری فارس
خداحافظ هم میهن مریم عزیز
ایلنا هم رفتنیست علی حق
کرکره مان را پائین کشیدند محمد جواد روح
هم میهن نمرد، پيام آوران مرگ مردند فريد مدرسي
رئیس ! این شماره هم میهن برای خودم محمد رحیمی زاده
هم میهن توقیف و ایلنا تعطیل شد فهیمه خضر حیدری
زنگ خطر برای همه روزنامه های اصلاح طلب محمد آقازاده
اگر اسطوره هم باشي اين ته خط است ليلي نيكو نظر
وكيل هم ميهن: توقيف روزنامه مبناي قانوني ندارد ايسنا
اگر يك كلمه بنويسيد مي دهم ريز ريزتان كنند مديار
هم ما و هم میهن دردمند جمهور
از مشارکت تا هم میهن؛ از لغو امتياز تا توقيف سیامک قاسمی
مسعود حیدری رفت تا ایلنا بماند خبرگزاری ایلنا
وقتي بخش نامه ها مي رسد به دفتر روزنامه يا خبرگزاري ، همه به هم نگاه مي كنند ، ابتدا كمي نق و اعتراض و گلايه و گيجي و گنگي و سردر گمي ولي كم كم همه به پاكت خاكستري رنگي كه روي آن با ماژيك سرخ نوشته شده " آني " عادت كرده اند و اگر يك شب، معلمان مقابل مجلس تحصن كنند، يا كارگران جايي تجمع كنند و زنان را در مقابل دادگاه دستگير كنند يا حتي اگر بيست پمپ بنزين در شهر آتش بگيرد، ديگر خودمان بايد بدانيم كه چند روز پياپي پستچي مي آيد . با همان پاكت خاكستري رنگي كه ...
اين تگرگ لعنتي دارد سرمان را سوراخ مي كند . نكند زير تگرگ حوصله مان براي انجام كارهاي ساده روزنامه نگاري سر برود و هي سر خم كنيم .
دلم مي خواهد دو كار را تجربه كنم. به عنوان يك روزنامه نگار. دق مي كنم اگر نگويم كه تا كنون هزار بار بر وسوسه دلچسب و هراس انگيز اين دو كار فائق آمده ام اما نمي دانم چرا باز يك سر است و هزار سوداي ديگر كه بروم يا نروم؟ بنويسم يا ننويسم؟
هربار كه وسوسه اش مي آيد ، دو دو تا چهارتا مي كنم ، سبك سنگين مي كنم و خودم را در قالب كسي كه آن كار را انجام داده، فرض مي كنم و هي كم مي آورم و هي عقب نشيني مي كنم. مهم نيست كه آن دو كار انجام نشده چيست بلكه مهم آن است كه به عنوان يك روزنامه نگار از انجام كارهاي ساده اي كه نه توهين است و نه تشويش و نه براندازي نرم يا سفت ، عاجزم و به گمانم اين تنها درد من نيست كه اين روزها همين عجز و هراس ، همه ما را به سانسورچي هاي قدرتمندي بدل كرده كه تنها به اين شعر شاملو دل خوش كرده ايم و بس: " بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار..."
شايد روزنامه نگاري در جهان سوم، يعني همين كه به نام خبرنگار ، نامت دهان به دهان مي چرخد و جمعي به به و چه چه مي كنند و جمعي مدام تكفيرت مي كنند اما خودت مي داني كه نه سزايت آن همه تقدير مردم قدردان است و نه ناسزاي همه آن كساني كه حاشيه امن شان هر از چند گاهي نا امن مي شود. تنها خودت مي داني كه داغ هزار كار ناكرده به دلت مانده ،تنها از هراس آنچه كه مي پنداري شايد بر سرت بيايد. و باز تنها خودت مي داني كه در اين خانه به دوشي هاي مكرر است كه مجال آموختن و آموختن در يك فضاي با ثبات نبود و روزنامه نگاران به جاي كسب تجربه در فضاي امن و رسيدن به روزنامه نگاري مدرن و تخصصي وارد بده و بستان هاي سياسي و حزبي و اما و اگر هاي حاكميتي شدند.
خنده دار است اما نه دور از واقعيت كه پيش پا افتاده ترين كارها مي شود روياي دست نيافتني كسي كه دلش نمي خواهد بي تجربه بنويسد. من از روزنامه نگاري پايتخت نشيني و تحريريه نشيني به همان اندازه بيزارم كه از روزنامه نگاري فاقد پشتوانه علمي و تخصصي اما جمعي كه به فن اش مسلح اند راه رفتن به دهكوره و جايي دور از پايتخت و يا خوابيدن لاي كارتن و نشستن سر گذر را در شأن نمي بينند و جمعي كه به تجربه استادند ، گرفتار آمدن در چارچوب منظم روزنامه نگاري تئوريك از حوصله شان خارج است .
به اين هردو، خط قرمزها، بايد و نبايد ها،بخش نامه هاي مكرر از روابط عمومي ها و معاونت هاي نهادهايي چون وزارت ارشاد و شوراي عالي امنيت ملي و وزارت اطلاعات و دادستاني و خلاصه نهاد رياست جمهوري و چندين و چند دبير خانه نهادهاي ديگر را هم اضافه كنيد، آنوقت براي روزنامه نگاري در چنين فضايي بايد يك گور كند تا هر روز از هراس و اضطراب چند بار خود را در آن گور مدفون سازيم و پس از آن به همت آن پررويي ذاتي و اميدواري زائد از گور به در آييم و بار ديگر كاغذ و قلم به دست گيريم و رويا پروري پيشه كنيم.
مثل اين روزهاي من. دلم از روزنامه نگاري در عصري كه روزي هزار بار از هزار اما و اگر مي رهيم و عاقبت حاصل تراوشات اين ذهن خسته مي شود؛ چيزي كه يا چاپ نمي شود يا خود آدم هم وقتي نوشته اش را مي خواند چيزي از آن همه پيچيده گويي هاي در لفافه سر در نمي آورد، گرفته است.
براي ستون هاي حذف شده خودم مرثيه سرايي نمي كنم كه از قضا براي ستون هاي چاپ شده غمگين مي شوم كه آيا اصلا كسي را ميل به خواندن يك باره آن هست و اساسا روزنامه ها در فضاي كنوني ما از آن جايگاهي كه بايد برخوردار باشند ، هستند؟
ما روزنامه نگاران ، جماعتي حرف گوش كن از ظن جامعه ايم و جماعتي سركش از ظن حكومت. يعني وقتي دبير خانه شوراي عالي امنيت ملي و معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد اين روزها نامه هايي با مهر قرمز محرمانه روانه روزنامه ها مي كنند ما مثل بچه هاي خوب حرف گوش مي كنيم و ديگر در روزنامه هامان نمي نويسيم كه معلمان زنداني در چه وضعيتي به سر مي برند و از كنار تجمع كارگران و زنان و دانشجويان هم كه مي گذريم ، عرق سرد پيشاني را با گوشه آستين خشك مي كنيم يعني كه از ما توقع پوشش اخبار و ضعيت هم صنفان خودتان را نداشته باشيد اين روزها هم كه به دستور حضرات، اصلا به روي خودمان در روزنامه ها نمي آوريم كه شبي در اين پايتخت پمپ بنزين ها آتش گرفته شد و چه چه...
توقع به جايي هم نيست كه از مديران رسانه ها مان بخواهيم درست در شبي كه همان نامه هاي معروف و آشناي هميشگي به دفتر روزنامه ها رسيد، پنج يا شش روزنامه نه در مورد همان رخدادي كه از نوشتن اش منع شدند، بلكه در مورد اين منع شدن در صفحه نخست خود تنها به طرح پرسشي هماهنگ بپردازند. مي گويند؛ " اين رفتارهاي انقلابي ديگر جواب نمي دهد و آنها نيز يك شبه آن پنج يا شش روز نامه را با مهر توقيف ، ميزباني مي كنند" و هر چقدر هم كه ما بگوييم نه ، ممكن نيست تا اين اندازه هزينه بدهند و برخورد مستقيم با چند روزنامه را به مصلحت نمي بينند باز هم به اندازه كافي مستند و مدرك دارند تا ثابت كنند كه جماعتي را هراس از بستن فله اي نيست و چه و چه...
اينجا ايران است و پايه هاي اسلام هماره در حال لرزيدن ، چرا كه مردان سياست را نه كاهلي و نه جاهلي و نه ناديده انگاشتن اصول و مباني سياست ورزي، بلكه تارمويي، دستي، رقصي يا عكسي مي تواند از هستي ساقط شان كند.
هرگز مينديشيد كه معيار سنجش توانمندي مردان سياست اين سرزمين، به توانمندي شان در رعايت موازين حقوق شهروندي و بشري يا متعادل و متوازن ساختن منابع در آمد با هزينه يك زندگي عادي بسته است، نه ، كافيست تا ميان شانه هاي آنان و شانه هاي زناني كه از قضا آنان نيز براي سياست ورزي و گاه مهرورزي فرا خوانده شده اند ، فاصله اندك باشد، آنگاه به همين آساني غوغای بسياری در خواهد گرفت و ملاك لايق بودن سياستمداران به عايق بودن حائل ميان شانه هاي آنان با غير محارم بستگي پيدا مي كند.
حال چه فرقي مي كند، زني كه فرا خوانده شده براي مهرورزي و دست بوسي از قبل مهيا شود و دستكش و روكش بر محل تماس بگذارد يا زني كه براي سياست ورزي و گفتگو آمده ، بي دستكش و روكش، دست مردان سياست مان را لمس كند، در هردو صورت تمام بلايا و فجاياي آن روز و روزهاي بعد را به آساني مي توان در اينجا به فراموشي سپرد و تنها آويزان پايه هاي اسلام شد تا مبادا بلرزد و دنيايي را بلرزاند.
اينجا ايران است و سياستمردانش اعم از چپ و راست، گوشهايي تنگ و كوچك در متن دارند و دهاني گشاد و بزرگ براي حاشيه هايي بس مضحك! كافيست تا يكي در راس، دست زني را ببوسد يا لمس كند، آنگاه قطعنامه ای هم عليه كشور صادر شود، توفان گونو هموطنان مان را خانه خراب كند، احتكار بنزين از هراس گراني خانه هایي را به آتش بكشد و يا مرداني در حراست دانشگاها به دختران تجاوز كنند، به همان اسلامشان قسم ، هرگز اين دهان هاي گشاد به اين اندازه مرثيه سرايي نمي كنند.
آیا با دیدن بوسه احمدي نژاد بر دستكشهاي معلم پیرش یا دیدن رقص دخترکان ترك در محضر مشاعي ميراث فرهنگي و یا برای دست دادن خاتمي با زنان ايتاليايي بايد خون گريست؟ يا براي بوسه مرگ بر پيشاني آسيب ديدگان گونو و رقص الفاظ ركيك مردان اين كشور مسلمان بر تن زنان رهگذر یا برای دست دادن فقر فرهنگي با فقر اقتصادي كه حاصلش تردد جماعتی عصبي در جاي جاي این کشور نا امن است که حتی از درک ساده چراغ راهنما یا احترام به عابر پیاده عاجزند؟
روزنامه ها پر است از دفاعيه و شكواييه و تكذيبيه ی حضرات كه يكي دست بوسي را به رسم انسانيت ، ديگري دست دادن را نماد مدنيت و آن يكي ترك مراسم رقص را نشان مسلمانيت مي داند و هواداران خرد و كلان نيز تند و تند صفحه سياه مي كنند در ستايش گام يكي و در نكوهش نام ديگري.
شريعت مداري كيهان و فاطمه رجبي الهام يك روز مي بالند و روز ديگر مي نالند از بوس و کناری که اربابان سیاست نثار خلایق می کنند. ابطحي و خرازي هم براي آنكه پیر و مرادشان از انگ و اتهام لرزاندن پايه هاي اسلام در بلاد غرب، قبا و عبای سالم به در برد، تند و تند تكذيبيه تنظيم مي كنند و روزنامه ها با همان قدرتي كه بايد از ابعاد پيدا و پنهان مذاكرات هسته اي و معادلات چند مجهولی معضلات اقتصادي بنویسند ، از ابعاد پيدا و پنهان دست دادن و دست بوسي و پايكوبي اين و آن ، تحليل و تفسير ارائه مي دهند.
همه جا امن و امان است و هيچ زلزله اي هم در كمين ايران نيست جز زلزله اي كه خود آقايان هر از چند گاهي برپا مي كنند و چهارستون اسلام را مي لرزانند و پس لرزه هايش دل و دین ما را می برد.
اگر مسلماني اين است كه هر بار درد ملتي فراموش شود و جملگي سياستمداران مشغول نگهداري چهارستون اسلام باشند، چه خوب كه....
اگر مسلماني اين است كه مسلمانان هر بار در گوشه اي كمين كنند تا اگر دستي يا پايي بر دستي يا زميني ضرب گرفت ، مسلمانان ديگري نيز بر طبل رسوايي آنان ضرب بگیرند ، چه خوب كه....
۲- قالي باف رفتار " ديكتاتور منش" دارد و ضرغامي در كسوت ريس منصوب مقام رهبري" ، با مديريت " خودكامه اش" به "مرده شور" ها بيشتر شباهت دارد .
۳- "حسن روحاني با ويژگي داشتن مدرك دكتراي مكاتبهاي ولي قطعا بدون تحصيل از رئيس تيم مذاكرهكننده سابق و مبتكر بزرگ "ذلتپذيري" تعطيل 3 ساله تاسيسات هستهاي ايران است."
۴-"حزب كارگزاران، مولود پليد هاشمي به سردمداري دخترش فائزه و برادر خانمش – مرعشي – و مديران لايقي چون كرباسچي – غارتگر بيتالمال – با منابع مالي مافيايي از رذايل سياسي مشهود است."
۵- "خاتمي با گردآوري عناصر پليد "دگرانديش" و "كژانديش" يعني همان "منافقان و مرتدان و ملحدين" امروز سردمداري "بنياد باران" را دارد."
۶- ....
شناسایی " دیکتاتورها" ، "خودکامگان"، " غارتگران" و "مردم ستيزان" كه معلوم نيست چگونه در نظام سياسي جمهوري اسلامي رخنه كرده بودند، همچنان ادامه دار