
نيمي از روزهايم خوبند و نيمي ديگر ، بد. درست مثل زني كه نيمي از تنش زير زمين است و نيمه ديگر آن، بيرون از خاك. صبح تا ظهر را غمگينم و بي سبب گريه ام مي گيرد، بعد ازظهر ها هم چيزي ته دلم مي جوشد و بي سبب فرياد مي زنم از سر شعفي كه نمي دانم چيست. درست مثل كسي كه يك نيمه از تنش را از زير خاك و نيمه ديگرش را از هجوم سنگهايي كه به سمتش پرتاپ مي شود، نجات داده باشد.
قصه نمي گويم ، عين واقعيت است. به خودت نگاه كن، تو هم مثل مني و هر روز از يك " سنگسار " دهشتناك نجات مي يابي. نيمي از روزت را زير خاكي. در نيمه ديگر روز آنقدر بال بال مي زني تا هم از زير خاك و هم از آن همه سنگ هايي كه از دوست و دشمن و طبيعت و اجتماع به سر و رويت مي بارد خلاص شوي.
هر روز سنگسار مي شويم و هي به روي خودمان نمي آوريم از بس كه پوستمان زير اين همه سنگ هاي سخت، سخت جان شده است.
هر روز سنگي از سمتي به صورتم ، به صورتت ، به صورتمان نشانه مي رود، به سوي نيمه بيرون مانده از زمين مان مدام سنگ پرتاپ مي كنند و ما مدام كش و قوس مي آييم، آنقدر جثه سنگ خورده مان را پيچ و تاب مي دهيم تا بلاخره دست و پايمان را از زير زمين بيرون مي كشيم، مي دويم و مي دويم و مي دويم ، آنقدر تند كه انگار جهانی كم است براي فرار كردن.
چه خوب كه پوستمان انقدر كلفت است، ورنه سنگ اول كه مي آمد، ديگر تقلايي نبود تا تن خسته از گودالي كه برایمان كندند به در بريم و پا به فرار از دست زمين و زمان بگذاريم.
چه خوب كه پوستمان انقدر كلفت است، ورنه با هر انگي و اتهامي ، در خانه به روي خويش مي بستيم و مي مانديم زير آوار كلماتي كه سفت و سخت تر از سنگ و كلوخ و آجر اجراي رجم ، خراش مي انداخت بر پوست ضعيفمان.
چه خوب كه پوستمان كلفت است ، ورنه تنها بعد از چند روزكه با افتخار نوشتيم دختري له شده زير مشت و لگد و بلوك هاي سيماني ، اهل عراق است نه ايران عزيزما، حتما از شنيدن خبر سنگسار دو ايراني در ملا عام ، دق مي كرديم.
اما دق نكرديم و دق نكردند و مدام پي اش را گرفتند. خبر سنگسار يك زن و مرد در تاكستان قزوين، دهان به دهان ، سينه به سينه و خانه به خانه از دنياي حقيقي و مجازي گذشت ، مهمتر از همه آنكه خبرنگاران محلي حتي يك لحظه از تقلا و تكاپو فارغ نشدند در كنارشان کمپین قانون بی سنگسار و وکیل این پرونده و همه كسان ديگري كه من نمي شناسمشان تقلا مي كردند تا نيمه تن خود را از زير خاك بيرون بكشند.
قاضي راي به اجراي حكم سنگسار يك زن و مرد در تاكستان مي دهد و شوراي تامين استان ظاهرا با اجراي آن در ملاء عام مخالفت مي كند و نتيجه اختلاف اينان و آن همه تقلاي ديگران مي شود؛ توقف سنگار اما آيا گودال هايي كه خبرنگاران محلي خبر از مهيا شدنش مي دهند، براي هميشه بي مصرف خواهد افتاد يا تنها براي چند روز پر مي شود و بار ديگر نه در ملاء عام بلكه در كنجي دنج ، برپا خواهد شد؟
در اين همه تكاپو براي توقف سنگسار البته شنيدن خبر نامه يك نماينده مجلس هفتم به رئيس قوه قضاييه و شوراي تامين استان قزوين در اعتراض به اجراي اين حكم ، خوشحال كننده بود.
از صبح شماره رجب رحماني نماينده تاكستان را گرفتم تا عصر كه در نهايت به جاي او پسر جوانش كه از قضا حقوق هم خوانده است، پاسخ مي دهد و خوشحالي شايد صد چندان مي شود وقتي او تاييد مي كند كه پدرش به هاشمي شاهرودي و مسولان استاني، نامه اعتراضي نوشته است اما كافيست تا او ادامه دهد و تو بشنوي كه ماجراي توقف سنگسار چيست:
زن و مردي كه حكم اجراي سنگسار برايشان صادر شده ، اهل تاكستان نيستند، يكي اهل اسلام شهر و ديگري اهل قيدار است، آنها پس از رابطه نا مشروع به تاكستان مهاجرت مي كنند و در واقع ، محل ارتكاب اوليه جرم، جايي غير از تاكستان بوده است، بر اين اساس رجب رحماني در كسوت نماينده تاكستان، به اجراي اين حكم در تاكستان اعتراض مي كند با اين اعتقاد كه مردم تاكستان حاضر نيستند براي اين لكه هاي ننگ در شهر آنان تصميم گيري شود و بهتر است كه اين حكم در همان محل ارتكاب اوليه جرم يا در زنداني دور از منظر عام اجرا شود نه در تاكستان.
پايان اين مكالمه تلفني ، انگار سنگي محكم به صورتم پرتاپ شده است. دوباره نيمي از تنم را زير خاك برده اند و باران سنگ و كلوخ و پاره آجر است كه سرم را مي شكافد، كه سرت را مي شكافد كه سرمان را مي شكافد.
پس قرار است گودال ديگري در جاي ديگري كنده شود؟ عيبي ندارد ، دوباره تقلا بايد . آنقدر كش و قوس مي دهم تنم را ، آنقدر كش و قوس مي دهي تنت، آنقدر كش و قوس مي دهيم تنمان را كه جهاني زير پايمان كم باشد براي فرار و فرار و فرار...
۲- قالي باف رفتار " ديكتاتور منش" دارد و ضرغامي در كسوت ريس منصوب مقام رهبري" ، با مديريت " خودكامه اش" به "مرده شور" ها بيشتر شباهت دارد .
۳- "حسن روحاني با ويژگي داشتن مدرك دكتراي مكاتبهاي ولي قطعا بدون تحصيل از رئيس تيم مذاكرهكننده سابق و مبتكر بزرگ "ذلتپذيري" تعطيل 3 ساله تاسيسات هستهاي ايران است."
۴-"حزب كارگزاران، مولود پليد هاشمي به سردمداري دخترش فائزه و برادر خانمش – مرعشي – و مديران لايقي چون كرباسچي – غارتگر بيتالمال – با منابع مالي مافيايي از رذايل سياسي مشهود است."
۵- "خاتمي با گردآوري عناصر پليد "دگرانديش" و "كژانديش" يعني همان "منافقان و مرتدان و ملحدين" امروز سردمداري "بنياد باران" را دارد."
۶- ....
شناسایی " دیکتاتورها" ، "خودکامگان"، " غارتگران" و "مردم ستيزان" كه معلوم نيست چگونه در نظام سياسي جمهوري اسلامي رخنه كرده بودند، همچنان ادامه دارد و با همين صفات ياد شده به ملت ايران معرفي مي شوند و از اين پس بنا به تشخيص كسي كه ماموريت شناسايي و به تعبير خود معرفي " اراذل سياسي" را عهده دار شده است با دیدن نام " جمهوري اسلامي" در لوگوی يك روزنامه قدیمی بايد زمزمه كرد : " جمهوري اسراييل" .
در حوصله تنگ اين خانه نمي گنجد اما در يك كلام ؛ همه سياست مداران اين ديار اعم از چپ و راست، " رذل" و "كثيف" و " خود كامه" و " مردم ستيز" و" ديكتاتور" بوده و هزار يك صفت پست ديگر را نيز شامل مي شوند به جز يك نفر كه براي وصف آن يك نفر هم، دو مقاله يا ده مقاله كافي نيست بلكه كتابي بايد، چرا كه در ميان اين همه مردان كثيف سياست در نظام جمهوري اسلامي، آن يك نفر "معجزه " اي است از نوع "هزاره سوم".
"شنيده "مي شد كه اين مامور بزرگ را اخيرا به گوشه اي دنج برده و گوشش را پيچانده اند كه در وصف بزرگان كشور ، تند مي روي و اين همه تندي، ملتي را نسبت به كليت جمهوري اسلامي بدبين مي كند، اما وقتي سري به سايت شخصي اين مامور ويژه معجزه هزاره سوم مي زني مي بيني كه آن "شنيده" هم مثل گفته هاي سركار خانم ، حباب روي آب بود و هنوز دور دور قورباغه هاست تا ابو عطا بخوانند.
بي ربط:
زلزله اگر زورش به هيچ ساختماني نرسيد ، اين دل وامانده را كه از جا كند و له كرد و رفت تا من بمانم و آوار خيالي در مخيله ام كه همه جا اگر ويران شود، كودك همه رويا ها را كجا بايد جست؟ چه سخت و خود خواهانه و آني خواستم؛ كاش آوار، هميشه بر سر مادران باشد تا هيچ كودكي حتي گوشه لباسش هم زير يك تكه سنگ كوچك گير نكند.
1- سرها كه براي سرك كشيدن بيرون مي آيد ديگر چه فرقي مي كند از لاي كدام پنجره باشد، مهم گردي چشمان همه است كه حاصل قرار گرفتنش در كنار دهان هاي نيمه باز مي شود؛ سرهاي شگفت زده شهرونداني در قاب پنجره هاي شهر كه با حيرتي مبهم به دهان هاي باز رهگذران خيابان امير آباد نگاه مي كنند و مي شنوند:
- "عالي جناب سرخ پوش ما همه گنجي شديم"
زمان زيادي لازم نبود تا همان جمعيت باز هم به دعوت اصلاح طلبان هوادار معين، اين بار به ميادين شهر بيايند . بار ديگر چشمهاي ديگري گشاد و گشاد تر بر دهان گشاد تبليغ كنندگان خيره ماند، حيرت هم داشت ، چه كه اينبار همانها كه مي گفتند " - "عالي جناب سرخ پوش ما همه گنجي شديم"، آمده بودند تا جماعتي را متقاعد كنند كه اينك بايد به عاليجناب سرخ پوش راي داد.
2- كروبي ، استان به استان و شهر به شهر و چه بسا روستا به روستا، مثل همين روزهاي احمدي نژاد، طي طريق مي كرد . كاري به خنده هاي هم انديشان و همراهان ديروزش در مجلس شورا و هر نهاد ديگر نداشت و مدام بر اجرايي شدن وعده اختصاص پنجاه هزار تومان به هر ايراني در هر ماه اصرار مي كرد.
زمان زيادي لازم نبود تا هم او وهم پيشرو تر از او دريابند كه جمعيت زيادي از مردم ايران يك چك پنجاه هزار توماني را به هزار چك و چانه براي دموكراسي و حقوق بشر ترجيح مي دهند اما نه فقط براي روزهايي كه هدف نشستن بر كرسي رياست جمهوري باشد و در روزهاي در اختيار داشتن كرسي رياست مجلس خبري از چنين ايده اي نباشد.
3- هاشمي رفسنجاني بغض شكست، اما طسم غرور نشكست و يك قدم از تهران، آن طرف تر نرفت. به سان اربابي در جايگاه نشست و رعيت ها را هم حتي رمقي به برخاستن از جاي نبود. كجا ديده شد نخبگان خوش فكر و خوش تيپ كارگزار ، گوشه قبا بتكانند از گرد و غبار سفر، در پايتخت هم از خيابان انقلاب پايين تر نرفتند.
زمان زيادي لازم نبود تا ببينند كه كار تشكيلاتي در پايتخت و داشتن چندين عرصه رسانه اي و مجازي در دنياي ديجيتال كجا و سينه به سينه و رو در رو نشستن ديگراني كه "در حد و قواره رئيس شدن نبوده اند" با مردم كجا؟
4- مهرعليزاده هم شانه به نشان بي تفاوتي بسيار بالا انداخت در برابر كساني كه حد و وزني برايش قائل نبودند اما در مقابل، ديگر هم انديشان شقه شقه شده اين جريان نيز شانه بسيار بالا انداختند چرا كه او را هرگز به مثابه تهديدي براي شكستن آراي اين اردوگاه نمي ديدند.
زمان زيادي لازم نبود تا روشن شود كه هم او حد اش نشستن در ذيل ديگر همقطاران اين انتخابات بود و هم آراي اش چه بسا فزونتر از خيال كج دوستان بود.
فصل انتخابات در راه است و اين بار ره يافتگان و ره نيافتگان به " بهشت" و " بهارستان" و "پاستور"، براي ره يافتن به مجلسي ديگر شال و كلاه مي كنند . در اين ميان " ما" نه به مفهوم عام بلكه به معناي همه كساني كه در دايره محدود فضاي مجازي نفس مي كشند، چه دغدغه اي داريم ، در قبالش چه وظيفه اي داريم و در فرجام براي اين "دغدغه" و "وظيفه" چه "برنامه" اي بايد داشته باشيم؟
تاملي كوتاه در ميدان هاي باخته و برده انتخاباتي ، كمك مي كند تا راحت تر بتوانيم ، كيفيت و كميت " دغدغه" خودمان ، نوع و شكل " وظيفه " مان و راهكار و راهبردهاي لازم براي تنظيم يك " برنامه" را بدانيم.
بدان معني كه آيا ما اساسا دغدغه پيروزي جريان اصلاحات در انتخابات مجلس هشتم را داريم اگر پاسخ مثبت است، چرا و چقدر ؟
در مرحله بعدي ، وظيفه اي كه در قبال اين دغدغه داريم، چگونه و در چه حوزه اي ممكن است به اثر گذاري مثبت منتهي شود و در نهايت در كدام حوزه مسوليتي مي توان براي اين دو گزينه برنامه اي را مدون ساخت؟
منظورم اين است كه هر يك از ما نه در حوزه كلان بلكه در همان حيطه فضاي مجازي خود ابتدا بايد تكليفش را با خودش روشن كند و سپس وار ميدان شود ، بديهي است كه اين تنها يك ايده است و البته ديگران هم آزاد به اجراي شيوه هاي خود هستند اما به گمانم چندان خوشايند نيست كه چشم و گوش بسته و بي هيچ اراده و اختياري ، تنها از هراس تفكر بسته يك جرياني كه ما نمي پسنديم شان، سينه بگشاييم براي جريان ديگري كه اين سينه مالا مال درد است از نزاع هاي عبث و ائتلاف هاي بي فرجامشان در بزنگاه هاي انتخاباتي.
بر اين اساس يادمان باشد كه هر يك از ما اگر در همين فضاي مجازي دايره اثر گذاري اش تنها يك نفر هم باشد در قبال آن يك نفر مسوليم و نمي توانيم، امروز او را از عاليجنابان سرخ و سبز و ارغواني يا چه مي دانم هزار رنگ ديگر بترسانيم و فردا نسخه اي متفاوت برايش بپيچيم.
با اين توصيف پرسش اولي كه به ذهن مي آيد ، اين است:
آيا اگر اصلاح طلبان همچنان اصرار داشته باشند، كه شقه شقه و هزار پاره وارد ميدان شوند، بدنه رسانه اي هوادر آنان چه در عرصه مجازي و چه در عرصه مطبوعاتي، ناگزير به اين هزار پاره شدن تن مي دهند يا اين بار ديگر كسي را رمق همراهي و جمع كردن آراي پراكنده اين جريان در جامعه نخواهد بود؟
اگر باز اصلاح طلبان به گونه اي پاي به كارزار انتخاباتي بگذارند كه همه انرژي شان معطوف به رقابت با يكديگر يا گاه ساكت كردن يكديگر شود، آنگاه چه بايد كرد؟
نمي شود در يك گوشه شهر يكي شعار عالي جناب سرخ پوش سر دهد ، ديگري راه هاي بسط و تشريح دموكراسي را زمزمه كند ، آن يكي از غم نان بگويد و كس ديگري به بازو هاي قدرتمند ورزشكاران چشم اميد ببندد و در نهايت كه كفگير همه به ته ديگ خورد تازه بر خود بلرزند و بترسند از صداي پاي استبداد و يكدستي و چه و چه كه آنوقت ديگر راضي كردن همان ملتي كه زحمت ها كشيده شد براي ترساندنشان از عاليجنابان، ديگر به ترسيدن از عالیجناب های رنگی ديگري رضايت نمي دهند.
دخترك لباس سرخ به تن دارد اما اين دليلي نمي شود كه وقتي با سنگ و بلوك و آجر به جانش افتاده اند، تو سرخي خون به راه افتاده بر سيمان را نبيني.
جمعيتي كه دور دخترك حلقه زده اند، انگار در تمام آن دقايق كوتاهي كه قرار است نفسش را از او بگيرند و بي جانش كنند، وحشي شده اند ورنه هيچ انساني را قدرت و توان بلند كردن يك بلوك سيماني سنگين و رها كردنش با آن همه غيظ و غضب بر صورت انسان ديگر نيست و شگفتا كه در خيل اين همه انسانهايي كه خوي شان براي دقايقي حيواني شده است، چه دقت و سرعت عملي وجود دارد آنگاه كه لباس دختر از تن كنده مي شود، دامن سياه را دگر باره بر تن كبودش مي كشند تا نيمه عريان شده دخترك در زير آور سنگ و سيمان و سيماي وحشي مردان پوشيده ماند.
ديدن دست و پا زدن هاي دخترك زير پاي غيرت مردان اين فيلم ، شيريني تولد دوست نازنيني را به كام مان تلخ كرد ولي كيك تولد كه از راه رسيد، زندگي جريان خودش را يافت و به همين راحتي هميشه دو روي متفاوت اما مكمل زندگي، جريان خودش را در تار و پود خسته روحمان باز مي يابند.
اين نمي تواند شرح همه آن تصاويري باشد كه ما ديروز ديده ايم. تصاويري كه از اين تلفن همراه به آن تلفن همراه مي رفت و گفته مي شد كه ماجراي كشتن يك دختر عراقي توسط مردان قبيله اوست تا لكه ننگي را از يك قبيله پاك كنند و جالب آنكه در همين فيلم كوتاه هم چندين نفر به جاي آجر و سيمان ، موبايل در دست دارند و فاجعه را ثبت مي كنند ، اينك حاصل تلاش هر دو گروه، در صفحه تلفن همراه ما، رقص دست هاييست بر فراز بدن بي جان دخترك. چه سمفوني غريبي، موبايل ها و پاره آجرها هي اين سو آن سو مي روند ، صحنه گرداني مي كنند و يكي درست وسط رقص سنگ و سيمان و موبايل ها، مي ميرد.
مي خواستم به دعوت دوست خوبم،سميه توحيد لو ، پاسخ دهم و از جان كندن اصلاح طلبان و صحنه گرداني شوراي نگهبان و وزير كشور در دايره انتخابات مجلس هشتم، بنويسم كه نشد، ترسم از روزي است كه ديگر كسي به هيچ مباحثه و بازي دعوتم نكند كه من ميهمان خوبي نبوده ام تا كنون. اما رخصت رفيق ، من هم مي نويسم از دست هايي كه بر فراز جسم بی جان اصلاحات اين سو و آن سو مي روند.
ــ بفرماييد روستاي ما، يه كلبهي درويشي داريم، خوشحال ميشيم...
و از اين جور تعارفهاي صد من يك غاز!
آنهم به كي؟ جناب وزير! كجا؟ بعد از جلسهي پرسش و پاسخ جناب وزير با خبرنگاران جرايد.
كي فكرش را ميكرد كه جناب وزير تعارفم را جدي بگيرد. توي راه رفتن، معاون وزير كسي را فرستاد دنبالم كه به دفترش بروم. به دلم بد راه ندادم. گره روسريام را زير چانه سفت كردم و رفتم به ديدندش.
ــ جناب وزير دعوت شما رو قبول كردن خانمِ ...
لعنت به من كه دل و زبانم جور نيست!
چشمهايم گرد شد. دلم شد سندان و يكي با پتك هي ميزد روي آن؛ تاپ، تاپ.
ــ ... ايشون قصد دارن تعطيلات آخر هفته رو به روستاي شما بيان! فكر ميكنم روستاي شما بايد جاي قشنگي باشه، البته همه جاي شمال قشنگه...
حتماً از رنگ و رويم فهميد كه هول كردم. براي دلداريام گفت:
ــ لازم نيست خودتونو به زحمت بندازيد، فقط من هستم و جناب وزير، اين يه سفر غير رسميه، بدون خَدَم و حَشَم، بدون تشريفات...
مثل گربهي ماست ريخته، عقبعقب از اتاقش زدم بيرون. موقع خداحافظي تند و تند لبخند زدم و باز هم پاشنهي دهانم را كشيدم و هرچه تعارف بلد بودم نثارش كردم كه:
ــ البته، البته، منزل خودتونه... كلبه درويشي... قدم جناب وزير روي چشم... بندهنوازي ميفرمايند...
و از اين جور اباطيل!
نفهميدم چهطور خودم را جَلدي به دفتر روزنامه رساندم. غم عالم را زورچپان كرده بودند توي دلم. حالا به آقاجان و مامان چه بگويم؟ بايد زنگ بزنم شمال. هزار جور كار دارم. بايد به خيلي از چيزهاي آن خانه سر و سامان بدهم. بالاخره يك وزير به خانهي روستايي ما ميآيد، بايد همه چيز آبرومندانه برگزار شود.
غصهام از همينجا شروع شد.
كاغذ يادداشت روزنامه را جلو ميكشم. بايد مشكلاتم را روي كاغذ بياورم تا فكري برايشان بكنم. درشت و خوانا مينويسم: «كلبهي درويشي آقاجان» جلويش هم دو نقطه ميگذارم.
این كلبهي درويشي رونقي که ندارد ، هيچ ، هزار و يك ايراد هم دارد . دست به هركجايش بزني، والذّارياتش بلند ميشود. هرگوشهاش چيز و چيزكي دارد كه آبرويي برايم نگذارد. مار و مور و ملخ و موش و از اين جور جَك و جانورها !
خانهي روستايي آقاجان سه تا اتاق دارد. يك حمام و يك آشپزخانه. اتاق كنار آشپزخانه اتاق آقاجان و مامان است. مثلاً هال و پذيرايي خانه كه به آن ايوان ميگوييم. اتاق وسط اتاق مهمان است. اتاق آخري يك دالان يا بهارخواب كوچك بود كه فقط يك طرفش ديوار داشت و سه طرف ديگرش ستونها و طارمي چوبي. با آمدن عروسها به خانه، آقاجان سه طرف ديگرش را هم ديوار كرد تا بشود اتاق عروس. اما هيچ عروسي بيشتر از چند شب آنجا دوام نياورد. حتي كاغذ ديواري زيبايش كه براي نصبش روي ديوارِ طبلهكرده و شكمداده، عرق از گُردهي علي در آورد، دل عروس شهري را نبُرد. شبها توي اين اتاق كه به آن دالونّي ميگوييم، بايد تا صبح آنقدر ياقُدّوس و اَمّن يُجيب بخوانيم تا تن و جان سالم به آفتاب صبح برسانيم! حميد اسم دالونّي را گذاشته: «منطقهي محروم». چون نه پنكهي سقفي داشت براي تابستانهاي شرجي شمال، نه بخاري نفتي براي زمستان.
منطقهي محروم، حصّه و نصيبِ بيبيجان شد! با همهي جانوران شبرو و روزكارش!
فكرم بههيج كجا قد نميداد. همهي بامبولهايي كه بلد بودم بهكارم نميآمد تا بلكه يك جوري، البته خيلي محترمانه، قيد اين دعوت را بزنم و رأي و نظر جناب وزير را از ديدن كلبه درويشيمان برگردانم. اما همهي جَرّ و مُنجرهايي كه با خودم داشتم باد هوا بود و بخيه به دوغ زدن. كار به اين حرفها نبود، بايد واقعيت را قبول ميكردم.
يك مهماني ساده كه اين همه هذا و كذا نداشت. ميآيند شام ميخورند و ميخوابند و صبح بعد از گردش كوتاهي توي روستا و تفقّد اهالي روستا، به تهران برميگردند. همين.
اما همين نبود. خيلي حرفها تويش بود. اگر جناب وزير يك چشمه از آن اتفاقاتي كه براي اهالي اين خانه ميافتاد را به چشم ميديد، حتماً توي تهران و محافل خبرياش ميپيچيد كه خانم خبرنگار با آنهمه ادا و اصول از چه جايي آمده است!
دلم اَلو ميگرفت از اين فكرهاي مشوّش.
بايد كاري ميكردم. پاك به تنگ و جفنگ افتاده بودم. نميدانم چرا يادِ سگدوهاي علي افتادم براي رفع و رجوع كردن عيبهاي بيشمار خانه. ياد روزهايي كه قرار بود عروس شهرياش را به خانه بياورد. آخرين عروسِ خانهي آقاجان. چقدر حميد او را دست ميانداخت و من و آقاجان و مامان و بيبيجان به كارهايش ميخنديديم.
با يك تشتك مسي دوره افتاده بود توي خانه و هي گچ ميچپاند لاي درز ديوارهاي زهوار در رفته تا مبادا وسط ميهماني پاتختي عروس شهرياش، يكي از آن جك و جانورها كه شده بودند جزء لاينفك زندگي ما، سري از سوراخ در آورند و با يك سرككشيدن بيهنگام، هنگامهاي برپا كنند و عروسش فراري شود.
بساط صبحانه كه پهن شد، همه نشستند توي ايوان تا علي با عروس شهري از دالونّي بيايند. معلوم بود كه علي زودتر ميآيد تا سرو گوشي آب دهد و چهار گوشهي سفره را برانداز كند.
مامان سنگتمام گذاشت. چهار طرف ايوان را بالشتهاي تركمني با روكش ترمه چيد و نگذاشت حميد هم براي حالگيري داداش كوچكش، قابلمهي شير عهد بوق بيبيجان را بگذارد وسط سفره، آنهم با ملاقهي بدقوارهاي كه مثل چپق «مَشتي آقاعمو» از دهان كج و معوج قابلمه آويزان باشد. هرچه ظرف و ظروف چيني توي جهازش بود را رو كرده بود تا حسابي آبروداري كند.
هنوز چشمهاي علي بين گلهاي سفرهي پارچهاي مامان و پيژامهي خشتكمرغي آقاجان و روسري گلمنگلي بيبيجان ميچرخيد كه يكهو صداي افتادن چيزي وسط سفرهي رنگي مامان، بند دل همه را پاره كرد. حتي حميد و آقاجان هم نيمخيز شدند.
تا همه به خودشان بيايند علي جلدي از جا كنده شد و خيز برداشت طرف پله هاي دالونّي تا عروس شهري را دست به سر كند. توي ترديد رفتن و نرفتن، سر كج كرد طرف جمع و دستپاچه دستور داد:
ــ يكي زحمت انتقال جسد رو به عهده بگيره كه گندش زندگيمو به باد نده!
تازه همه به خودشان آمدند و هر كدام مثل مأموران پزشكي قانوني، براي جنازه باد كرده مارمولكي كه ولو بود وسط سفره، تحليل و تشريح داشتند. آقاجان چايش را داغداغ هورت كشيد و گفت:
ــ از خير و بركت پشههاي لاي الوار، حيووني اونقدر پروار شد كه پاهاش تحمل وزنش رو نداشت و كله معلق شد توي سفره!
حميد گفت:
ــ نه بابا، طفلكي از هول جمع سكته زده، بالاخره به ميمنت ورود عروسخانم بايد يه چيزي قربوني ميكرديم!
بيبيجان كه نان توي كاسهي شيرش تريد ميكرد، گفت:
ــ قضا بلا بود كه از سرمون گذشت، بايد صدقه بديم!
سكته ميكردم اگر، جناب وزير ميآمد و يكي از همين مارمولكهاي چاقِ بدقواره، از سقف ميافتاد پايين، چه توفيري داشت مارمولك هم نميافتاد وسط سفره، من كه دلم هزار بار ميافتاد از ترس افتادنش درست وسط كلهي جناب وزير.
قضيه مارمولك ختم به خير شد. همين كه عروس خانم پايش را از دالونّي بيرون گذاشت، مامان يك كاسهي خالي را دَمَر كرد روي جنازهي وارفتهي مارمولك. اما حميد حسابي دور برداشت و سر به سر علي ميگذاشت:
ــ كاسه بدم خدمت عروسخانم؟
تا پايان مراسم صبحانه، علي چشم از كاسه نميگرفت. ميترسيد اگر به بخت و اقبال او باشد، مارمولك زنده شود و كاسه را از رويش پس بزند و بيفتد دنبال عروس شهري.
روي كاغذ يادداشت روزنامه، درشت و خوانا مينويسم: «قضيهي مارمولك». مسئوليتش را ميسپارم به علي. از پَسش برميآيد. تخصص دارد.
چند سطر پايينتر مينويسم: «مشكل موش». جلويش دو نقطه ميگذارم و جلوي دو نقطه مينويسم: «با مسئوليت حميد»
نيمهشب، با جيغ و داد عروس شهري، همه از اتاق زديم بيرون:
ــ چي شد علي؟
علي با جارو ايستاده بود جلوي عروس شهري:
ــ ميگه صداي پاي موش مياد!
عروس شهري ميان هقهقش اضافه كرد:
ــ صداي جويدنشو هم ميشنوم!
همه دست به كار شدند. مامان با دو تا جارو و بيبيجان با خاكانداز پشت سر حميد و علي حاضر به يراق ايستاده بودند و آماده به رزم، تا آنها گونيهاي برنج را يكي يكي از گوشهي دالونّي بيرون بكشند. حالا همه صداي پاي موش را ميشنيدند. آثارش كه همه جا بود. كتابهايمان را روي رف چيده بوديم. موشها با چه ظرافتي براي خودشان يك تونل زيبا ساخته بودند. درست وسط رديف كتابها. هر كتابي را كه برميداشتي وسطش سوراخ بود. وسط يك كتاب قطور هم يك هال و پذيرايي بزرگ براي خودشان ساخته بودند. تماشايي بود.
اگر آقاجان چشمش به خاكانداز بيبيجان و جاروي خوني دست مامان نميافتاد، حتماً او هم پي نق و نوقهاي زير لبي بيبيجان را ميگرفت و تا صبح، بار عروس شهري ميكرد.
شب بعد نوبت بيبيجان بود كه جيغ و داد راه بيندازد. جاي خوابش را انداخته بود توي دالوني. علي و عروس شهري هم به اتاق مهمان كوچ كشيدند.
ــ چي شد بيبي؟
بيبيجان عادت داشت دولا دولا راه برود. با چه زار و زحمتي كمرش را راست كرده بود و از دالونّي فرار ميكرد:
ــ مار تو رختخوابمه!
آقاجان كُفري شده بود:
ــ از دست اين عروس... !
مامان جارو به دست بالاي سر حميد ايستاد تا او گوشهي پتو را بالا بزند.
تسبيح شاهمقصودي بيبيجان افتاده بود وسط زيرانداز. چه سوژهاي شد براي حميد كه تا سه روز بگويد و بخندد و همه را بخنداند. راست و دروغ و شايد براي ترساندن عروس شهري، قصههايي از رشادتش در رويارويي با مارهاي خوش خط و خال ميگفت. ميگفت خواب بود كه احساس كرد سايهي سياهي از جلوي صورتش چند بار رد شد. وقتي چشم باز كرد، ديد مار سياهي درست جلوي صورت و بالشتش چنبره زده است و برّ و بر او را نگاه ميكند.
از راست و دروغهاي حميد ميشود گذشت اما، همهي ما ديده بوديم كه مامان و علي چطور مخفيانه جسد مار سياهي را از حمام بيرون آوردند و دور از چشم عروس شهري دفن كردند. مار نگونبخت نشسته بود روي پنجرهي كوچك حمام. علي از حميد قول گرفت كه ساكت باشد. اما دهان بيبيجان را نميشد بست:
ــ كشتن مار شگون نداره! بايد كفاره بديد!
آقاجان هم ميگفت:
ــ صدبار گفتم نذارين گنجشكها زير سقف لونه بسازند، لونه كه نباشه مار سياه هم نيست!
با اين فكر تنم ميلرزد. اگر جناب وزير بعد از آمدن از تهران، هوس كند براي زدودن خستگي راه، دوش آبگرم بگيرد، چه فاجعهاي راه ميافتد وقتي مار يا يك قورباغه، كاسهاي را كه مامان دَمَر روي چاهك حمام گذاشته است كنار بزند و بپيچد به پر و پاي جناب وزير، آنوقت بايد تا خود تهران دنبال جناب وزير بدويم و لُنگ و لباسهايش را به او برسانيم.
يادداشت ميكنم: «معضلِ مار و حمام». بايد از علي بخواهم مثل وقتهايي كه عروسش به حمام ميرود، پشت پنجره كشيك بايستد تا ماري هوس نكند از پنجره، جناب وزير را ديد بزند.
بايد فكري براي سروصداي ناهنجار اطراف خانهي آقاجان بكنم. از كلهي سحر تا بوق سگ، آوازهاي جور به جور جانواران مختلف توي خانه ميپيچد. يك سمفوني ناهمگوني از صداي مرغ و خروسهاي مامان و گاوهاي هميشه گرسنهي عموجان و ساير پرندههاي اهلي و وحشي. حتي نيمههاي شب هم، خوابِ راحت نداريم. زوزه سگ و شغال و آوازهاي نيمهشب قورباغههاي مزرعهي برنجِ پشتِ خانه.
شبهاي تابستان توي دالونّي ميخوابيديم كه سه طرفش ديوار نداشت. آنشب به اين سمفوني صداي بلبل هم اضافه شد. علي گفت:
ــ چه شاعرانه!
بيبيجان گفت:
ــ حُكماً غصهاش زيادي كرده كه روز و شبش فراموش شده!
آقاجان گفت:
ــ از الطافِ خَفيه و جَليهي الهيه!
بعد از يك ساعت استماع الطاف شاعرانهي الهي، حميد گفت:
ــ علي! پاشو صداي اين بلبل بيمحل رو خفه كن، سرم رفت...
بيبيجان گفت:
ــ معصيت داره، حيووني دلش گرفته!
علي گفت:
ــ زيبايي بيش از اندازه هم غيرقابل تحمله!
وقت استراحت جناب وزير، بايد علي را مأمور برقراري سكوت كنم. تبحّر دارد. هميشه راهي به نظرش ميرسد كه به كلهي هيچ كدام از ما قد نميداد. سرظهر، وقتي عروس شهري قصد قيلولهي بعد از ظهر ميكرد، علي به انبار علوفهي آقاجان دستبرد ميزد و براي گاوهاي هميشه گرسنهي عموجان كه يكنفس و لاينقطع، ماغ ميكشيدند، آب و عليق ميرساند تا براي ساعتي صدايشان را بِبُرّد.
جلوي «معضل گاوهاي هميشه گرسنهي عموجان و باقي سر و صداها هم مينويسم: «با مسئوليت علي»
علي مسئوليت هر كاري را هم به عهده بگيرد، از پس هواي شرجي تابستان شمال كه هر مهمان و مسافر غريبهاي را ذلّه ميكرد، بر نميآمد. فقط روش آقاجان براي گريز از گرما جواب ميدهد. آقاجان دراز ميكشد زير پرّههاي لرزان پنكهي سقفي كه هميشه ترسش توي جانم بود كه بالاخره روزي كنده ميشود و ميافتد روي سرمان. خدا كند آن روز، لحظهي استراحت جناب وزير نباشد.
آقاجان زير پنكهي سقفي، لُنگ نمناكي را ميكشد روي شكمش. خودش كه راضي است اما بايد راضي اش كنم كه يك وقت نسخهي لُنگ نمناك را به جناب وزير توصيه نكند. خوبيت ندارد. اگر چيزي نگويم، لابد از سر كَرَم، لنگ خيس خودش را هم تعارف ميكند و نيم ساعتي براي جناب وزير در مورد مزاياي انتقال خنكاي لنگِ خيس از منافذِ پوستِ شكم تا هضمِ رابعه، سخنوري ميكند.
كارهايم يكي دوتا نيست. بايد يادداشت كنم:
«يادم باشد به آقاجان بگويم با جناب وزير بحث سياسي نكند و براي اينكه تق اصلاحات را در بياورد هي در وصف توزیع اوراق سهام عدالت در روستاحرف و حديث نگويد. »
«يادم باشد به آقاجان بگويم براي يك بار هم كه شده، كلهي سحر بيدار نشود و دعاي ندبه و دعاي جوشنِكبير و دعاي عهد نخواند و جناب وزير را با زاري و ذمّهاش، زابراه نسازد.»
«يادم باشد به حميد سفارش كنم يكوقت به سرش نزند جاي جناب وزير را با عروس شهري اشتباه بگيرد و هي سر به سرش بگذارد.»
«يادم باشد به بيبيجان و دوستانش؛ قريبباجي، مشتي باجي، شهربانو خاله و محرم بانو، سفارش كنم با جناب وزير روبوسي نكنند و برايش قصهي اميرارسلان نامدار نگويند.»
«يادم باشد ...»
هنوز خيلي چيزها بود كه بايد مينوشتم اما صداي زنگ تلفن نگذاشت. معاون وزير پشتخط بود:
ــ سلام خانم... بايد به اطلاعتون برسونم كه جناب وزير عذرخواهي كردند... كاري برايشون پيش اومد كه نميتونن به روستاي شما سفر كنن...
گل از گلم شكفت. كوهي از شانهام برداشته شد. همينجور كه قند تو دلم آب مي شد، باز هم پاشنهي دهانم را كشيدم و هرچه تعارف بلد بودم نثارش كردم:
ــ ولي ما كلي تدارك ديديم... يه كلبهي درويشي داريم... خوشحال ميشديم...
ــ به چشم، قول ميدم هر طور شده ايشون رو راضي كنم براي هفتهي آينده برنامه اي ترتيب بدن كه انشا الله مهمان شما باشند.
بند دلم پاره مي شود، لعنت به من كه دل و زبانم جور نيست!
داستانك طنزي است كه دلم مي خواهد از طرف همه دوستاني كه به اين خانه لطف دارند ، نقد و نظر دريافت كند:

ديشب همه انگار از پايتخت فرار مي كردند. تاريكي هم جلودار كسي نبود، تا وقتي لاين روبرو را خالي مي ديدند ، نظم و نظام راهنمايي و رانندگي را از اساس بر هم مي زدند و تمام جاده مي شد مسير يك طرفه خودروهايي كه جاده هراز را به سمت شمال مي روند.
هر از چند گاهي كاروان دوچرخه سواربا پرچم هاي سياه و ميني بوس ها و اتوبوس ها هم با پلاكاردهاي سياه ، از روبرو مي آمدند و از دل متواريان پايتخت راه خود را باز مي كردند تا به مرقد امام برسند. با اين همه اما باز جاده خالي روبرو وسوسه انگيز بود و تا كارواني از راه برسد ، راه درازي بود براي فرار و فرار و فرار....
بايد چهارساعته مي رسيديم ، ولي هراز بود و هزارپيچ و خم پر شده از هجوم ماشين ها. هفت ساعت گذشت .
از دل تمام آن كساني كه ديشب از پايتخت متواري شده اند، يكي به مدت چند روز در اين حوالي پناهنده شده است؛ " ايالات متحده مازندران، خطه سرسبز بابل، ولايت كوچك قمي كلا، كلبه درويشي آقاجان".
اين عكس ها يك روي اينجاست و روي ديگرش را هم اگر بخواهيد، به زودي در قالب يك داستان كوتاه در همين صفحه خواهيد ديد.






هر وقت مادر مهمان ما مي شود تا صبح تمام روزهاي كودكي و نوجواني را ورق مي زنيم، با دو برادر و اهل و عيال شان. ديشب اما اينجا بوي مريوان و جزيره مجنون و هفت تپه داشت. يك گوني نامه بود و يك عالم عكس هاي خاكستري رنگ كه به سختي مي شد قيافه پدر و دو برادر و شوهر خواهرم را ميان آن همه رزمنده هاي پير و جوان روزهاي جبهه و جنگ تشخيص دهم.
مادر و همسر برادرم بغض مي كنند و خاطره مي گويند، بچه هاي برادرم اما لابه لاي نامه ها، مستانه پي كلمات عاشقانه مي گردند و مي خندند ، من هم بين بغض و خنده مانده ام به كدام سو بروم.
به آن سو كه مادر از شبهاي بي مرد خانه مي گويد و تا صبح بايد مادربزرگ روي ايوان كشيك مي داد تا دزدي، لاتي يا بي سر و پا و مخالفي به اين خانه كه همه مردانش به جنگ رفته اند ، حمله نكند يا به اين سو كه پسر برادرم بخش هايي از نامه را باصداي بلند مي خواند و مي خندد:
_"همسر محبوبم ، نور چشمانم، مرا ببخش كه تورا تنها گذاشتم، ولي نبايد امام را تنها مي گذاشتم وبايد براي خدمت به اسلام و مسلمين به امام لبيك مي گفتم و به سوي جبهه مي شتافتم..."
به آن سو كه همسر برادرم از روزهاي بازگشت همسر آلوده به تيفوئيد خود مي گويد و هذيان هاي يك ماه اش يا به اين سو كه بچه هايش با تجسم آن هذيان ها از خنده ريسه مي روند.
به كدام سو بايد رفت؟ وقتي از يك سو مادر دلش بهشت زهرا، شاه عبدالعظيم و قم و جمكران مي خواهد و در سوي دگر بچه ها براي رفتن به كوه هاي دربند و جمشيديه و موزه هاي شهر شال و كلاه مي كنند ؟
كله سحر به بهشت زهرا هم كه برسي باز دو سوي يك واقعه در مي گشايند.
از يك سو در قطعه شهداي دفاع مقدس، مادران مرثيه و مويه و گريه سر مي دهند و از سوي ديگر در قطعه شهداي انقلاب مادران ديگري ناله و گلايه سر مي دهند، كه چرا هر چند ماه يك بار سنگ قبر جگر گوشه هايشان را از جا مي كنند، مادر بيژن جزني كه ديگر نه چشمش سوي ديدن شفاف دارد و نه كمرش ناي خم شدن و شستن سنگ قبر، فقط زار مي زند كه چرا هر بار خانه پسرش در بهشت زهرا ويران مي شود.
مادرم ديشب در لابلاي همان خاطرات مي گفت :
توي روستاي " نوشيروانكلا " و "معلم كلا" ( روستاهاي مازندران ) جنازه كشته شده هاي دهه شصت را آوردند درست وسط حياط خانه شان دفن كرده اند.
تازه می گفتند از " نساء خاله " پول تیر هم گرفتند، پول همان تير هايي كه براي كشتن فرزندش استفاده شده بود.
مادر مادر است ، چه فرقی می کند مادر چه کسی باشد بيچاره مادرهايشان كه عيد و عزايشان با بودن جنازه بچه هايشان در حياط خانه يكي شده و سالهاست كه عزادارند. تصورش هم براي بچه هاي برادرم ممكن نبود، ديگر نخنديدند .
مادر هنوز مهمان من است. قول می دهم همین روزها این صفحه را از این همه تلخی نجات دهم.
" شهدا" ، شهدا".
هيچ كس به سوي كسي كه فرياد ميزند: " شُهدا، شُهدا " ، سر بر نمي گرداند.
_ آقا شهدا...
شهر شلوغ است. صدا به صدا نميرسد. كسي خيالش نميپريشد وقتي پيرزن ديگر ناي گفتن اين كلمه را هم ندارد و چنان به واكر آهنياش آويزان است كه انگار يك قرن مي گذرد از لحظه اولي كه شهدا را فرياد زد. همراهش اما دختر پيري است كه تمام اين لحظه، زار و نزار به پيرزن و جمعيت بيتفاوت پيرامونش خيره مانده است. نگاه بهتزدهاي دارد. انگار همين چند لحظه قبل شاهد فرود آمدن خمپاره اي از آن سوي خاكريز بود و حالا ميان دست و پاي قطع شده رزمندگان، تنها اين مادر پيرش است كه " شهدا، شهدا " گويان، ضجه ميزند.
پيرزن به دست و پاي رهگذران ميافتد و از ميان هر جملهاش تنها همين كلمه شهدا را مي شنوم و التماسي كه از پي آن، هيچ كس سر برنمي گرداند و توقف نمي كند و آنان كه به عتاب و خطاب او نزديكترند نيز خود را از نگاه ملتمس پيرزن نجات ميدهند چنان كه گويي از يك نبرد تن به تن بايد جان سالم به در برند و زود پي سنگري باشند ورنه از تير و تركش و خمپاره اگر برهند از چنگ و دندان اين پيرزن لابد در نميروند اگر اينچنين بازو نتكانند و خود را خلاص نكنند.
_ آقا ، " شهدا" ، ترو خدا يك تاكسي برامون بگيريد، مي ريم شهدا.
من هم درست پشت يك وانت پر از سبزي و تره بار، كنار ميوه فروشي بزرگ خيابان"بهار" سنگر ميگيرم، تا مبادا سوژهام را گم كنم و از چشم دوربينم قِصر در بروند. جايم راحت است. سوژه هم حسابي بال بال مي زند. صحنه هاي خوبي را شكار كرده ام! از همين الان به تيتر مقالهام فكر ميكنم.
سي دقيقه از لحظه اولي كه پيرزن داد زد: "شهدا " ، گذشته و هيچ سوار و پيادهاي، پيش پاي اين پيرزن لنگ و دختر منگش و آن همه خنزر پنزر رنگ به رنگش پا سست نكرد. هر كسي هم كه حواسش نبود و كمي به اين مسافران خسته نزديك مي شد، دقايقي طول مي كشيد تا بفهمد همه التماسهاي پيرزن براي نگه داشتن يك تاكسي است و ديگر هيچ.
تا رهگذران، سرد و عبوس، پيرزن را از خود برانند، من هم چند قطره اشك گرم، پشت دوربين و وانت پر از ميوه و سبزي، از چشمم ميجوشد تا وجدانم راحت باشد كه با آن رهگذران بي تفاوت كه خود را از مسووليت سنگين متوقف كردن يك تاكسي نجات ميدهند، فرق دارم! لابد فرق هم داشتم چون آنها يك لحظه اسيرعجز و لابه پيرزن بودند و زود هم خلاص ميشدند اما من سي و پنج دقيقه ناظر خاموش اين صحنه بودم. تازه هي آن گوشه براي ديگران، عاقلانه سري به تأسف تكان ميدادم و براي فروپاشي اخلاق در جامعه مرثيهسرايي ميكردم و بغضهايم را چند تا چند تا قورت ميدادم و به تيترهاي مشعشع مقالهام فكر ميكردم.
شگفتا كه از اين تفاوت بزرگ! اينك بر خود ميبالم . مثل همه آناني كه اين روزها در حاشيه قدرت ايستاده و مي گذارند، رقبايشان در وسط گود ، رسم مهرورزی به جا نیاورند و جماعتی سالهای طولانی کمر خم کنند.
مثل همه آن حاشيه نشينان سياست كه اين روزها حتي يك كلمه از "زخمي" شدن زنان، معلمان، كارگران، ناشران، دانشجويان و رهگذران و حتي اراذل و اوباش شهرمان حرف نميزنند و لابد مثل من پشت يك وانت پر از سبزيجات كمين كردهاند تا سوژه را از دست ندهند و در رثايش شعرها بگويند و شعار ها سر دهند و بغضها بتركانند!
مثل همه آناني كه در حاشيه، بر تفاوت خود نسبت با ديگراني كه تند و تند گاف ميدهند و راه يك معيشت آسوده بر ديگران را تنگ مي كنند، مي بالند و لام تا كام حرف نميزنند.
مثل همه آناني كه ....
بعد از سي و پنج دقيقه! آن هم درست وقتي که پيرزن و دختر پيرش، حسابي از ايستادن در گوشهاي از اين شهر شلوغ كمر خم كردهاند، به خودم هي زدم كه: بيا و خيرات كن و يك تاكسي دربست برايشان بگير و از خير اين سوژه داغ بُگذر! شهر پر است از سوژه. سوژههايي براي اثبات بياخلاقي و بيتفاوتي اجتماعي، كه جان ميدهند سوژه داغ خبريات شوند.
و حالا این روزها ما باید چند سال منتظر بمانیم تا کسی یا کسانی متفاوت! پیدا شوند و خیرات کنند و این مسافران خسته و "زخمی" را به مقصد برساند !؟