
درست چند قدم مانده به دفتر روزنامه اعتماد ملی، گوشه اي از ميدان شلوغ هفت تير، زن بدحجاب اینک در مقابل پلیس کاملا حجاب از سر برداشته البته نه به اختیار که اینک خون روانه شده بر صورتش مجال نگاه داشتن حجاب و حفظ شرع را نمی دهد. جناب آقای سردار احمدی مقدم نه به احترام شما که از ترس شما فردا این عکس را در روزنامه اعتماد ملی کار نمی کنند.
سردار نه به احترام شما بلکه از هراس است که عکس سر و روی خونین این زن در صفحات هیچ روزنامه ای چاپ نمی شود اما اجازه دهید ، عکسی که هراسان توسط شهروندي به دفتر روزنامه رسیده و ما نيز هراسان از كنار اين حادثه قلم پنهان كرديم را یک دل سیر در فضای مجازی نگاه کنیم و خون گریه کنیم.
سردار! خیالت راحت، این عکس در روزنامه چاپ نمی شود، فقط اجازه بده در این گوشه مجازی، نترسيم و خون گریه کنیم، باقي همه مردمي هستند كه در سطح شهر پارچه های تقدیر از عملکرد نیروی انتظلامی زده اند و مي دانند ما فقط سياه نمايي مي كنيم و بس.

شگفتا كه در بحث تاثيرگذار ترين ها، همه به بازی خونین مهمان شده ايم :
طرح نامني اجتماعي ؛ سهام بورقاني
انسان گرگ انسان است؛ مريم شباني
ما كجا زندگي؛ فهيمه خضر حيدري
حاكميت وحشت ؛ محمد جواد روح
از ايران خسته شدم ؛ ميترا خلعتبري
فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش ؛ محمد يزدان پناه
ما محصول استبداديم؛ حميد مافي
ظالم يا مظلوم ، كدام مقصرند؟ روزبه مير ابراهيمي
از توحش بيزارم ؛ جمهور
هنوز ايران ، هنوز توحش ؛ مسعود رفيعي
هفت تير بوي خون مي داد ؛ سعيد پور حيدر
شخصيت انسانها ؛ امير عليزاده
پاي لب گور انسانيت ؛امير همايون پاكبين
از بدحجابي تا صورت خونين، يك تار مو فاصله هست؛ مژگان جمشيدي
شرم باد بر من و تو ؛ سيامك قاسمي
خون بازي ؛ میرا
اسلام طالباني ؛ حنيف مزروعي
نقاب انسانيت بر چه پيكري ؛ سميك
وحشي، وحشي تر، وحشي ترين ؛ درون و برون
يك وبلاگ انگليسي ؛ كمانگير
امنيت خونين ؛ مرجان نمازي
جمهوري وحشت ؛فرهمند علي پور
فاجعه هفت تير ؛ سرزمين من
دستاورد مهرورزي ؛ داود روشني
مردم از مرد بد نامردم ؛ احسان مهرابي
ذبح انسانیت ؛ فزيد مدرسي
رافت اسلامي را عشق است ؛ شهر من
مهرورزی مدل جدید ؛ نيك آهنگ كوثر
از دیو دد مللولم ُ انسانم آرزوست ؛ قم امروز
شما موفق شده ايد ، من ترسيده ام ؛ رضا سيدي
از ماست كه بر ماست ؛ روشنك
ساده نيست ؛ پرستو دو كوهكي
انسانيت قرباني امنيت ؛ اميد ايران مهر
ما ايراني ها تا خون نبينيم ؛ آزادي براي مردم
از اندوه بمیرید ؛ حمزه غالبي
جناب سروان فقط انسان باش ؛ سرزمين رويايي
اصلا به من چه ربطي دارد كه مثل ديوانه ها به يك گوشه خيره شوم و هي گوشه لب گاز بگيرم از كلمات ركيكي كه مثل مور و ملخ از تن زنان شهرم بالا مي رود، بگذار انقدر مردهاي هيز و هوس باز شهرم ، دخترك را در كوچه هاي خلوت ، هو كنند و حالا تا دختر به خودش بيايد ، يك چندش لعنتي بماسد روي تنش ، درست همانجايي كه مردك رد دست پر شهوتش را مثل استخوان يك مرده ، بر آن گذاشت و چشم هيز وحشي اش را بر آن كاشت و رفت.
اصلا به من چه ربطي دارد كه دخترك، تذكر پليس ميدان هفت تير يا هرجاي ديگر اين خراب شده را گوش نكرد ، بگذار آنقدر روسري اش را تا فرق سر ببرد بالا و حالا تا به خودش بيايد يك نفرت لعنتي بماسد روي دلش و خوني هم روي ساق پايش، درست همانجايي كه پليس رد لگد پر خشونتش را مثل يك استخوان مرده برآن گذاشت و زخمي بر آن كاشت و رفت.
من امشب مهمان دوستانم در دنياي مجازي ام و اصلا به من ربطي ندارد كه جاي چنگ دست هاي پرشهوت آن مردك هيز، چندش آور تر است يا جاي لگد آن پليس غيرتمند.
مهم آن است كه من از بازي عقب نمانم و صف آناني كه تاثيرگذار ترين هاي زندگي ام بوده اند، طولاني تر از صف تاثيرگذار ترين هاي زندگي ديگران باشد.
بازي از اين قرار است كه هريك از اهالي وبلاگستان، بايد كنكاشي در گذشته و حالش كند و آنگاه از تاثير گذارترين هاي زندگي اش بگويد، باشد، من هم بازي اما هر چه كردم تا جر بزنم و يواشكي يك ليست عريض و طويل را رو كنم و بازي را ببرم نشد.
آخر اگر از تاثير گذاران ديروز زندگي ام بگويم شايد در گور و تاريخ خجالت بكشند كه امروزم اين است، پس بگذار از تاثير گذاران امروز زندگي ام بگويم كه هيچ كس را از آن شرمي نيست:
آفتابه قرمزي كه اين شبها به گردن اراذل و اوباش شهرم آويزان است، از تاثيرگذارترين هاي امروز من است ، به خصوص اگر برادران نيروي انتظامي با ماسك هاي سياه و رعب انگيز، فرمان مكيدن لوله اين آفتابه توسط اشرار را صادر كنند.
چرا كه مهمترين و تاريخي ترين اثراين آفتابه اين است كه در فرايندي غريب ، مردم يك كشوري ، دلشان براي اشرار كشورشان بسوزد و آنگاه كه تحقير شدن ها و ضجه زدن ها و خونين شدن ها و زير دست و پا له شدن ها و التماس هاي اشرار را مي بينند، به ناگزير براي اشرار شهرشان هم اشك بريزند.
از دوستان خوش فكر و روشن فكرم( سیامک قاسمی ، احسان عابدي ، نسترن ، ميرا ) عذر مي خواهم كه قاعده بازي را برهم زدم و رغبت شان براي دعوتي ديگر را در هم ريختم. ببخشید که بازی خونین شد.
شاید امشب وقت نوشتن نبود، يا شايد به گاه تلخي بايد خسبيد و دم بر نياورد.


روزنامه نگاراني از نشريات محلي كه هيچ سهمي از عضويت در انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران نبرده اند، وبلاگ نويساني كه حوصله يلدا بازي و آرزو بازي و فرياد زدن براي راه يافتن به استاديوم هاي بازي را در دنياي مجازي ندارند و به سختي مشغول چانه زني براي احقاق حقوق ساده تر خويش اند، ، اهل فرهنگ و انديشه اي كه سوژه هاي تلخ و تند شان، پشت غربت شهرستاني شان يا پشت شهرت اهالي فرهنگ پايتخت نشينان گم مي شود و سهمي براي طرح دغدغه هايشان در سطوح رسانه هاي ملي و سراسري نمي يابند. زوج جواني به همراه طفلي كه هنوز از بطن امن مادر به دنياي نا امنشان پا نگذاشته، به دادگاه احظار شده اند و همين روزها پدر و مادر همكار در حالي نوبت خويش را براي پاسخگويي نسبت به آنچه نوشته اند انتظار مي كشند كه باز سهم حضور آنان در عرصه هاي خبري و عمومي كجا و سهم احضار و حذف فعالين پايتخت در بوق و كرناي تبليغاتي كجا؟
اينجا يزد است، سرزمين مردمي كه معمولا شهرشان را با نام دارالعباده تا شهر شهيد محراب و سپس شهرخاتمي ، روشنفكر جهاني ، به مسافران معرفي مي كنند ، اما پاي اگر بر سنگفرشهاي داغ شهربگذاري و نگاه كه بر آسمان بي انتهاي كويري اش بدوزي، ترديد نمي كني كه اينجا علاوه بر شهر باستاني و تاريخي ، زادگاه و گذرگاه مردمي مدرن و نوگراست كه حتي در "ساباط " يا همان كوچه هاي سقف دار و بافت هاي قديمي شهر هم، شيوه هاي مدرن ارتباطات و روابط عمومي را هر روز زندگي مي كنند، آنگاه كه آسمان بلند كويرشان را ميان نگاههاي توريست ها و مسافراني از هر ديار قسمت مي كنند و آن گاه دگر كه تمامي ساختمان ها و سكونت گاه هاي قديمي اين شهر را به رستورانهايي با حفظ بافت سنتي اما پذيرايي مدرن ، بدل كرده اند تا در به روي همان مسافران رهيده از دنياي دود و آهن بگشايند.
اينجا يزد است ، به هر سو كه سر برگرداني سپيدي خيال انگيز ابرها در آسمان فيروزه اي، مي شود سقفي رویایی بر سطح خاكي بناهاي شهر و اين راز درهم آميختن دو رنگ زيباي فيروزه اي و خاكي رنگ است كه معماران مدرن نيز از آن بي بهره نمي مانند و به گاه برگشت ، دستاوردشان درس آموزي از معماري وصف برانگيز بناها و بادگيرها و آب انبار هاي به جا مانده از سال هاي دور است در اين حوالي.
آمده بودم اينجا تا ميهمان زيبايي هايي باشم كه سفره اش براي هر مسافري، بي دريغ پهن است، اما از همان آغاز، تمام همسفرانم را جان به لب ساختم كه بي مصاحبه با امام جمعه شهر و استاندار اينجا به پايتخت باز نخواهم گشت. همسفران مهربانم نيز خرده بر بي قراري اين مسافر روا مداشتند و هر جا كه صحبت ستاره و كوير و حمام خان و مشيرالممالك يا باغ دولت آباد و ميدان زيباي اميرچخماق و بادگيرهاي بلند و آتشكده زرتشتها و گورستان دخمه منتهي به بلنداي اين شهر داغ بود ، رخصت مي دادند تا همسفرشان نيز در وصف امام جمعه دايم و موقت شهر و يا استانداري كه هنوز نمي دانم خود عاصي از مردم بود يا مردم عاصي از او، قصه و حديث نابجا بگويد. و هي كف دست بسابد كه آخ اگر اين مصاحبت رخ مي داد چنين و چنان مي شد.
چه مي توانستند بكنن ، طفلكي ها هندوانه سرخ و گوجه هاي سبزرا هم با نمك گاف هايي كه من در راه جور كردن يك مصاحبه می دادم، نوش جان مي كردند و خم به ابرو نمي آوردند و مدام اين مدعي پر اداء را در يك "سفر استاني" همراه مي شدند بي هيچ اعتراضي.
آري اينچنين شد كه من به زعم خويش پنداشتم ، در اين سفر، جماعتي بي قرار و بي تاب ديدن مسافري كه از پايتخت آمده، هستند و چه بسا در حجم استقبال هايي كه گفته مي شود در سفر هاي استاني رخ مي دهد ، بايد خاطر قوي دارم و دل آزرده نشوم از غش كردن چند نفري كه ميان دست و پاه له مي شوند و از حال مي روند.
ما نيز به هيات همراه ، هر از چند گاهي گوشزد مي كرديم كه تفريح و خوشگذراني و روحيه اشرافي گري را كنار بگذارند و بدون تشريفات و اداء و اطوارهاي روشنفكرانه به ميان توده مردم ساده و صميمي شهرستان بيايند تا جلسات گپ و گفت مان را در كنار آنان برگذار كنيم.
ديدار با امام جمعه يزد، "آيت الله صدوقي"، از هزار تو و هفت خوان رستم گذشت و ميسر شد، ديدار با امام جمعه موقت شهر، "حجت الاسلام معز الديني"، نيز به همت آقاي كارگر و كيا بيايي كه در دفتر استاني دارد، محقق شد، اما جناب آقاي " عاصي" استاندار محترم را آنقدر مشغله بسيار بود كه ما و هيات همراه را به محضر نپذيرفت و مسول روابط عمومي استانداري كه از برادران بزرگوار نشريه پرتو و هم انديشان "آيت الله مصباح يزدي " هستند، نيز خيالمان را راحت كردند كه :
- "احتمالا توقع نداريد ما همين امشب به جناب استاندار بگوييم ؛ سركار خانم مسيح علي نژاد دو روز در يزد به سر مي برند و ايشان هم في الفور ترتيب مصاحبه را بدهند؟ "
البته كه اين توقع زيادي بود و امام جمعه هاي عنبر آباد كرمان و امام جمعه همين يزد خودشان احتمالا ما را بد عادت كرد ه بودند و ما نيز بيهوده پنداشتيم كه اگر كمي سماجت به خرج دهيم و اصرار كنيم ، آقايان ، " عاصي" نخواهند شد تا بگويند:
- " شما ديگر تماس نگيريد ما خودمان اگر جناب آقاي عاصي مشغله اي نداشتند با يك " اس ، ام، اس"، به شما خبر خواهيم داد ."
كه ندادند و ما به باقي حوزه ها سر كشيديم و از نزديك شنيدم سخن درد از كساني كه سالهاست جز نوشتن و نوشتن ، مرهمي براي التيام زخمهايشان ، نيافتند.
تمام ذوق و شوق يك سفر استاني دلچسب از سر مي رود وقتي پله هاي بلند و طولاني يك نشريه محلي را دو تا يكي بالا مي رويم، وقتي اصحاب نشريه خاتم يزد و اهالي وبلاگستان اينجا، دري ديگر را به روي اين مسافر پر مدعا مي گشايند.
و اينگونه است كه وقتي هزينه دادن براي برخورد با اصحاب خبر و رسانه يا فعالين تشكل هاي غير دولتي در پايتخت به پشتوانه حمايت هاي پيدا و پنهان متكي به تبليغات رسانه اي ، دشوار باشد ، برخور، حذف و بستن راه فعاليت فعالان رسانه هاي مجازي و مطبوعاتي و تشكلهاي غير دولتي، به دليل قرار گرفتن در سكوت خبري ، آسان تر و كم هزينه تر خواهد بود و چه بسا گاه با يك تلفن غيررسمي ممكن! در مقابل به همان اندازه به حاشيه رفتن و دلسرد شدن نيز زودتر از مايوس شدن درعرصه هاي بزرگ تر دامن خواهد گرفت.
قرار بود دل قوي دارم در برابر بي هوش شدن و نفس كم آوردن خيل استقبال كنندگان اين سفر ، غافل از آنكه اينجا يزد است و در سفر استاني گذشته نيز بر اساس آمارهاي اعلام شده تنها ده درصد به استقبال هيات دولت آمده بودند و آنجا نيز به جاي آنكه جمعيت غش كنند و از حال بروند، مهمان غش كرد و از حال رفت.
در آن سفر كه ما را راهي به آن نبود اما كاش به كسي نگويند كه در اين سفر، نيز به جاي جمعيت عظيمي كه به استقبال آمده بودند! ما گرما زده شديم و غش كرديم شايد بتوان كاري كرد كه از اين پس بعد از هر سفر استاني دولت، خبر نگاراني كه رخصت همراهي نمي يابند، خود عازم يك سفر استاني شوند و از نزديك غش كنند و آثار سفر ببينند و ديگر بي اطلاع و بي اخبار دقيق ، صفحه سياه نكنند.
من نيز به سهم خود روانه شدم و مجالي اگر باشد دستاورد اين سفر استاني را كه به تحقيق در برابر اثرات سفر استاني آقاي رئيس جمهور پرداخته شده در روزنامه خواهم نگاشت، خصوصا از حادثه اي كه در مراسم استقبال در شهرستان خاتم رخ داد و در رسانه هاي ملي و سراسري انعكاس نيافت و پس لرزه هايش كه هنوز ادامه دارد و همچنين از خستگي ها و زحمت هاي آقاي رئيس دولت كه همه به آن اذعان مي كنند و ...
با اين نگاه كه ديگر مي دانم چقدر فشار سفر كمر خم مي كند و از حال مي برد اما هنوز نمي دانم كه اين كمر خموده و حال نزار را ديگر تواني براي انديشيدن و نگاشتن درست و عقلاني مي ماند يا هر چه هست تنها يك چهره مظلوم است كه هميشه سربار هيات همراه خويش است تا چه رسد به ملتي كه به استقبالش نيامدند تا خستگي اش را ببيند !
حاشيه هاي مهمتر از متن:
عكس ها همه حاصل تلاش يك عكاس خوش ذوق هيات همراه بود به نام راحيل جواهري زاده.
دو اتفاق ؛ رضا حقیقت نژاد سردبیر خاتم یزد
نشستی صمیمانه ؛ شادي وزهره
مسیح در یزد ؛ مینو
به همین سادگی ؛ سمانه ملا زینلی
دیدار با خبرنگار ؛ یزدنگار
خبرنگار اعتماد ملی در یزد ؛ سلام یزد
مسیح علی نژاد روزنامه نگار اخراجی در یزد ؛يزدنا
ساباط (کوچه های سقف دار) ؛ عاطفه
صدوقی در تله حزب اعتماد ملی و مسیح علی نژاد ِ؛ توفان يزد
علی نژاد مهمان حزب اعتماد ملی نبود یزد خبر
فرصت سوزی استانداری یزد پیام یزد

وقتي پيرمرد با لهجه شيرين و غليظش با تو سر صحبت باز می كند، بايد نفس را در سينه حبس كني تا در ميان هجاي كلمات اصيلي كه به خدمت مي گيرد، گم نشوي و بفهمي كه چه مي گويد. با اين همه اما تمام خستگي از بي خوابي هشت ساعت راه و شوكي كه از قطار و شب و كوير به مسافران خسته وارد شده ، تنها با همين لهجه دلنشين است كه به يكباره محو مي شود.
اصلا اگر شوكي هم سرم را صد بار دور قطار و راه آهنی اش چرخاند، تقصير خودم بود. تقصير خودم بود كه به عمرم حظی از امكانات قطار بين شهري كشورم نبرده بودم و انقدر با اتوبوس و بعد هم با پرايد لکنتی ام همين اندك شهرهاي اطراف تهران را طي طريق كردم كه ديشب ناگهان جهاني فرا روي چشمان ذوق زده ام کشوده شد.
هنوز جو قطار هاي بين شهري اروپا با تمام امكانات و كيا و بياي ماموران ايستگاه راه آهن و مهمتر از همه فرهنگ استفاده و بهره وري از اين سيستم مسافربري رهايم نكرده است. هنوز ميان هر يك از خاطره هایم، صد نکته كوتاه و نغز از سفرهایم با قطارهاي سريع السير آنجا، توی ذهنم پشتك و وارو مي زند و هنوز در ترس و هراس اينكه مبادا مثل نديدپديدهاي تازه از فرنگ برگشته، از ذوق زرق و برق قطار و مسيرهاي بين شهری اروپا بلبل زبانی كنم، به سر مي بردم كه رسيدن به ايستگاه راه آهن ته خيابان ولي عصر، خط پاياني مي شود بر همه اين هنوز ها.
آنقدر ذوق سفر دارم كه بيهوده به هر رهگذری، دست و دلبازانه لبخندهای گل و گشاد تحويل مي دهم، وقتي چشم كساني كه از روبرو مي آيند از لبخند هاي بي دلیلی كه نثارشان مي كنم ريز و تيز مي شود و پي دليل این لبخندها مي گردند، تازه مي فهمم كه باز راه ابراز شوق و ذوق هايم را اشتباه رفته ام . خوب شد يك خط و صف طولاني از پسرهاي منتظر لبخند را حوالي ميدان راه آهن دنبال خود راه نينداخته ام ، آخر به گمانم از همانجا تا پاي قطار هي نيشم را تا بنا گوش براي همه باز كرده بودم. تا رسيدم پاي پله هايي كه به جاي قطار، گويي مي رفت روي گاري "مير قنبر آقا داش" ولايت خودمان و از همانجا نيشم بسته شد و جايش يك چين بزرگ آمد و داغ شد روی پيشاني ام تا ته خط.
و حالا اينجا ته خط است و وقتي راننده پير تاکسی مهربانانه مي آيد و با گويش آشنايش به دنبال مسافر است و مقصد مي پرسد ديگر فراموش مي كني كه ديشب تا صبح يا بايد به ماموران كنترل بليط قطار به جاي بليط، كارت شناسايي نشان مي دادي تا خيالشان راحت شود كه پايه هاي شرع تعريف شده آنان از حضور تنها پسر اين جمع متزلزل نخواهد شد و حالا که خيالشان راحت شد اين همسفر مرد، خواهري هم در اين جمع دارد و خلاف شرعي رخ نداده، تازه بايد بقيه راه را به بقيه مردان شب زنده دار راهروهاي تنگ و تاريك قطار ثابت كني كه در پس اين خنده ها هيچ پيغام و پسغام لوند و عاشقانه ای نیست. هرچه هست، سرخوشي های ساده يك سفر است، باید حالی شان کنی که راه خود بروند و بگذارند ما هم راه خود برويم.
اينجا ته خط است و پيرمرد با گويش آشنا تمام ساك و سبد سفرمان را مهربانانه مي اندازد توی صندوق تاكسي پيرتر از خود، و تو ديگر فراموش مي كني كه تمام ميوه هاي سفر را در چشم بر هم زدني كه از دو كوپه قطار به يك كوپه پناه آورده بوديم، برده بودند و پوستش را هم از قضا برگردانده بودند تا خيالمان راحت باشد و دنبال ميوه هاي گمشده مان، تمام كوپه را زير و رو نكنيم.
اينجا ته خط است، شلاق يك باد گرم چنان به صورتت مي چسبد كه تازه مي فهمي لهجه پيرمرد چرا آشناست و به دل مي نشيند، همه "قاف" هاي كلماتش را مثل خاتمي ادا مي كند ، همه دلخوري هايت را از عملكرد خاتمي كنار مي گذاري تا به پاس تنها اخلاق مداري او، حالا با اين لهجه شيرين همه بي اخلاقي هاي ديشب و نا امني هاي سفر را فراموش كني كه نا گهان يادت مي آيد كس ديگري نيز در تهران با همين لهجه صحبت مي كند، همان كسي كه هميشه مي خواهد اذهان عمومي را در هيبت و هيمنه يك مدعي العموم از تشويش برهاند.
اينجا يزد است و .....

راديو مجلس باز است و جمعيت زيادي از كشورم ميشنوند كه مردان سياست در خانه ملت، خبرنگار زنی را متهم به"دزدي" ، "بي ادبي ، بي نزاكتي" و "عشوهگري" ميكنند، ذهنم ياري نميكند تا عمر گذشته اين مجلس را محاسبه كنم، دو سال، دو سال و نيم يا سه سال چه اهميتي دارد صد سال هم اگر از عمر اين مجلس و مردانش ميگذشت بلاخره نتيجه همين بود كه اعلام شد.
از پلههاي دادگاه كه بالا ميرفتم يا از همان روز كه شيرين عبادي وكالت شكايت يك خبرنگار اخراجي از هيات رئيسه مجلس هفتم را به عهده گرفته بود يا نميدانم شايد از همان روزي كه كوهكن گفته بود "مگر من بمیرم تا خبرنگار اخراجی به مجلس برگردد" ميدانستم كه با شكايتم از نمايندگان مجلس، طنز ديگري را بر اوراق سياسي كشور اضافه ميكنم و بيسبب دلخوشم كه در دايره قضايي كشور راهي هم براي دادخواهي ما از صاحبان كرسيهاي سبز و سرخ باز ميشود.
لابد قند توي دلم آب ميشد با اين تصورات كميك كه اي واي چه خوب، آمدند دستبند به دست كساني بزنند تا اينچنين بيپروا تريبون در اختيار نگيرند و داغ زن بودن بر پيشاني يك خبرنگار حك نكنند.
هي براي خودم قصه ميبافتم كه اگر دستگاه قضايي، رأي به محكوميت مرداني كه زني را در مجلس هو كردهاند، داد، آنگاه من جوانمردانه ميبخشمشان و چنين و چنان. بارها صحنه احضار نمايندگاني كه بيسند و مدرك، كسي را دزد خواندهاند و انگشتنماي خاص و عامش كرده بودند، را به دادگاه تصوير ميكردم و ميگفتم لابد وقتي چشمشان به چشمم بيفتتد ياد ميگيرند و مدني ميشوند و بيسند و مدرك و به اين سادگي رخت آبروي هركس را بردار نميكنند.
نميدانم چند سال از عمر آن واقعه گذشت كه از دفتر شيرين عبادي تماس ميگيرند تا خيالم را براي هميشه راحت كنند كه بيهوده قصه نبافم. كدام تعقيب؟ كدام احضار؟ كدام نماينده؟ كدام اتهام؟ كدام دزد؟ كدام عشوه؟ كدام اخراج؟ كدام بيادبي؟ كدام فيش حقوقي...
اصلاً همان موقع كه ظرف يك ماه سه فيش حقوقي نمايندگان مجلس هفتم را براي اسكن به اتاق فكس ايلنا و همبستگي بردم ، چقدر همه ميدانستند كه كسي در اين خانه به ستايش بر نخواهد آمد و چه و چه، پس اينك چه جاي تعجب است كه نتيجه كار نيز پس از آن همه كش و قوس، بستن پرونده طنزآميز شكايت يك خبرنگار از سه نماينده مجلس شد البته به جز نمايندهاي كه پس از اتهام عشوهگري با خضوع و فروتني، عذر مكتوب روانه ايلنا ساخت و ما نيز اين مرام او را به ز پيگري قانوني دانستيم و به زعم خود ديگراني كه كماكان بر طبل بينزاكتي و دزدي و اخراج ميكوبيدند را محق تعقيب قضايي پنداشتيم.
اصلاً واضح است كه اشتباه از من بود. به جاي پناه آوردن به دفتر شيرين عبادي كه نتيجهاش تكهتكهشدن شيشههاي ماشينم در سرازيري يوسفآباد بود، كاش ميرفتم سراغ كسي كه ما را به آقازادگي ميپذيرفت يا اصلاً كاش برادرزاده همين سليمي نمين ميشدم تا كلك زرينكلكهاي مجلس يك شبه كنده ميشد.
اما دريغ و درد كه نه من برادرزاده سليمي نمين هستم و نه آنان كه دين و دلشان از بيحرمتي نواميس ميسوزد، خيالشان از بي آبرو ساختن يك زن در خانه ملت آزرده ميشود.
در سرزمين تناقضها ، زرينكلك اگر شوخي شوخي در يك كلاس درس به برادرزادهاي بيحرمتي كند زمين و زمان اصولگرايي زير پايش دهان باز ميكند تا آبروي چندسالهاش را يك جا ببلعد، اما كوهكن ها "مگر بميرند" تا دادگاهي آنان را حتي "جهت پارهاي توضيحات" احضار كند.
ماجراي امروز: استادي كه در يك كلاس "هفتنفره" دانشگاه هنر، چند تار موي شاگردش (برادرزاده سليمي نمين) را از زير مقنعه بيرون كشيد و بي هيچ قاضي و محكمهاي از دانشگاه اخراج شد.
ماجراي ديروز : هيات رئيسهاي كه در يك مجلس "دويست و نود نفره" چوب حراج به آبروي يك خبرنگار زن زد و آب از آب تكان نخورد.

از وقتی که بچه بودم تا امروز یک شعر از مامان زری بیشتر از بقیه شعر هایش مصداق حالم می شود:
ـ " کبوتر بچه بودم ، مادرم مرد
منو دادن به دایه، دايه هم مرد
منو بستن به گاو شيرده، فلك ياري نكرد و گاو شيرده هم مرد "
اين روزها انقدر دلخوشي ها كم بود و آنقدر عمر دلخوشكنك ها كوتا، كه پناه آوردن به ياكريم روي تراس و پايدن اش براي سر ذوق آمدن، راه چاره شد تا شايد وقتي جوجه هايش سر از تخم بيرون مي آورند ، من ميزبان خميازه شان باشم و چند روزي در خلسه اين زايش دلچسب زندگي كنم.
اما چند روزي است كه ياكريم تخم هايش را گذاشته ور دل ما و رفت كه رفت . حالا بيا و درستش كن . غصه های خودمان كم بود كه حالا از چهار تخم او، سه تخم سياه و يك تخم گمشده اش شده بلاي فكر و جانم و چه كنم چه كنمي كه آن سرش نا پيداست . تازه مي خواستيم در پس اين انتظار شيرين لحظه هاي شيرين تري را وصله زنم بر اين روزها كه چون وصله ناجور چسبيده شدند بر تن تاريخ سياسي و اجتماعي کشورمان اما فلك ياري نكرد و گاو شيرده هم مرد.

بوي كفش تمام اتاق را پُر كرده، اما من دلم خوش است كه وقتي براي رفتن به شهر و مدرسه، از خانه ميزنم بيرون، ديگر نوك انگشت پاهايم از سرما يخ نميكند.
كار هر شبِ آقاجان بود. كفشهاي من و علي را آخرِ شب، وقتي كه هفت آسمان را در خواب ميديديم، ميآورد و ميگذاشت كنج نيمدري يا زير همان چهارپايه زهوار در رفتهاي كه تلويزيون "توشيبا"ي سياه و سفيد چهارده اينج را به زور و زحمت روي خودش جا داده بود.
حالا چه كيفي داشت وقتي توي صف مينيبوس روستا، سرما نوك دماغ همه مسافرهاي شهر را قرمز كرده بود، دلم از گرماي پاهايم توي كفشي كه تا صبح در اتاق مانده بود، غنج برود. فصل مدرسه كه ميشد اين تنها دلخوشكُنكم توي صفِ مسافرينِ منتظرِ مينيبوس بود.
براي مني كه درختِ انجير باغِ خودمان تا درخت شاهتوت و گردوي هفت تا باغ اينور و آنور خانه ما، به ورجه وروجههايم عادت داشتند، سخت بود مثل دخترهاي همسن و سالم توي روستا بايستم توي صف و لام تا كام حرف نزنم. آن هم توي يك چادر سياهي كه هميشه تا كمر پُر از گل و خاك بود. تازه بدتر از آن، براي اثبات نجابت و متانتمان ميبايست پشت به جاده و رو به ديوار باشيم.
نميفهميدم اين چه جور متانت و نجابتي است كه آقاجان هميشه سركوفت نداشتنش را به من ميزد. آنهم جلوي در و همسايه كه هم خودش را غصهدار ميكرد هم مرا:
- مگه چي ميشه تو هم مثل دختر عموهات ، يك كم متينتر وايستي تو ايستگاه؟ هر بار كه از پيچ شركت تعاوني محل رد ميشم، ميبينم همه سنگين و متين گوشه ديوار ايستادن، فقط تو مثل "دارغاز" اون وسط ايستادي و شدهاي مأمور سرشماري بقيه مسافرها. آخه چرا آبروداري نميكني دختر؟ چرا ميخواي منو خجالت بدي؟
آقاجان اگر كج ميگفت، رج ميگفت. اما شباهت من به دارغاز تنها در اين بود كه لباس من هم مثل پرهاي او تيره بود و سر و گردنم را هميشه بالا ميگرفتم. درست مثل دارغاز كه اگر ميان هزار تا مرغ و ماكيان هم باشد، به راحتي به چشم ميآيد. چون وقتي همة ماكيان مشغول نوكزدن به زمين هستند، گردنِ دارغاز مثل پريسكوپ زيردرياي آن وسط به همه جهات ميچرخد.
هربار كه صداي زوزه موتورسيكلت آقاجان ميآمد، خيلي زودتر از آن كه خودش به پيچ شركت تعاوني روستا برسد، تندي رويم را ميكردم به طرف ديوارِ شركت تعاوني. صف سياهپوشِ ما دخترهاي دبيرستاني، درست مثل خاخامهاي يهودي بود كه توي تلويزيون ميديدم جلوي ديوارِ توبة اورشليم ميايستند و دعا ميخوانند. اما از وقتي فهميدم علي، داداش كوچكم كه توي صف پسرها ميايستاد برايش خبر ميبَرد، ديگر با صداي موتورش هم رو به ديوار نميشدم و به قول آقاجان مثل دارغاز صاف ميايستادم رو به جاده و هوارم هميشه بلند بود كه:
- خب آخه من منتظر مينيبوسم. مينيبوس هم كه از شكم ديوار نمياد بيرون. تازه بايد زود بجنبم يه جا واسه نشستن پيدا كنم كه مجبور نشم تا خود شهر هي با اين پسرهاي بالا محله كه با هر دست انداز، الكي به آدم تنه مي زنن كلكل كنم.
آقاجان از اينكه روي دخترش مثل بقيه دخترهاي روستا به سمت ديوارِ توبة شركت تعاوني نبود خجالت ميكشيد و من هم از صداي ناله موتورسيكلت "ياماها 100" او. اما اين همة دليلم براي خجالت كشيدن نبود. وقتي موتورش به پيچ شركت تعاوني روستا ميرسيد، صداي ناله مرغ و خروس و غاز و اردكهايي كه به سختي آنها را چپانده بود توي جعبه مرغ، بيشتر از صداي موتورش، بند دلم را پاره ميكرد. خوشبخت، غاز و اردكهايي بودند كه توانسته بودند براي كمي هواي بيشتر، مرغهاي نگونبخت را زير دست و پايشان بگيرند و سرشان را از جعبه بيرون بياورند و حالا با همه تواني كه توي حنجرهشان بود و شايد هم براي بيشتر خجالت دادن من، همه هنرشان را در آواز به كار ميگرفتند. آنهم درست جلوي پيچ شركت تعاوني.
زير چشمي پسرهاي روستا را مي پاييدم. علي انگار بيخيال بود. حتي گاهي براي آقاجان دست تكان ميداد. چه دلي داشت! اما من توي دلم محشرِ كبرا و صغرا يكجا برگزار ميشد. دلم هُري ميريخت وقتي ميديدم پسرهاي روستا با ديدن دست و پاي بيرون مانده غاز و اردكها از لابلاي جعبه مرغ، صداي خنده شان گوش فلك را كر ميكرد و دستبردار هم نبودند.
اصلاً خندهدار نبود. چرا علي نميفهميد كه پسرهاي روستا به آواز مرغ و خروسها نميخندند؟ پدرم سرپرست بسيج محل بود و رييس اتحاديه شوراهاي دوازده روستاي همجوار. چفيهاي دور گردنش ميانداخت كه هميشه جوانهاي روستا را عصباني ميكرد و همين باعث ميشد شغل دستفروشياش، دستمايهاي براي زمزمههاي تمسخر آميزشان باشد.
هر صبح خدا خدا ميكردم مينيبوس زودتر از موتور آقاجان برسد. اما نميرسيد و من مثل يك دارغازِ سرشكسته، با نگاهم آقاجان را تا پيچ شركت تعاوني، بدرقه ميكردم. چقدر آن موقع دلم ميخواست كه پسرها هم متين باشند. يعني پسرها هم در صف مينيبوس رو به ديوار بايستند. چه خوب بود كه متانت دخترها جلوي خجالتم را ميگرفت و هيچ وقت نميديدند كه آقاجان با روسري كهنه من، دست و پاي غازهايي كه توي جعبه مرغ جا نميشدند را ميبست.
تا موتور از پيچ شركت تعاوني محو شود، من از خجالت مي مردم. اما صاف و سمج توي چشم پسرهاي روستا نگاه ميكردم با اخمي بزرگ توي صورتم تا از رو بروند و خنده ، توي صورتشان بماسد و يخ كند.
17 سال از 65 بهار عمر آقاجان، با دوچرخه و جعبههاي مرغ سپري شد. در امتداد جاده خاكي روستاي قميكلا تا بابل. تازه خوشحال هم بود كه بعد از پنج سال پياده گز كردن، دوچرخهاي خريده است و ديگر مجبور نيست فاصله 25 كيلومتري شهر را با زنبيلي به دوش توي سرما و گرما پياده برود. كاسبياش كه رونق گرفت، دوچرخهاش را داد به علي و موتوري براي خودش خريد. حالا هم چند سالي است كه آرزو دارد ژيان يا مزدا كِلِهاي (= مزداي كوچك) بخرد تا خودش و مرغهايش توي سرماي زمستان نلرزند.
اما همين موتور، همهجور كاري برايش ميكرد. علي جلوي موتور و من بين آقاجان و مامان زري ميرفتيم شهر. چندتا مرغ و خروس هم از دو طرف خورجين موتور آويزان بودند كه تا خود شهر مارش رسوايي مرا ميزدند. ميرفتيم عيد ديدني. مهماني. دكتر. مدرسه.
تمام اين سالها خجالت كشيدم و هيچ وقت فكر نكردم كه آقاجان همه سختي راه را براي اين تحمل ميكند كه همه عايدياش از زمين كشاورزي، به امورات يك زندگي ساده روستايي قد نميدهد.
و حالا سي سال از عمر من گذشت. آقاجان هنوز همان آقاجان است، فقط موتورش كمي تغيير كرده؛ از ياماها 100 به "ياماها 125 رسيد. ژيان و مزدا كِلِه هم هيچ وقت به بختش وصال ندادند. حتي جعبه مشبكي ترك موتورش هم همان جعبه قديمي است. اما از پيچ شركت تعاوني روستا كه ميگذرد، ديگر دخترهاي روستا رو به ديوار نميايستند و حالا دارغازش هم آنجا نيست كه اگر دست فروش پير بازهم خندههاي تمسخرآميز ديگري را با خود تا پيچ شركت تعاوني يدك ميكشد، رويش را از ديوار برگرداند و گردن دراز كند و صاف توي چشم پسرها خيره شود تا از رو بروند.
سي سال گذشت. با آقاجان ميروم بازار روز شهر. همان جايي كه همه دست فروشها بساطشان را پهن كردهاند روي زمين و هي هوار ميكشند. همان جايي كه سالهاي نوجوانيام وقتي با مامان ميرفتيم آنجا، توي دلم غوغايي ميشد كه مبادا دوستان شهريام براي خريد مرغ و اردك ميهمانيهايشان سر برسند با پدر و مادرشان كه هميشه تا دم مدرسه همراهيشان ميكردند. اگر هم سر ميرسيدند، صاف توي چشمشان خيره ميشدم اما لرزههاي دلم را چه ميكردم؟ به آقاجان چيزي نميگفتم. ولي وقتي ميديد كه بُراق ميشدم توي چشم مشتريهايش، تندي يك اسكناس مچاله پنجاه توماني ميچپاند توي جيبم كه يعني "برو براي خودت خرت و پرت بخر و اينجا نمان"
سي سال گذشت و حالا ديگر آقاجان، پير اين بازار است. چقدر دست فروشهاي جوان تا كمر برايش خم ميشوند. همه ميدانند كه جلوي او نبايد كلامي در نفي مقدسات و اعتقادات و مسولان نظام و خلاصه هرچه كه رنگ و بوي ناشكري و ناسپاسي ميدهد بگويند.
زنان روستايي وقتي تشتهاي بزرگ سبزي را روي سر از روستا تا شهر ميآورند همه كاسبي آن روزشان از دو يا سه هزار تومن بالاتر نميرود. اما به آقاجان كه ميرسند مي گويند:
- شكر، راضي هستيم به رضاي خدا.
از اين همه عزت آقاجانم ميان دستفروشهاي بازار روز، دلم قرص ميشود. همكلاسيها و دوستان شهريام كه سهل است، مدير مسوول و سردبير روزنامه يا اصلاٌ رئيس مجلس و رئيسجمهور هم اگر سر برسند، ديگر خجالت نميكشم كه پدرم يك دست فروش است. آقاجان هم خوب ميداند كه ديگر با هيچ اسكناس مچالهاي نميتواند مرا دنبال نخود سياه بفرستد تا خجالت نكشم. اما من دلم ميخواهد پولي توي خورجين موتورش بگذارم و او به ژيان و مزدا كِلِهاش برسد. كاش عصباني نميشد و قصه قرض و قسط مرا نمي خورد و قبول ميكرد.
دلم ميخواهد همصدا با آقاجان، بازار گرمي كنم و به آن مشتري شهري كه بيهدف پرسه ميزند آنقدر اصرار كنم، آنقدر سماجت كنم، آنقدر چانه بزنم كه بلاخره پا سُست كند و دست به جيب ببرد تا حداقل امروز، آقاجان با جعبهاي سبكتر به روستا برگردد.
اما كسي كه پرسه ميزد مشتري نبود. بيهدف هم نبود. باز مأمور وزارت بهداشت بود كه پيچاره براي جلوگيري از شيوع آنفلوآنزاي مرغي آمده بود و ناگهان بازار روز را به آشفته بازاري بدل كرد كه از يك طرف مرغها و از طرف ديگر مرغ فروشها، بيوقفه بالبال ميزدند تا زندگيشان را از دست مأمورهاي بهداشت نجات دهند.
آقاجان هنوز قرص و محكم است و همكارانش را به آرامش دعوت مي كند. همه چشم اميد به او دارند و فكر ميكنند حرف او بين مسئولين خريدار دارد. حتي چندبار او سردسته دستفروشهاي معترض شد و به فرمانداري شهر عارض شد. اما اينبار او در مقابل ضجههاي پيرزني كه حاضر نيست مرغ و خروسهايش را تحويل دهد، كم ميآورد. همه كم ميآورند. مأمور مرغهاي او را داخل يك بشكه سرازير ميكند و سپس با گاز مخصوصي، در يك چشم برهم زدن، تمام آن سر و صداي برخاسته از مرغها را در بشكه ساكت ميكند. مرغ و خروسها توي بشكه خفه ميشوند. نفس كم ميآورم. انگار من هم خفه ميشوم.
پيرزن همه بغضش را در دهانش جمع ميكند و حتي وقتي رد دندانهاي پوسيدهاش بر دست مامور ميماند، همه ميدانند كه اين گاز گرفتن دست مامور هم او را آرام نكرده است. يك بازار است و يك عالم شيون دهاتيهايي كه با صداي مرغ و خروسها قاطي شده است. ابلهانه دنبال كارت خبرنگاريام ميگشتم و فكر ميكردم ميتوانم با آن، دست و دل مأمورها را بلرزانم و غائله را ختم به خير كنم. ولي بايد به آنها ميگفتم كه در همين همسايگي ما، كشور تركيه جور ديگري با مردم و مرغ و خروسهايشان تا ميكند. اول پولشان را ميدهد بعد سر ميبُرد.
آقاجان از همه همكارانش كه تا ديروز جرأت يك كلمه بد گفتن از مسولان و تصميمگيران را در محضرش نداشتند خجالت ميكشد و حالا من هم مثل يك دارغازِ سرشكسته از تحقير شدنِ او، خجالت ميكشم و صاف خيره مي شوم به چشمِ ماموران وزارت بهداشت كه هميشه فكر ميكنند ما از شكست آنها خوشحال ميشويم. چه كسي ميتواند از شكستي كه باعث سرشكستگي عزيزترين كسانش مي شود، خوشحال شود؟
آقاجان با جعبه خالي برميگردد روستا. سبكتر از هميشه. من اما بغضم سنگين ميشود وقتي ميبينم آقاجان بعد از 65 بهار، به همت طرح جلوگيري از شيوع آنفلوآنزاي مرغي، خانهنشين شده و شغل دستفروشياش را از دست داده است.
اين وسط، من ماندهام مثل يك دارغازِ سرشكسته و نميدانم اينك به چشمهاي چه كسي بايد خيره شوم تا از رو برود.
هرروز از لاي پنجره دزدكي به تراس خانه سرك مي كشم به كبوتري كه هنوز روي جا كفشي ام، سرگرم گرم نگاه داشتن تخم هاي كوچك زير بال و پرش هست، نگاه مي كنم و هر روز يك خط به گوشه دفتر روي ميز اضافه مي كنم .امروز شد 32 خط.
انتظار دلچسبي است، از سفر برگردي و خانه ديگر خانه خالي هميشگي نباشد و تو هر روز به انتظار زايشي ، پرده را كنار بزني و ناگهان كبوتر گردن دراز كند و چشم هاي نخودي اش را صاف بدوزد به چشمهاي ذوق زده ات و نوك تيزش را هم به سرعت بر گردانت به سمت دهان نيمه بازت كه :
_ چه مي خواهي؟
هيچي بابا صداي جيك و ويك جوجه هايت را، تا تمام صداهاي زمخت شهر را فراموش كنم.، هر چي بخواهي هم مي دهم. باور كن وقتي كوتاه پرواز كردي اصلا به اين تخم هاي ناز و كوچولو دست نزدم از ترس همون روزهايي كه ننه صبح نساء مي گفت: دست به تخم كبوتر بزني مادرش قهر مي كنه و مي ره طبقه هفتم آسمون و ديگه هم بر نمي گرده.
كبوتر كه نه يا كريم است اما به ياد روزهاي خوش كودكي و كفتر بازي هاي علي داداش كوچكم، دوست دارم كبوتر صدايش كنم. كسي نمي داند تا چند خط ديگر كبوتر روي تراس از نگاههاي دزدكي ام لاي پرده خلاص مي شود و جوجه هايش را نشانم مي دهد؟

درست زمانی که دست های یک معلم زن با دستکش های از پیش آماده شده می رفت به سمت لبهای یک رییس جمهور برای بوسیده شدن ، درست زمانی که خبرگزاری ها و سایت ها و سر مقاله نویس ها خود را آماده می کردند برای توصیف تعظيم بي منت رييس دولت در برابر معلم دوران تحصیلی اش و درست زمانی که دوربین های متعدد صدا و سیما در اقصی نقاط یک مراسم رسمی کاشته می شد برای گرفتن شات ها و نما های لحظه به لحظه از ثبت این بوسه ، در گوشه اي ديگر از اين شهر باتوم هاي ماموران نيروي انتظامي تحت نظارت وزارت كشور نيز بوسه زدند به پاهاي اين كارگر .
نگاه كنيد ، حالا كارگر هم زانو زده است تاشايد همانگونه كه تنها چند روز پس از به زانو در آمدن معلمان متحصن در برابر مجلس ايران، يك معلم زن براي بوسه بر دست فرا خوانده می شود، فردا نيز دستكشي ديگر بر دست يك كارگر زن نشيند تا بوسه اي ديگر در منظر جهانيان ، خدمت بي منت را به نمايش گذارد.
يا شايد من بيهوده غمگين شدم و همان به كه تمام سهم ما از صدا و سيما ، تنها به نمايش گذاردن نآرامي ها و اعتراض هاي كارگران فرانسه باشد و ديگر نقاط دور دنيا، ورنه ديروز در ميدان هفت تير تهران خبري نبود، هرچه بود حكايت بوسيدن دست يك معلم زن بود كه با پيش بيني درست مشاوران آقاي رئيس ، دهان به دهان مي گشت و همه حيران ماندند و به كارگر زانو زده هم ريشخندي كه:"پاشو برگرد به ولايتت و انقدر هم ، سياه نمايي نكن."


چشم می دوانم به جاده . در امتداد نگاهم چیزی جز تاريكي نيست. اما انگار يك نقطه نيمه روشن در انتهاي جاده هي بالا و پايين مي رود، به نشانه اينكه ؛ " لطفا نگهدار".
محكم می زنم روی ترمز. چشمم را تنگ و باریک می کنم و حالا آن نقطه روشن، يك زنبيل حصيري است توی دست پيرزنی روستايي که در تاريك روشن صبح بالا و پايين مي رود تا شايد سواري كه مي آید او را هم به شهر برساند.
همه آن محبت هاي قلمبه شده اي كه در اروپا نتوانستم نثار كسي كنم اينجا به كارم مي آيد، اينجا پر است كارهاي به زمين مانده، بهتر كه هيچ چيز سر جاي خودش نيست وگرنه چگونه مي شد " مردمي بودن " و " مهر ورزيدن " را در شرايطي كه همه چيز سر جاي خودش هست به نمايش گذاشت.
من كه مي مردم اگر پله اتوبوس با يك دكمه بالا مي آمد و نياز به گرفتن دست پيرها نبود. يا اگر پوست موزي ، عابری را نقش زمين نمي كرد و نياز به دويدن و تكاندن لباس زمين خورده ها نبود. اصلا بهتر كه اینجا انقدر بدبختي هست تا پيرزن را به شهر برسانم و او هي حرف بزند و من هي با او همدردي كنم.
راستي اگر واقعا بر اساس عرف و قانون دنیا، دولت اول خسارت مي داد و بعد مامورها مي ريختند تمام مرغ و جوجه هاي این پيرزن را براي جلوگيري از شيوع آنفلو آنزاي مرغي، مي كشتند، آنوقت ما بايد تمام راه را مثل همان غربي هاي سرد و عبوس توی متروی لندن و پاریس، سر در مجله يا موسيقي فرو مي كرديم، هيچ كس نبود كه بگويد ، "همه دسترنج يك سالم را جلوي چشمم خفه کردند. معصيت نداشت؟ " و هيچ كس هم نبود كه بغض كند.
اگر حقوق باز نشستگي كفاف يك زندگي روستايي را مي داد، لابد پيرزن حصير نمي بافت و تا بالا آمدن خورشيد مي ماند ور دل شوهر پيرش و حالا من بايد تمام راه را از تنهایی دق مي كردم و از بي همكلامي.
چه خوب كه به روستايي هاي شمال كه خودشان توليد كننده برنج هستند، دولت به جاي مايحتاج ديگر، برنج مي دهد و او مي تواند تمام راه، از زيره به كرمان بردن دولت بنالد و من مدام گيج و منگ شوم و سر به نشان همدردي اش تكان دهم.
اگر شوهر پيرزن، " ام ، اس" نمي گرفت، يا اصلا مي گرفت و داروهايش ارزان و در دسترس بود، انوقت من بايد به كي ترحم مي كردم تا مفهوم مهر ورزيدن را در هزارتوي شخصيت پيچيده انساني ام تجلي سازم؟
نه ، واقعا اگر پسر و عروس پيرزن، هر دو معلم روستا نبودند، ما از حال و روز چه كساني بايد مي ناليديم تا حس هاي انساني خود را زنده ببينيم؟
و پايان راه اگر پيرزن، پنجاه توماني مچاله شده را از توي جورابش بيرون نمي آورد براي آنكه بعد از اين همه گپ، كرايه هم تعارف كند، من مي بايد حس فرو ريختن دلم را ، در كجاي اين زمين خاكي تجربه مي كردم وقتي او سراپا شعف مي شود و مهر ورزيدنم را با هزار دعا پاسخ مي دهد و تا كمر خم مي شود كه دستهايم را ببوسد.
داشتن مردم فقير عجب نعمت بزرگي است. تو مي تواني با "مهرورزي" به آنها ، يك شبه محبوب شوي و صبح به مقصد برسي !
به مقصد هم که رسیدی حالا برو ته باغ و یک گاز کوچک به این گوجه سبزهای ترش ته باغ بزن. آنقدر دهانت پر آب می شود که که دیگر دهان خشک پیرزن به طور طبیعی از یادت می رود.
تازه هی با این تیلر و پمپ آب آنقدر از اعماق زمین آب بالا بکشند تا خاک و غبار راه را از ماشینت بروبند که وقتي برگشتی پایتخت مزه گوجه سبزهای آبدار و استقبال گرم روستایی ها را با همه و همه آن چیزهایی که در این سفر کوتاه استانی گذشت تا ابد مي تواني مزه مزه کني و به رخ بكشي.
داشتن مردم فقير عجب نعمت بزرگي است!


فقط چند ثانيه به اين عكس دوست نازنینم نگاه كنيد، نه به زني كه حجابش مورد اعتراض خواهران نيروي انتظامي است واينك مشتهايش، چادر مامور را به نشان التماس در مقابل پله هاي ميني بوس حامل بدحجابان، گرفته است.
در امتداد مشت مادر، مشت كوچك ديگري هم به چادر مامور، چنگ انداخته است، كودكي كه شانه هايش اگرچه براي تحمل اين همه تحقير شدن و تحقير شدن كوچك است اما زير دست و پاي مامور و مادر ، حالا ديگر چنان شانه هايش را خم كرده كه گويي سنگيني بار فصل سردي از تارخ، از هم اكنون كمرش را شكسته و دارد ضجه مي زند. براي تحريك احساسات نيست اگر بگويم؛ هم صداي زنگ گريه اش را مي شنوم و هم صداي شكستن استخوانهاي كوچكش را.
با او تحقير شدم و با او ضجه زدم...
آقای حداد لطفا با مهربانی به این عکس نگاه کنید روزنا
نازنين پيش از اين عكس از هراس سالهاي دهه شصت و كودكي خودش گفته بود.

تنها چند قدم مانده به سبزه ميدان،ناگهان راهشان را به سمت كوچه هاي تنگ حوالي دبيرستان آزرم بابل كج مي كنند . صورت هاي گرد شهرستاني شان با كشي كه از دو طرف، چادر سياه را محكم روي سرشان نگه مي داشت، گرد تر مي شود انگار، وقتي هم كه به اين ميدان مي رسند ديگر چشمشان هم از اضطراب و ترس گردتر و گردتر مي شود.
اهالي بازار سبزه ميدان هنوز نمي دانند اين چادر سياه هاي معصوم چرا درست به اينجاي شهر كه رسيدند صد چشم به عاريه گرفتند تا صد متر آن سو تر از خود را با هراسي صدباره بپايند.از دست هيچ كس كاري بر نمي آيد . يك شهر است و يك دنيا دلهره .
از پيچ كفش ملي كه رد مي شوند ، يكي صدايش مي لرزد تا بگوييد كسي ما را نديده و ديگري هم مي ترسد اما مي گويد؛ پس برويم داخل كوچه. بزاز ها هم كه انگار ميدان را به نامشان سند زده باشند يك لحظه چشم پرسشگر خود از دختركهاي معصوم بر نمي دارند و دخترها مثل گنجشكي كه مار به لانه شان زده باشد جيكشان در نمي آيد ، همه نگران دخترها شدند اما دخترها از صداي خودشان هم مي ترسند . به گاه ترس هرچه ساكت تر و خيره تر به نقطه نا معلوم شوي ، همان نقطه خود بزرگ تر و بزرگ تر مي شود و انگار دهان باز مي كند تا حجم ترس خورده كوچكت را ببلعد . حالا هرچقدر هم بزازها، دست فروشها و سبزي فروشها دور ميدان نگران تو باشند تو اما در آيينه ترس خود هر دهان گشوده آنها را تنها براي بلعيدن مي بيني و بي سبب بر سرعت گامهايت مي افزايي . دخترها به سرعت مي پيچند در اولين كوچه اي كه خيالشان راحت باشد پشت سرشان امن است.
كوچه طولانيست، اما ته آن ديوار بلندي است كه پشتش انبار بزرگ آهن قراضه هاي شهر است .
بزاز ها و دست فروش ها و دوره گردها و مغازه دارهاي سبزه ميدان هم كه كوچه پس كوچه هاي اينجا را از خطوط كج و معوج كف دستشان هم بيشتر مي شناسند، بست مي نشينند نبش كوچه تا ببينند دخترك هاي شهرشان را چه كسي رنجانده يا چه كسي ترسانده كه اينچنين هراسان راه فرار را در اين كوچه بن بست مي جويند.