تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم
                             اتاقم اينجا پر از شب است

بضاعتم آنقدر زیاد نیست که برای یک دوره کوتاه آموزشي اين همه هزینه کنم و بعد با پرسه های دلچسب در فضای وبلاگستان فارسی، هر آنچه یاد گرفتم از سرم برود و باك و خيالم نباشد. اعتماد به نفسم هم  آنقدر زياد نيست كه در گوشه اي امن بنشينم و از فضاي نا امن ايران عزيزم در فضای مجازی و بدون خط قرمز وا اسفا سر دهم و صدايم بلندتر از همه باشد.

می دانم اگر همین فضاي مجازي هم نباشد اینجا نفسم به شماره می افتد از دلتنگی اما وقتي هست هم نفسم مي گيرد اگر نيايم و ساعت ها چشم ندوزم به سلامي  و نشاني و گاه نيشي از هر آنكه ناديده دوستش داشتم در اين چند ماه كوتاهي كه به اين خانه ميزبان و ميهمانش بودم.

ياري ام كنيد كه اين وداع ، تلخم نيايد. و البته مهمترين انگيزه بدرودم، پرهيز از كنج عافيت نشستن در اینجا و شاخ و شانه كشيدن براي عافيت طلبان آنجاست. بگذار اين چند روز نيز بگذرد و برگردد آن روزهايي كه پس از نوشتن هر مطلبي در اين فضا، تمام درهاي خانه را محكم ببندم  و چشمم به پنجره تا صبح بي خواب بماند، مثل همان شب كه به سردار احمدي مقدم، " خيالت راحت " گفتم و نيمه شب خيال خودم و چهار دوست ديگرم در روزنامه پريشان شد كه حتما يادشان هست. يا مثل آن روز كه براي برادر مرتضوي نوشتم كه اگر  كودكانش دست به كبريت نزدند خودش خانه را به آتش نكشد و بعدش تا صبح از هراس آتش گرفتن خانه ام نخوابيدم.

وبلاگستان آزاد تر از فضاي روزنامه است و بلاخره روزنامه خط قرمزهاي خودش را دارد كه چه دور باشی و چه نزدیک ، خط قرمزها سر جای خودشان هستند و مي توان از اينجا هم نوشت و خیلی هم غصه نخورد که هوای آزادی نوشته هایم را با گذشته متفاوت می کند. به هر حال برای من اگرچه  بر می گردم - حتی اگر کسی منتظرم نباشد-  شاید وداع با اهالي اين خانه مجازي، تمرین سختی باشد.

می دانم بازديد كنندگان اين خانه از حيرت هر روزم بي خبر نبودند و خوب مي دانستند كه آمار بالايشان  بيش از آنكه مغرورم كند، مسرورم مي كرد و لینک و انتشار مطالب اينجا در سایت ها  و وبلاگ ها و روزنامه های محلی نیز بیش از آنکه پر توقع ام کند، پر انگیزه ام می کرد، حضورشان را قدر مي دانستم و قدم رنجه هايشان را بزم مي پنداشتم و نيشي اگر بود را نوش مي يافتم و هر روز به روزهاي تنهايي ام ياري نكو را مي افزودم. آخر اينجا خود خودم بودم و شايد از اين رو بود كه  هر كه آمد هم ديگر نرفت و ماندنش بار مسئوليتم را سنگين تر كرد.

و اما حالا كه خودم مي خواهم بروم، مي توانيد مثل هميشه بشنويد صداي گريه هايم را، آخر هيچ وقت خجالت نكشيدم از شما، چه آن روز كه از  دستفروشي آقاجانم  گفتم و سر شكستگي هاي پس از  ازدست دادن شغل اش و چه امروز كه پر رويي كردم و خودم را با آقاي خاتمي مقايسه كردم و سختي‌هاي نشستن پشت ميز اعتراف.

پس امروز نيز  خيالي نيست اگر بگويم هنوز نرفته، دلتنگم ، هنوز نرفته گريه دارم و  هراس كه مبادا دلم در اين هواي سرد و   ميان صورت هاي سردتر اينجا يخ كند از تنهايي، اصلا خجالت نمي كشم اگر بگويم گاهي برايم دلتنگي كنيد كه من يك نگاه برآشفته و سر برگرداندن گاه به گاه دوستان و ناديده گرفتن و طعنه زدن‌هاي شما را به صد ناز و كرشمه اينجا نمي‌فروشم. پس گاهي، فقط گاهي اگر حس و حالي بود، برايم دلتنگي كنيد چون من هميشه دلتنگ تان هستم.

 

+ [13:40]

                                           

هيبت قاضي از پشت ميز بلندش پيدا نيست آنچنان كه جثه لاغر من هم ميان اين دو مردي كه به همراهي آمده اند، پيدا نيست . يك طرفم، وكيلي كه انجمن صنفي برايم گرفته، نشسته و طرف ديگرم آقاي كاوه قايم مقام اصغرزاده مدير مسوول وقت روزنامه همبستگي.

 براي يك مقاله احضار شدم اما در مورد همه چيز پرسش شدم به جز همان يك مقاله، خب حتما جلسات بعد و در مراسم و مراحل تفهيم اتهام بعدي مي رويم سر اصل مطلب، اما نرفتيم سراصل مطلب و همينطور در فرع غلت زديم و هي از زمين و زمان و ريز و درشت خانه و كاشانه و همسايه و لباس و اقوام و تنهايي و اجاره نشيني و در آخر اينكه مگر مي شود دختركي تنها باشد و .... حرف شنيديم و حرف زديم. مثل هميشه كه موقع ترس، از قضا صدايم بالا مي رود ، صدايم بالا رفت. آخر اولين بار بود كه كلمات نا مأنوسي را از زبان او كه بايد "تقوي" در  قضاوت پيشه مي كرد، مي شنيدم آن هم در محضر دو مرد ، همه دوستانم آن روز پشت در نشسته بودند و صداي بلندم را مي شنيدند و لابد به جسارتم مي باليدند اما هنوز از در بيرون نيامده چنان هاي و هوارو زاري و ناله اي  راه انداختم كه ديگر كسي روي باليدن به اين همه ضعف و چشمه اشك به راه افتاده را نداشت.

وزني نداشتم نه خودم و نه كفش و لباسم  ونه فكر و انديشه و عملكردم. حالا در نظر بگيريد كساني كه هم خودشان و هم عقبه فاميلي و تحصيلي و انديشه اي و سياسي شان به اندازه تمام اصل و نسب و قوم و خويش و فاميل و ولايتم  مي شود، چقدر جدي گرفته شدند و پاي همين ميزها نشستند تا شانه هايشان اتهاماتي از همين جنس و البته سنگين تر و پربار تر را تحمل كند.

جرم همه در نهايت به يك جا ختم مي شد آنچنان كه چشم همه متهمان هم در نهايت به جا  دوخته مي شد تا شايد از همان يك سو ندايي آيد و تلخي اين همه اتهام را چه بسا به كام شيرين نشاند.

آري آقاي خاتمي جرم همه تو بودي  و حمايت از تو . در تمام آن سالهايي كه تو آمدي و ديگران برگ سفيدشان را به نام تو نوشتند از اين دست اتهامات بود و از اين دست ميزها براي به قضاوت گذاردن شان بسيار چيده شد. يكي در رسانه و ديگري در وزارتخانه و ديگري در مجلس و باز ديگري در جنبش دانشجويي و باز ديگري در كنفرانسي و ديگري در فضاي مجازي و ديگري در نهاد هاي غير دولتي و همينطور به هر سو كه رو مي كردي ، هر كسي كه گره لباسش به دامن عبايت دوخته شده بود، تند و تند گره اش باز مي كردند و مي بردند و او مي رفت و باز خواست مي شد و باز جويي مي شد  و بي آبرو مي شد وبر كنار مي شد و خيلي هم رو داشت سري به نشان درد تكان مي داد دوباره جان مي گرفت و گاهي در ميدان مي ماند.

حتما يادت هست كه چقدر دانشجويان و روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان  ... اصلا از اين ها بگذريم ، حتما يادت هست ، چقدر مسافران كنفرانس ... نه از اين ها هم بگذريم ، قطعا از خاطرت نرفته چقدر نمايندگان فاقد" صلاحيت" مجلس همراهت... البته  از اين ها هم مي شود گذشت اما خب خودت كه بهتر ديدي چگونه نزديك ترين كسانت در كابينه را هم به جاي نقد انديشه، نفي اخلاق كردند و حتما باز هم خودت بهتر از ذهن ناقص ما مي داني كه چه كساني كه در اين سالها نامشان به نام تو گره خورده بود خرد و خفيف و خوار پاي ميز هايي نشستند كه از آن سوي ميز يكي تند و تند قصه و حرف و حديث از شكستن حريم اخلاق و ترويج فساد و بي بند و باري  مي زد و به همان سرعت هم همه به بي اخلاقي شان اقرار و اذعان مي كردند.

حالا هم انگار نوبت شماست. خب چه اشكالي دارد بنشين پشت همان ميز يا شايد هم يك ميز بزرگتر و بگذارنجات دهندگان اخلاق و انسانيت، حسابي از حد و حدود اخلاق و ديانت  پاسداري كنند و  نگذارند چهارستون  اسلام در ايتاليا يا هرجاي ديگري كه مي پندارند، بلرزد. سخت است؟ خب همه مي دانند كه سخت است، مگر مي پنداشتيد كساني كه همه تحليل ها و تئوري هاي علمي و اصولي شان  براي تحقق دموكراسي و ترسيم رعايت حقوق بشر خلاصه شد به حضور در مراسم رقص و كندن لباس از تن حضار، و خوردن شام در رستوران آمريكايي و گرفت عكس با فلاني و هزار يك اتهام از اين دست، برايشان راحت بود كه به مناديان و منجيان دين و اخلاق حساب پس دهند؟

نكند به خيالت ، خيال اهالي رسانه و دانشگاه و نهاد هاي مدني كه  هر بار متهم به ترويج فساد و فحشا و همجنس گرايي و بي بند و باري و اوباشي گري و باز هم هزار و يك اتهام از اين جنس شده اند، هرگز آزرده نشد يا مبادا فكر مي كردي براي نمايندگاني كه به جز بي اخلاقي و بي اعتقادي به دين كمي هم اتهامات ديگر در پرونده رد صلاحيت شان بوده، خيالي نبود كه تند و تند  نطق كنند و بگويند : من علي، نقي يا تقي ، " مسلمانم".

نه آقاي خاتمي آنقدر ها هم راحت نبود، همه هر روز تا بنا گوش سرخ مي شدند و شرم داشتند كه به جاي نقد مباني  اصول و انديشه شان ، بايد براي فلان همسايه و فلان همكار يا شامي كه فلان روز با نسوان گروه شان خورده اند، بنشينند اين سوي ميزو حالا يا تكذيب كنند كه با كسي دست نداده يا با كسي شام نخورده و يا بپذيرند و بعد ساكت شوند از هراس اينكه مبادا يك روزاحيانا ذهن بيمار جامعه هم او را براي كشف  يك شام و يك سلام و يك دست دادن نا  به هنگام، قضاوت كند. با اين همه اما آنها كجا و شما كجا ؟

 

بي شك ميزي كه طلاب حوزه علميه قم خواستار چيدنش در دادگاه ويژه روحانيت شده اند، براي كسي كه منادي گفتگوي تمدن ها بوده و هست ، آنقدرها هم بزرگ نمي نمايد. نگذار اين همه همراهانت به دفاع نيمه از شما برآيند و احضار شما به دادگاه ويژه روحانيت را توهين به شأن و جايگاهت بدانند. شأن كدام يك از آنان كه دو سوي ميز نشسه اند نازل خواهد شد؟

 باور كنيد خيلي هم  ترسناك نيست فقط يك كمي خيس عرق مي شوي و از خجالت سرخ مي شوي، شايد هم آن  لحظه،  كمي دست و پايت را گم كني  يا اصلا باورت نشود كه در آن سوي ميز يكي  با جديتي وصف نا شدني در صدد اثبات و بررسي زواياي  دست دادن يك مرد مسلمان با چند زن است و شما مجبوري مهمترين و بزرگترين و محوري ترين مشكلات فراروي كشور را در گفتگوي چند ساعته اين جلسه و توضيح و تشريح فشرده شدن يك بازو يا چه مي دانم مماس بودن بدن يك مرد به بدن نيمه عريان يك خبرنگارخلاصه كني.

 

آقاي خاتمي استقبال كن از تشكيل دادگاه و بگذار اين آقايان هم به وظيفه شان برسند. اما اگر فكر مي كني نشستن در دادگاهي كه پيش ازاين  خيلي ها در آن نشستند و در مورد حد و حدود و فاصله ميان خودشان و زنان نامحرم حساب پس داده اند در شان شما نيست ، حداقل بگذار ما،  اين  بار از برادران طلاب در حوزه علميه قم حمايت كنيم  و تشويق شان كنيم كه هر چه زودتر براي نجات اسلام از وهني كه  يك روحاني دچارش كردهُ دادگاه را برگزار کنند.

 آقاي خاتمي ! به گمانم  اگر خود ازبرگزاري  اين دادگاه استقبال كني همه كساني كه بي شما، روزي پشت همين ميزها نشستند و تحقير شدند و عرق ريختند و سرخ شدند و خجالت كشيدند، با شما خواهند آمد . آخر ميل به انتقام شان كجا بود؟

پس ترديد نكن ، پيشاني جلو بياور تا داغ كنند برآن هرآنچه كه در تمام اين سالها بر پيشاني ديگران داغ كرده اند. اعتراف كن همانگونه که در این سالها دیگر هم اندیشانت اعتراف کرده اند.اعتراف کن اعتراف خوب است و  ملت دلش براي اعتراف همه كساني كه در اين سالها چنين كرده اند ، مي تپد. بگو برايت وكيل هم بگيرند ، با مشاور يا معاونت هم برو دادگاه ، بگذار در دو طرفت بنشينند، خوب است گاهي جلوي عصبانيتت را بگيرند و آرامت كنند و بيرون هم اگر آمدي  عيبي ندارد كه كمي اشك بريزي.

 

+ [23:55]
ديدي " هم ميهن " ! "كار"  "شرق" هم زار شد؟

يك ماه هم انگار نشده است، سه رسانه يك جا مردند؛ هم ميهن، خبرگزاري كار و شرق . درست مثل  مردگان سقوط هاي پياپي هواپيما . یادتان هست در يك سال چهار هواپيما از آسمان ايران سقوط كرد و براي مردگان آن پرواز ناتمام چهارمي ، ديگر هيچ كس ناي ناليدن و مويه كردن نداشت؟ گوركن  آن شب چه كيفي مي كرد وقتي مي ديد كساني كه به عزا آمده اند، ديگر زار نمي زنند و سرش را نمي برند. گورش را كند و مشتي خاك ريخت و شب كه به خانه رفت نيازي نداشت كه زنش برايش استامينوفن بياورد.  گوركن ها  آن شب چه آسوده خوابيدند.

آهای گوركن ها ! با زن تان  قرار  يك ديزي جانانه در كوهاي اطراف تهران را نهايي كنيد، بگوييد مسكن و آرامبخش لازم نداريد . ما ديگر سرتان را درد نمي آوريم. آخر به مرگ عادت كرده ايم.

+ [0:19]
                                                 

قرار بود من نيز امروز با همه دوستانم  كه در صد و يكمين سالگرد مشروطه ، به جاي جشن و راه رفتن در صفحات تاريخ با دانشجويان در بند اعلام همبستگي كردند ، همراه شوم. اما ديدن اين عكس و هزار و يك عكس ديگراز  احمدي نژاد و حداد و تحفه هايي كه برايشان آوردند و موجب شد كه آنان به رنگ و لباس ملت و جماعتي احترام بگذارند، كافي بود تا بار ديگر " بازي " عوض شود.

تصور كنيد اگر درهاي مجلس و دولت اين روزهاي به روي " همه" مادران و زنان سرزمينمان باز بود ، به جاي اين كلاه پشمين كه زنان تركمن براي رئيس مجلس هديه آورده اند ، چه تصويري در قاب دوربين هاي عكاسان مي نشست.

راه دوري نمي روم، اگر در هاي مجلس اين روزها به روي مادران همين دانشجوياني كه بزرگترين جرمشان نشستن در برابر دانشگاه و در خواست نابجاي آنان براي آزادي همكلاسي هاي ديگرشان بوده، باز شود، آيا آقاي رئيس با همين خوشحالي مضاعفي كه اينجا براي گرفتن شال و كلاه و لباس سرخ  زنان تركمن، ظاهر شد آنجا نيز چنين مي كرد؟ اگر چه در را اگر باز كند باز هم سرخي نشان از تحفه را مي بيند؛ يك صورت سرخ از سيلي هست و يك دل خون شده كه البته سرخي اين صورت و اين دل خون شده به سرخي  اين تحفه پذيرفته شده  نخواهد بود اما آنقدر ها هم كبود و بدرنگ نشده كه ارزش نگاه كردن نداشته باشد.

نترس آقاي حداد!  باز كن درهاي مجلس را.  بگذار بيايند تو، چند زن ساده روستايي بيش نيستند، حتما از لهجه شهرستاني شان مي فهمي كه خيلي هم اهل خط و نشان كشيدن نيستند. مادر بهاره هدايت را كه ببيني خواهي يافت كه موجود خطرناكي هم نيستند و فقط دلشان كمي داد و زار زدن مي خواهد. بچه هاي عبدالله مومني را هم اگر ببيني خنده ات مي گيرد از بس كه اسخواني و لاغر اند، درست مثل خودت اما برق چشمهاي هميشه به راه آنها كجا  و برق چشمهاي تو كه اين روزها مدام مي خندي كجا؟

سخت نگير آقاي رئيس . خب معلوم است اگر بيايند تو ، كمي هم كج خلقي مي كنند و گاهي نق مي زنند و گاهي داد هم مي زنند ولي خب تو هم كه خوب مي داني چگونه به آنها بگويي ؛ با چسب بچسبانند اين دل هزار تكه شان را كه هر تكه اش در گوشه اي از اين خراب شده دوست داشتني جا مانده انگار.

باز كن اين در هاي سخت و سنگين را بگذار بيايند تو.  آنها هم دست و دلبازي مادرانه بلدند . هديه برايت دارند.به اندازه بضاعت خودشان. بردار اين كلاه را از سرت، بگذار خواهر داغدار بهاره چارقد سياهش را بپيچد دور سرت و بگذاراصلا برايت بگويد كه كودك به دنيا نيامده اش، از فشار اين همه درد مرده است . به همين راحتي.

بگذار مادر محمد هاشمي و خواهر علي نيكو نسبتي هر چه ناخوشي كه اين روزها دارند را بگذارند به حساب كساني كه دلبندانشان را به بند كرده اند.باور كن هيچ اتفاقي نمي افتد اگر مادر احمد قصابان بيايد برايت زار زار گريه كند  و اشك بريزد و يك كمي هم بي قراري كند .

 بي تابي شان را تاب نداري يا گمان مي بري كه چادر از سر بر مي دارند و به ميله هاي مجلس دخيل مي بندند و از آنجا بيرون نمي روند؟ نه، ساده تر از اين حرف ها يند. چه بسا وقتي بيايند آنجا،  آزادي وصله هاي تن شان را هم ازتو نخواهند و تنها به تو بسپارند حالا كه درجاي بزرگتري  نشسته اي، كمي هواي عزيزان شان را داشته باش تا مبادا كسي لگد به پهلوي شان بزند.  نمي گويند كه  حتما و حكما  لگد مي زنند ، نمي گويند حتما چشم بند مي زنند و تا صبح چراغ ها را برايشان روشن نگاه مي دارند ، نمي گويند حكما چندين بار به خانه شان مي ريزند و كودكانشان را مي ترسانند و وصله هاي ناجور به آنها مي چسبانند ، نه ، مي گويند "شايد".  و بعد بچه ها را مي سپارند به تو و قانون تا بزرگي كني و مراقب باشي كه "شايد"  كسي لنگه كفشي از دستش آوار نشود روي سر بهاره يا هركس ديگر.

آقاي حداد! كسي كه هر صبح گل ياس از باغچه خانه به پيشخوان هيات رئيسه مجلس ايران مي برد ، كجا تواند پژمردن جوانان يك خانه بزرگتر را ببيند و گوشه لب نگزد ؟  يا تو پس از تصويب هر طرح و لايحه، گل ياس را ناز و نوازش نمي كني و ما به خطا ديده ايم يا آنكه ما بيش از اندازه براي  صورت هاي چروكيده  و غمگين همسر جوان و كودكان و مادران و پدران اين خانواده هاي دردمند مرثيه بيجا سر مي دهيم و همان به كه گل بگوييم و گل بشنويم.

با اين همه اما دلم صاف است كه به اين بازي ما نمي خندي  و نمي گويي ؛ خب بگذار يك گوشه اي با بلاگ ها و لينك ها و اين ابزار و يراق دنياي ديجيتالي شان دلخوش باشند و هي بيانيه بدهند و هي نامه امضا كنند و هي لوگو عوض كنند و هي اعلام همبستگي  كنند و هي... مي دانم اگر مي خندي هم، بي صدا مي خندي و سر به زير. چون نديدم كه در راهرو هاي مجلس، چشم در چشم ، برچسب و انگي كه دوستانت مثل آب خوردن مي زنند  را بچسباني به پيشاني ما .  هميشه يك كم فاصله مي گرفتي و چند قدم دور مي شدي  و  بعد يك جوري دل آدم را خون مي كردي كه همه مي فهميدن بر خودت هم سخت رفته است اينچنين بي مهري كردن. 

حالا هم  با نگاه كردن به لبخندي كه زير اين كلاه پشمين كمي هم مرا خشمگين مي كند، مي پندارم اگر باز كني اين درهاي لعنتي را ، ممكن نيست دلت نلرزد از ديدن مادران ساده اي كه از تو هيچ نمي خواهند جز نظارت بر اجراي قانون كه ساده ترين وظيفه قوه تحت امر توست. 

پس كلاه از سر برداركه چارقد سياه برايت آورده اند . ببين چشم هاي بسياري اين روزها به درهاي آهنين مجلس است  با هديه هايي در دست ؛ يا تو ازاين  در بروي يا ديگران را نيز به اين خانه راهي باشد.

 

+ [15:57]

 

تب دارم. دماسنجم کار نمی کند تا حداقل بفهمم چقدر تب دارم... می دانم  كه از دست  آسمان اینجا هم برای این تنگی نفس لعنتی ام کاری بر نمی آید، پس چرا بيرون بروم ، خب مي مانم همينجا، كلي پول بالاي اين لحاف و تشك و بالشت دادم.

اصلا به گمانم حسابدار هم فهميده بود كه انگشتهايم براي محاسبه همه آن پوندهايي كه از كيف دستي  ام بيرون مي كشم ، كم است،  انگشت هاي همه  آدم هاي اين مغازه عجيب و غريب را هم اگر روي هم بگذارم، باز هم كم است   پول دوتا مقاله ام مي شود ، يك كاسه و يك بشقاب به اضافه يك سطل آشغال و دو قواره پارچه گل منگلي كه بياندازمشان روي تخت و تشك.  چانه هم كه نمي شود زد تا از كنارش يك قاشق و يك چنگال هم در بيايد، پس پول يك مقاله ديگر هم براي قاشق و چنگال و چاقو و ليوان و يك چراغ مطالعه كوچولوي صورتي.

حال هرچقدر هم بخواهي جلوي " كاترينا" و  " سن من فا" و " تا مو كو" و " لين " و بقيه دخترها و پسرهاي  چشم بادومي كم نياوري و همپاي آنها گلدان و شمعدان و جعبه هاي جينگيل فينگيل هم براي طاقچه اتاقت بخري ، نمي شود،  هر پوند نزديك به دو هزار تومن ما مي شود هر بار كه اين ماسماسك هاي ديجيتالي را براي سوار شدن اتوبوس خوابگاه تا دانشگاه به دستگاه مي زني با هر " بيب" ، دو هزار تومان از آن خالي مي شود .  براي  يك مسير كوتاه از وليعصر تا هفت تير را اينجا بايد دوهزار تومن ناقابل تقديم كنم تا برسم به كلاسي كه قرار است در آن زبان اينجا را ياد بگيرم تا بيش از اين غريبه نباشم و مثل امروز كم نياورم در دفاع از كشورم!

انگار نه انگار كه اينجا يك كلاس ساده زبان است  آمار كل جمعيت كلاس در اين ساعت مي شود ده نفر. حال چه اتفاق خاصي رخ مي داد كه معلم جوان كلاس با چشمهاي روشن و موهاي روشن تر از چشمش، تو اين جمع اندك، كمي هم سر به سر ايران ما بگذارد نمي دانم فقط مي دانم كه من اينجا را باسازمان ملل اشتباه گرفته بودم و تنها  يك هاله نور كم داشتم تا جماعتي را از گمراهي برهانم و به راه راست هدايت شان كنم.

طنز قصه اينجاست كه او سر به سر ايران هم نگذاشت، تنها هوس يك شوخي بي مزه با آقاي رئيس جمهور كرد و من هم انگار به پدرم فحش داده باشند ، تند و تند فتوي و بيانه صادر مي كردم كه چنين است و چنان نيست.

ماجرا از اين قرار بود كه براي توضيح جمله هاي شرطي نياز به مثال داشت تا بگويد مواردي كه امكان پذير  هستند  چه قواعدي دارند و مواردي كه ناممكن هستند ، چگونه اند ، از ژاپني ها  و چيني ها و ايتاليايي ها  با مثال هايي براي كشورشان گذشت تا رسيد به قبرس و آذربايجان و ايران و گفت:

" اگر من به ايران بيايم ....

براي تكميل اين جمله نياز به يك جمله امكان پذير داشت و تنها با كمي مكث گفت:

"اگر من به ايران بيايم ، رئيس جمهور شما مرا خواهد كشت."

نه، انصافا اگر شما جاي من بوديد، به رخ نمي كشيديد كه همين رئيس جمهور ما براي اسراي نظامي شما چه مراسم بگو و بخند و بدرقه اي تدارك ديد كه هنوز هم سر كوفتش را در داخل مي خورد و از ريز تا درشت كشور وقتي يادشان مي آيد فريادشان مي آيد كه حالا هاكوپيان و ميز تنيس و بساط آجيل عيد به كنار،  آنهمه ذوق و شعف و شال و كلاه شخص دوم كشور به همراه اعضاي هيات دولت براي  بدرقه پانزده سرباز انگليسي آن هم با اهالي كابينه ديگر چه بود؟

شما بوديد به رخ نمي كشيديد كه ......

ولي به رخ كشيدم  و به رخ  كشیدند كه چگونه "ممكن" است جمعي با سنگ به جان يك زن بيافتند و آنقدر توي چشم و دهان و سرش  سنگ و كلوخ بزنند تا خيالشان راحت شود كه ديگر  مرده است؟

به رخ كشيدم و به رخ  كشيد و بقيه نيز تند و تند سوال پيچم كردند. چقدر هم سوال ها ساده بود درست مثل سوال هاي سباستين :

ـ خب دو نفر كه با هم رابطه جنسي داشتند چه ربطي به ديگران دارد كه برايشان سنگ پرتاب كنند مگر اين يك مسله خصوصي نيست؟

چه خوب كه هنوز انگليسي را آنطور كه بايد ، نمي دانم و همه لكنت زبانم را گذاشتم به حساب همين و چه بد كه سركشي كرديم و خبر سنگسار يك نفر در تاكستان را در رسانه هامان كار كرديم و حال اينجا در انگلستان  مثل پتك مي خورد روي سر خودمان. مي دانم دارم هذيان مي گويم ولي بگذار بگويم ، به گمانم براي تب خوب است. آرام مي شوم؛ كاش مثل مصلحت انديشان اصول گراي  خودمان اصلا صدايش را در نمي آورديم و حتي وقتي سخنگوي قو قضاييه هم در مورد سنگسار حرف زد ما آن يك تيكه را قيچي مي كرديم و مي انداختيم توي سطل آشغالي كه قيمتش اينجا به اندازه يك مقاله من است.

از كلاس درس امروزمان هيچ سر در نياوردم كه گرامر و دستور افعال و اعمال "ممكن" و "نا ممكن" چگونه است . مي گذارم اتوبوس اين انگليسي هايي كه اصلا مهرورزي بهشان نيامده ، دوهزار تومن از پول بي زبانم را ببلعد . صاف مي آيم  خوابگاه ، پشت كامپيوتري كه سطل آشغالش پر از مقاله هاي پس فرستاده ام از ايران است. دماسنجم كار نمي كند، تب دارم.

تند و تند سرفه مي كنم و اتاقم آنقدر كوچك است  و ديوارها آنقدر كم فاصله اند كه از صداي سرفه من خسته مي شوند  و  داد مي زنند، شايد هم انعكاس صداي من است و ديوار ها  دارند با من سرفه مي كنند. تب دارم ، كسي نمي داند داروهایم را کجا جا گذاشته ام..   

           از اعدام در خيابان هاي ايران تا آواز در خيابان هاي لندن

با صداي ويالون دخترك  هادر خيابان هاي لندن، جنازه هاي باد كرده در خيابان هاي تهران  برايم مي رقصند. اين است سمفوني ناهمگون مهماني هرشبم. اينجا هر روز دخترها سازمي زنند و آنجا هر روز برادران اراذل و اوباشم مي رقصند . چه سمفوني مضحكي. نه؟ پس چرا خنده ام نمي گيرد؟

از اعدام در خيابان هاي ايران تا آواز در خيابان هاي لندن

           

+ [4:44]
صدايش از پشت خطوط پر سر و صداي مخابرات ايران مثل سنگ مي خورد به لاله هاي گوشم . صداي قاضي اصحابي را مي گويم. هم او  كه حكم سنگسارش براي جعفر و مكرمه  جنجال به پا كرد .

انعكاس صداي سنگ ، نه ببخشيد، انعكاس صداي قاضي اصحابي كه در سرم مي پيچد ، مغزم انگار مي خواهد از جا كنده شود.كمي هم روستايي و ساده است صدا، پس چطور ممكن است ...اه دارم بي ربط مي گويم، مي دانم.  اهالي تاكستان مي گفتند اولين سنگ را خودش به مرد محكوم به سنگسار زده است.

بار و بنه سفر مي بستم كه حميد مافي خبرنگار پيگير و پركار قزوين، خبر هماهنگي مصاحبه با  قاضي را داد. شگفتا كه پيش شرط موافقت قاضي اصحابي براي مصاحبه، معرفي يك خبرنگار تهراني بود و نه محلي ، ما هم كه كسي از پيشاني ما نمي خواند كه از قضا محلي  هستيم و از لهجه مان هم لابد كسي چيزي عايدش نمي شود ، موافقت خودمان را به جناب قاضي اعلام كرديم!

اما هنوز نمي دانم صدايش واقعا سرد و سنگي بود يا من با پيش داوري ، گوش مي سپردم به هر آنچه كه او مي گفت  و مي پنداشتم كه چنين است ، آنچنان كه او نيز در صدد دفاع از خود  بود  تا به آنچه هجمه مطبوعاتي و  رسانه اي  عليه خود مي پنداشت پاسخ گويد.

به هر حال او كه وظيفه خود را قضاوت و نه تشخيص مصلحت كشور مي دانست اين بار اما صلاح ديد كه خبرنگاري را به درگاه بپذيرد تا كرده و كردار خويش را سزا و  هجمه و هشدار ديگرن را ناسزا  اعلام كند. دريغا كه در اين رهگذر نه هيچ عايد ما شد و نه هيچ عايد خود او كه يا آب ما به يك جوي نرفت و يا سفر زود هنگام من او را از شر سماجتم رهاند.

مي دانم كه خبرنگاران محلي كماكان، بيش و پيش از ما از تاكستان تا تهران طي طريق كرده و می کنند تا مبادا پس از سنگسار جعفر اين بار سنگسار ديگري در خفا و بي صدا ، هياهو خلق کند و خلقي را براي جمع آوري گند عالمگير يك خطا به تب و تب اندازد اما يادمان باشد كه اين از خلق و خوي عجيب ماست كه تا حادثه رخ ندهد فرياد نمي زنيم يا اگر زديم تا چند فرسخي بيش نخواهد رفت اين صداي خفه شده در گلو.

پس قاضي اصحابي را دريابید تا مبادا به گفته بزرگان شهر! باز خودسري كند و جمعي در سوگ سنگسار شدن كس ديگري مويه كنند و جمع ديگري از سوز خودسري قاضي گلايه كنند. اگر كسي از مويه ما ديگر دلش ريش نشود بي شك با گلايه بزرگان هم كسي دلش خوش نمي شود كه بگويد: هان پس تصميم گيران اصلي يك كشور اسلامي مخالف اجراي سنگسار اند و اين تنها يك خودسري بود  و بس.

 صدايش  مثل سنگ مي خورد به لاله هاي گوشم و انعكاسش در سرم مي پيچد:

ـ بلاخره مي خواهيد مكرمه را هم مثل همسرش جعفر سنگسار كنيد يا اينكه حكم ديگري داريد؟

ـ فعلا كه اقاي شاهرودي دستور داده اند پرونده مكرمه را برايشان ببرم تا بررسي كنند.

ـ پس فعلا سنگسار متوقف شد؟

ديگر سنگي پرتاب نشد ، نه ، ديگر صدايي از آن سوي خط نمي شنوم ، تلفن قطع شد  . شايد ديگر سنگي پرتاپ نشود؟ يا اينكه بايد قاضي اصحابي را پيدا كرد  و از او خواست كه پرونده را زودتر به رئيس قوه قضاييه برساند تا حداقل اين بار پيش از آنكه "در اشك غرقه شويم " ،  آقاي رئيس چيزي بگويد!

دفعه نخست لابد نامه و ناله این همه عالم و آدم به گوش آقای رئیس نرسید ، این بار چه ؟ آقاي شاهرودي !  مقصد جناب اصحابي ، از تاكستان  به  تهران  بود و مقصد من کمی طولانی تر. من كه رسيدم به مقصد ، آقاي اصحابي چه ؟ ايشان رسيدند خدمت شما؟ حتما رسيدند. خب چه دستور مي فرماييد؟ ما آماده برای اجرای اوامر ایستاده ایم  آقای رئیس، بفرمایید سنگ ها را چه کنیم؟

چه حكايت غريبي دارد سنگ بازي در اين سرزمين كه هر روز بايد به انتظار بخشش و عفو ملوكانه ايستاد و باز هم غائله به غايت غمناك سير شود  و اين قاعده پا برجا.

+ [3:50]