تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم

 

 

دو نفر بوديم  در دو هيبت متفاوت ، من نمي خواستم با او همسفر شوم ولي مثل هميشه خودش را آويزان كرد و تا امروز همه خرج سفرش را من داد م. از اسپانيا تا ايتاليا ، از ايتاليا تا انگليس و از انگليس تا فرانسه ، همش وبال گردنم بود و من همينطور به او احترام گذاشتم با اين اعتقاد كه يا نبايد رودر بايستي مي كردم  يا حالا كه آمده بايد به سليقه او هم احترام بگذارم.

 

تا حالا به كسي نگفتم اما از اول به او مشكوك بودم، دردسر گرفتن ويزا و اجازه و معرفي نامه و سند و ضامن و ايستادن در صف بلند مقابل سفارت خانه ايتاليا را هم نكشيد، نفسش هم بند نيامد وقتي وارد فرودگاه شده بود، چون هيچ كسي اسمش را از بلند گو اعلام نكرد و دقايق نفس گير قبل از خروج كسي لرزه و اضطراب به تمام وجودش نينداخت و من ساده اصلا نفهميده بودم كه از همان فرودگاه چه نقشه اي برايم كشيده است.

دفعه پيش هم  درست همان لحظه كه اسمم را  از بلندگو صدا زدند، به نگاههاييش شك كرده بودم. به سختي آب دهانم را قورت دادم، ولي او ايستاد يك گوشه، الكي خود را نگران من نشان داد  و البته اطمينان داد كه اگر به من اجازه خروج ندهند ،  او هم پايش را از اين خاك بيرون نخواهد گذاشت  و تا آخر با من خواهد بود. من هم اين را گذاشته بودم به حساب رفاقت اش و اصلا به ذهنم خطور نكرد كه خب...

 

وارد خاك اروپا كه شدم، تمام بند دلم پاره شد وقتي يك يورو براي يك بطري كوچك آب دادم. يعني هر دفعه بايد معادل هزار و دويست تومان به پول ايران براي يك تشنگي ساده بپردازم؟ تازه فهميدم با ارزشي كه پول ايران در اروپا دارد پس من حالا حالا ها حق تشنه شدن ندارم، و همين موضوع ساده كافي بود تا همسفرم آن روي ديگرش را به من نشان دهد. ساعت‌هاي طولاني تمام آبا و اجدادم را مي آورد جلوي چشمم  تمام فرازو فرودهايي كه آنها و ما سير كرديم تا اقتصاد ايران باشد هميني كه امروز با افزايش قيمت ها و كاهش ارزش پول ملي و ثابت ماندن دست مزدها يا تغيير لاك پشتي آن ، هر روز تحصني و تجمعي در يك جاي كشور شكل مي گيرد.

  و من مدام دلم براي ريز و درشت فاميل و همه دوستان رسانه اييم مي لرزد كه اگر آنها هم ساليان طولاني به يك سمينار يا همايشي دعوت نشوند، بايد خواب سفر رفتن و نفس كشيدن و قدم زدن در تاريخ "كشوري  به نام خارج از كشور" را ببينند.

شوخي كه نيست ، يك يورو براي يك ليوان آب؟! حالا بايد حساب كنم ، براي ديدن موزه‌ها و اماكن تاريخي و توريستي اين چهار كشوري كه مي خواهم  بروم، چند يورو پول آب بايد بدهم، تازه آبي كه اگر هتل يا خانه ميزبانت دم دستت نباشد، براي تخليه‌اش هم بايد معادل پول ايران سيصد و پنجاه تومن به اين توالت هاي مكانيكي لوكس گوشه خيابان بپردازي.

دغدغه دموكراسي و حقوق بشر و فلسفه و مدرنيسم و هزار و يك ابزار و امكاني كه مي‌شد انديشه را رها كني و به ثبتش در اروپاي مدرن  بنشيني به سادگي جايش را به پيش پا افتاده ترين مسائل مي‌دهد. همه چيز را همين همسفرم خوب مي پاييد و من از نيشخندهاي تلخش هم هيچ نمي‌فهميدم.

حالا در كنار پارلمان فرانسه يا ميدان كنكورد باشي، در مقابلت شهر و تبعيد گاه ناپلئون باشد يا بخشي از ساحل آرام شهر توريستي "دو ويل " در شمال اين كشور يا اصلا ديوار هاي شهر پر باشد از پوستر‌هاي انتخابات رياست جمهوري فرانسه يا جوان‌ترين خواننده ها و رقاص‌ها و هنرپيشه‌هاي فيلم پرنو، چه فرقي مي كند؟ چون لازم نيست به هيچ زحمتي بيفتي تا دنبال چرايي و چگونگي تحقق دموكراسي  و رعايت موازين حقوق بشر بر اساس  استانداردهاي بين المللي  بگردي، و هيچ اهميتي ندارد كه تو حالا درست در سرزميني نفس مي‌كشي كه اولين بار واژه سكولاريزم توسط يكي از جنس  همين  فرانسوي‌ها به  خدمت گرفته شد تا با كاسته شدن نقش نهادهاي مذهبي در اداره امور جامعه و واگذاري اداره نهادهاي اجتماعي  به دولت و سازمان هاي غير ديني ، جنگ سي ساله فرقه هاي مسيحي در اروپا پايان يابد.

وقتي تمام ذهنت در گير و گرفتار همان يك  يورو باشد كه براي يك ليوان آب  داده اي، خوب معلوم است كه 9 يورو براي يك همبرگر با كمي سيب زميني سرخ شده هم تمام معادلاتت را به هم مي ريزد و رژه رفتن ده اسكناس هزاري در برابر رژه رفتن مفاهيمي چون دموكراسي، برابري ، حقوق بشر، نهادهاي مدني، نمود بيشتري مي‌يابد. آن هم در غربي كه خود در يك روند چند صدساله پرچمدار اين مفاهيم شده است.

حالا ساعت‌ها  روي چمن دراز بكش و به همين آرزوي ساده‌ات جامه عمل بپوشان ، شايد واقعا بايد زن باشي تا به تعبير نمي دانم كدام يك از دوستان، پيچيدن باد لاي موهايت را بفهمي و بگذاري چمن پوست را قلقلك بدهد. اما مگر مي گذارد اين همسفر لعنتي ام. چهار چشمي بپاي من است و هر حركت ناگهاني‌اش، گوشه اي از دلم را زخم مي كند.

 

دست بردار هم نيست. مدام چنگ مي اندازد به اين دل هزار سودايم و هر بار يك غم كهنه را  مي گيرد و مي آورد بالا و آنقدر توي فكر و خيالم اين‌ور و آن‌ورشان مي برد كه همين لذت يله دادن روي چمن را كوفتم مي‌كند. آنوقت فكر نكني به همين راضي مي‌شود،  نه، تازه مي شود نوبت نگاه. حالا ديگر هرآنچه كه در چشم انداز كوچك اين چشم  است  را يا عين گچ، سفيد مي كند يا عين زغال، سياه.

باشد ، حالا ديگر همين فردا، نه ، پس فردا با همسفرم بر مي گردم ايران تا خيال همه آناني كه خرج سفرش را به گردن من بي نوا انداخته بودند، راحت شود اگر چه مي دانم آنجا هم دست بردار نيست.

همسفرم را مي شناسيد. غريبه نيست. سال ها ست كه در كشور نازنينمان ، هر بار كه كسي ميل رفتن مي كند ،  او هم خودش  را مي چپاند يك گوشه دنج، و آويزان دلت مي شود تا انتهاي سفر . آنقدر پاپيچ ات مي شود كه مزه كردن دوباره  اين سفر را هم كوفتت مي كند تا چه رسد به سر كشيدن تمام محتواي اين جام و  ماندن ناگزير تا هميشه.

آنوقت است كه دلت سخت مي لرزد ،وقتي مي بيني همه يارانت اينجا جا مي مانند با همسفري كه دست از سرشان بر نمي دارد و هر روز گوشه اي از دلشان را زخم مي كند...

كاش مي توانستم اين همسفري كه وبال گردن  مسافران و ماندگان ناچار  اين ديار است را با خود مي آوردم و تحويل برادران مي دادم تا به جرم تشويش اذهان عموم مسافران، به بند 209 اوين ببرندش...غافل از آنكه  كه گاه به  جای همسفر بدخواه، مسافر وفادار را به ببند مي کشند.

 

پي نوشت:

 

يك تذكر براي مقاله دست مریزاد آقای احمدی نژاد آمد و ستون خالي امروزم در اعتماد ملي  اما هنوز  نمي دانم نا امني، همسفر بديست يا دلتنگي؟

 

 

  

 

+ [14:54]

               

 

ا- تا چكمه سياه پلاستيكي را پايش كند و تا خودش را بزند به كوچه علي چپ كه  هي همه از فرستادنش دنبال كاري و باري پشيمان شوند، من پابرهنه تا وسط كوچه رسيدم  و صداي ننه صبح نسا هم حالا رسيده تا وسط كوچه:

 " فقط سه تا غاز مرغانه بگيري ها "

اهالي روستاي قمي كلا و به گمانم ساير روستا هاي همجوارمان در ايالت متحده مازندران به تخم مرغ مي گويند " مرغانه " و به تخم غاز هم مي گويند ، " غاز مرغانه" .

بچه كه بودم به تبعيت از همه اهالي روستا ، من هم وقتي مي رفتم در خانه همسايه را مي زدم ، مي گفتم :

  " غاز مرغنه " دارين به ما قرض بدين ؟

حالا كه ديگر كارمان از قرض كردن تخم مرغ گذشته، تازه گرفتار يك معادله پيچيده شديم:

 از كلمه تركيبي  "مرغانه "  كه ردي از موجود  عزيزي به نام مرغ هم در آن به چشم مي خورد، كاملا پيداست كه مفهوم تخم مرغ  بايد مورد نظر باشد، يعني تخمي كه مرغ آن را توليد كرده باشد ، پس چرا اهالي روستا تمام عمرشان به تخمي كه حاصل زحمت غاز بوده، مي گفتند " غاز مرغانه" ، يعني تخم مرغ غاز؟؟!!

اصلا نمي دانم چرا من هم وقتي در خانه همسايه را مي زدم از اين كلمه تركيبي عجيب استفاده مي كردم و  در واقع مي گفتم:

 تخم مرغ غاز دارين؟

2- تمام خيابان هاي پاريس پر شد از پوسترهاي تبليغاتي نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري. همزمان ، ایرنا،خبرگزاری دولتی ایران هم  اظهارات نيكولا سار كوزي كه گفته بود خودكشي جوانان ژنتيكي است را به نقل از يك پزشك " احمقانه " توصيف كرده است،  اينجا همه چيز بوي تبليغات و انتخابات مي دهد و از چند ايراني مقيم اينجا اگر در مورد روحيات و خصوصيات رفتاري " نیکولا ساركوزي" بپرسي گاهي پاسخ مي شنوي:

"كي ؟ آهان ، منظورت ساركوزي نژاد است؟ "چه كلمه تركيبي عجيبي.

3- و اين هم عكسي كه دختر ناز برادرم از تراس خانه کوچکم در تهران گرفته و فرستاده تا ببينم وقتي  كبوتر ها خانه خالي پيدا مي كنند چه تركيب عجيبي شكل مي گيرد:

كفش ها ،  دو تا " كوتر مرغانه " يا همان تخم مرغ كبوتر . یعنی دو تا بچه کافیست؟!!

با اين همه اما دلم براي همه تركيب هاي عجيب آنجا تنگ است و بايد چمدانم را بردارم و......

+ [2:37]

 

               

 

ا-  خوني كه از كف پاهاي بريده راه افتاده بود، احتمالا يك رد سرخ بد تركيب در باريكه راه "دربند تهران" درست كرده بود و كساني كه از روبرو، سربالايي را به سختي بالا مي آمدند، چشم اندازشان به جز كوه، دو لنگ معلق در هوا بود كه از يكي خون مي آمد و از ديگري بال بال زدني به نشان  " لطفا  از سر راه فرقون برويد كنار".

و من مسافر زار اين  فرقون يا همون گاري دستي كارگران بالاي كوه بودم و محبوبه  راننده اش ، آنقدربه بي پروايي ام  نق زد، آنقدر در وصف بي گدار به آب زدن مرثيه سر داد، آنقدر قصه و حديث در وصف بي فرهنگي كساني كه از طبيعت زباله دان ساخته اند، گفت كه راننده ديگري  نشست پشت فرمان و ميدان را براي سخنراني او خالي گذاشت  و حالا  سولماز  مهربانانه تا پاي  كوه مي راند تا محبوبه يك نفس سخنراني كند در سوگ بي خيالي و  بي تفاوتي همه آناني كه از روبرو مي آيند اما اين صحنه دو پا در هوا و فرقون و خون و داد و درد  ما، برايشان  تنها  صحنه طنزي است كه ببينند و بخندند و بگذرند.

 آنقدر كوههاي تهران پر است از شيشه شكسته و آنقدر مسافران اين راه، پاي خون آلود ديده اند كه ديگر عادت كرده اند، حالا تو هرچقدر هم كه درد داري همانقدر هم فرياد بزن، اما وقتي هر روز از اين ره يكي خونين بر مي گردد، حكايت تو ديگر حكايت دردناكي نيست برايشان. عادت كرده اند. حالا شايد در اين هياهو يكي  پيدا شد كه دلش يك لحظه برايت ريش ريش شد اما يادت  باشد  تو سوار فرقوني و فرقون، خالي اش هم خنده دار است  تا چه رسد به اينكه مسافرش زن باشد، حالا هر چقدر هم كه درد داري همان قدر فرياد بزن اما محبوبه ! این روزها که از بند ۲۰۹ اوین رفتی به بند عمومی ! انگار همه عادت كرده اند.

حكايت زنان و كمپين يك ميليون امضا و دستگيري هاي مكرر و احضار هاي مستمرشان، شده حكايت همان راه سخت پر از شيشه اي   كه انگار همه به شنيدن صداي  ناله هاي صاحب  زخم عادت كرده اند. وقتي اين صدا از پس سكوت سنگين رسانه اي و بي هيچ امكاناتي ، دهان به دهان و سينه به سينه  به گوش جامعه مي رسد، تازه همه مي بينند زخمي امروز سوار فرقون است و فرقون خالي اش هم خنده دار است تا چه رسد به اينكه مسافرش زن باشد…

 

                

 

 2-  تمام بساط مصاحبه را جمع كردند و رفتند، وقتي كارشناس راديو ي رسانه ملي خودمان به جاي ميز گرد، يك جلسه سخنراني براي خودش تدارك ديده بود، به اتفاق خانم شركت و شادي صدر ختم اين ميزگرد تك سخنران را اعلام كرديم و آنها هم بساط مصاحبه را جمع كردند و رفتند.

قرار بود دراين  برنامه راديويي، موانع فرا روي زنان در عرصه هاي كلان تصميم گيري به خصوص در حوزه هاي مديريتي رسانه هاي ايران بررسي شود كه ماجرا ختم شد به باور آقاي كارشناس به ضعف  فيزيكي و جسمي زنان كه به طور طبيعي آنان را از داشتن سهم برابر در عرصه هاي مختلف جامعه معذور مي كند.

گذشت تنها يك ماه از آن روز، زمان زيادي نيست تا فراموش كنم كه آقاي كارشناس براي اين باور خود استدلالي آورد كه به گمانم سطح بحث را بسار تنزل داده بود و آن اينكه اساسا نبايد هم از زنان توقع داشت كه در بسياري از مشاغل مردانه ، همانند مردان ، توانمند باشند و بازده  كاري پايين آنها هم سبب مي شود كه كارفرما از انتخاب مرد براي آن حرفه بهره ببرد و به عنوان مثال زن كجا مي تواند در معدن يا وسط يك ميدان شلوغ همانند مرد با قدرت  ظاهر شود يا هر زمان كه نياز بود بيل به دست بگيرد و...

بحث به اينجا كه رسيد تازه دريافتم، درجه تب تفكر مردسالارانه برخي از اين مردان تحصيلكرده گاه آنچنان بالاست كه حتي براي بيل زدن هم حاضر نيستند به زنان سهم  دهند تا چه رسد براي پست هاي كلان مديريتي آن هم در عصري كه ديگر فشار دادن يك دكمه كار بيل زدن آقايان را انجام مي دهد و ديگر نيازي به زور بازو ي اين دلاورمردان نيست.

حالا اينجا روي سنگفرش هاي زيباترين خيابان جهان، "شانزه ليزه"  به جاي آنكه معماري تحسين برانگيز ساختمانها و زرق و برق پاساژها و نظم عجيب درختها و كافه هايش دلم راببرد و دهان حيرتم را بگشايد ، من انگشت به دهان ايستاده ام و صاف به اين سوپورهاي موبور شهرداري پاريس نگاه مي كنم كه از قضا پشت يكي از اين ماشين هايي كه سنگفرشها را جارو مي كند، نشسته و بي وقفه قيافه آن كارشناس دلسوز راديو را مي آورد جلوي صورتم كه از بيل زدن هم نمي گذرد تا چه رسد به...

شاید باز هم از همان بیماری سخت عادت است که چشم آقایان  ما عادت ندارد ببیند دختر جوانی درست وسط پارک لوکزامبرگ ساعت های طولانی را با یک قایق دست ساز کوچک می زند به آب تا شاید مربی خوبی برای کودکان مدرسه اش باشد بی آنکه حتی یک نفر، چشمی هیز به چریدن قامتش رها ساخته  باشد ، يا دختر موفرفري تا صبح در ايستگاه پمپ بنزين شب زنده داري مي كند بي آنكه ...

به همین راحتی عادت کرده اند. عادت کرده اند...

  

 

                                   

عادت می کنیم/ مهشید راستی

به بازداشت زنان عادت نکنیم/یلدا ایرانی

 

باز هم پي نوشت:

اولين بار كه  شعار عادت نكنيم را در وبلاگ ها ديدم تا يك هفته فقط به به و چه چه كردم ، تا بعد از يك هفته به الهام از آنها من هم چيزي نوشتم ولي انگار ما هم عادت كرده ايم ...

+ [12:43]

             

نان داغ، كباب داغ، پنير درجه يك..شراب ناب... بدو ...بدو... بدو  اين ور بازار... جواهرات و بديليجات ، گوشواره ناز ، گردنبند پر رمز و راز... بدو ...بدو ... بدو اين ور بازار،  كفش و صندل راحت ، چكمه محكم ، شمشير و غلاف تاپ ...

تمام كلماتي كه در آسمان كوچك و سبز دهكده "كرمنز"(cormons )   معلق بود را يك سري بردم در خزانه لغت محدودم چرخاندم اما همه آنها دست خالي برگشتند، بي هيچ معادل و مفهومي  ولي كاري نداشت ، وقتي صداي دست فروش ها و صاحبان چادر ها  و ميزهاي پر از خنزر پنزر با لهجه غليظ ايتاليايي پيچيد توي سرت كافي  بود با كمي بوي گوشت سوخته و خمير تفت داده  وآتش گر گرفته گوشه و كنار اين بازار شلوغ، مخلوطش كني آنوقت خيلي سريع يك بازار مفهومي در سرت برپا مي شود مثل بازار شام آشنا و مي تواني بفهمي كه احتمالا اين غربي ها كه هيچ چيزشان با غرب مدرن امروز جور در نمي آيد و بي برو برگرد تورا مي برند به دوران قرون وسطي حالا در گوشه اي از يتالياي مدرن با آن لباسهاي  تعجب برانگيز و كهنه شان دارند براي جماعت ديگري كه پوشش و گويش و راه رفتن شان هم با آنها فرسنگها  فاصله دارد، بازار گرمي مي كنند  با كلماتي از اين جنس:

نان داغ، كباب داغ، پنير درجه يك..شراب ناب... بدو ...بدو... بدو اين ور بازار...

                

باور كردني نيست، اينجا دهكده اي ايست ، كه مردان و زنان و كودكانش ، دهان هم باز نكنند همه ابزار و امكانات محدود در اختیارشان تو را مي برد به قرون وسطايي كه ديگر نشاني از آن در رم و ميلان مدرن و زيبا نديدي. يكي چنان روي زمين خاكي لميده و با چكش بر پاشنه كفش زهوار در رفته مشتري مي زند، كه انگار به عمرش ماشين هاي مكانيكي و دستگاه ها و دوزنده هاي چرم و پلاستيك و هزار جنس شيميايي ديگري كه در بازار امروز جهان است را نديده و ديگري چنان با سوزن و جوالدوز مشغول وصله زدن به پالتوي مشتري است كه خيالت راحت مي شود عمر پالتو بايد كفاف چند نسل بعد را هم بدهد.

وحالا تو از ايراني كه اين روزها در ده كوره ها و پستو هاي روستاهاي دورش هم همه صحبت از حق مسلم شان براي دست بابي به فناوري هسته اي مي كنند آمده اي به دل دهكده اي كه نان و ناهار امروزت را بايد در ته اين صف طولاني طلب كني آن هم از كسي كه تا آرنج در بشكه بزرگ چوبي خميردان فرو رفته، تازه بعد هم با بوي  تند دود و شرابي كه به مشامت سخت نا آشناست بلغورش كني، و هنوز به خودت اجازه ندهي به ميزبانت بگويي آخر اينجا كجاست كه مرا آورده اي، درست است كه در اروپاي گران قيمت پول هتل ندادنم را مديون شما هستم اما اينجا دگر كجاست كه حتي مغازه هايش هم از چوب كاه و شاخ و برگ درخت است.

                  

 هنوز گيج و گنگي كه چرا از ورودي روستا تا اينجا يك كلبه يا خانه نمي بيني ، نكند اهالی اینجا هم مثل مردم پيدن كوييه كرمان ايران،  همان غاري كه بر سر كشف آن بلوايي شده بود، در دل كوها و زير كپر ها  گذران عمر مي كنند، كه ناگهان مي رسي به يك دشت بزرگ كه دورتا دورش پر از اروپايي هاي امروزي است و تازه در مي يابي كه براي رسيدن به مراسم بزرگي كه يك گروه حرفه اي اروپايي ، قرون وسطي را در دل اين دهكده بازسازي كرده اند بايد از همين راهي كه آمدي عبور مي كردي تا برسي به اين ميدان.

و حالا مبارزاني با كلاه خودها و لباس هاي آهنين و شيهه اسب هايي كه گويي نيششان تا بنا گوش براي مسافري باز است كه بازسازي تاريخ و پيشينه كهن ملت را با اين همه جديتُ ، حق مسلم خود نمي داند و آنقدر دست روي دست مي گذارند تا فيلم سيصدي بر پرده سينماهاي جهان نشيند كه حتي جوان تر هاي ساكن ايران را هم  نسبت به پیشینه تاریخی شان دچار ترديدمی كند تا چه رسد به ...

                

مدت زيادی است كه از ايتاليا گذشته ام اما از سهل انگاري مان در برابر ايده نگرفتن و برپا نكردن اين ابتكار عمل نمي توانم بگذرم.

 

+ [14:27]
                                       ملوانها به خانه برگشتند

دلم سخت می لرزد، گفته بودم خدا كند وقتي ملوان هاي انگليسي به خانه بر مي گردند...

 BBC News داره کنفرانس ملوانان آزاد شده انگلیسی رازنده پخش می کند.

"فليكس كارمن" رئيس اين ملوانها دارد مي گويد:

۷/۲ كيلومتر داخل آبهاي عراق بوديم پاسدار ها با هدف دستگيري امدن داخل آب عراق با هدف دستگيري، رفتارشان  بسيار خشونت آميز بود با اسلحه هاي سنگين آمده بودند.يك پاسدار هم بود كه انگليسي را خوب بلد بود من به او توضيح دادم كه ما امديم يك قايق را با اجازه سازمان ملل بازديد كنيم ولي به حرف هاي ما گوش ندادند ، ولي پاسدارها مارا سوار قايق كردن بردند ايران .

ملوان ها از فشار های روانی میگويند. دستامون رو بسته بودن، روزي سه بار به ما غذا مي دادن و تنها همان ساعت با هم بوديم. اما هيچ تماسي با بيرون نداشتيم،  چشم بند به چشمهاي ما مي زدن وقتي چشمهاي ما بسته بود هي صداي كوك كردن اسلحه مي آمد،  خوشحاليم كه برگشتيم انگليس، ما اونجا ترسيده بوديم، رفتار ايران توهين به شخصيت ما بود، پاسدارها در عراق كشتي ها را ...ما هيچ موقع نگفتيم ...

نمي دانم تا انتها چه مي شود؟؟؟

پي نوشت:

تمام شد و هنوز هيچ كدام از خبرگزاري هاي ايران خبر اين كنفرانس مطبوعاتي را نداند. حتي خبرگزاري فار س هم كه هر روز  از آجيل خوردن و شطرنج بازي كردن ملوان ها نمي گذشت. از يك طرف فراموش نكنيم كه ما حتي يك خبر ساده از  پنج ايراني كه در اربيل دستگير شدند نداريم.

خبر بي بي سي

ملوانان انگلیسی اعترافات خود را پس گرفتند

ملوان ها: درآبهای عراق دستگیر شدیم/ رادیو زمانه

 

+ [18:59]

               ساكركور در ممارت پاريس.

 

" مطرب مهتاب رو... مطرب مهتاب رو... آنچه بديدي بگو... ما همگان محرميم، محرميم..."

 ناز صدايي كه پوست خوابم را مي شكند با اين آوازش و دمي بعد صداي آژيري كه ممارت را با خود مي برد به روزهاي جنگ جهاني دوم، چهارشنبه ها  اينجا گوش همه به اين آژير جنگ خو كرده تا مبادا از خاطر برود روزهاي سخت جنگي كه شهدايش را ملت اينجا به گونه اي ديگر گرامي مي دارند.

نمادهايي كه براي شهداي گمنامشان در ميادين شهر برپا مي كنند ، شمع ها و گل هايي كه بر سر سراي برخي از خانه ها در محله هاي قديمي پاريس، در روزهاي خاصي از هفته جلوه نمايي مي كند و سر تعظيمي كه زنان و دختران مو بور و مردان چشم آبي در برابر نمادهايي از جنگ فرو مي آورند، بي وقفه تو را مي برد به روزهاي نزاعي كه براي تدفين شهداي گمنام در دانشگاهها و ميادين پايتخت ايران در گرفته بود.

 استخوانهاي پوك شده دلبندانمان را عجب غمگنانه بر سرباورهاي هزارتكه ملت رقصاندند.

آنقدر ملت را از نگاه ايدئولوژيك به جنگ دلزده ساختند كه در نهايت آنان كه دستشان از همه جا كوتاه بود قرباني اين نزاع دلزده شدند، ورنه كدام مادري رضا مي داد استخواني كه روزي با روکشی از گوشت و پوستي نزار، بوسه بر آن زده و پس از آن دگر هرگز نديدش ، امروز به  بي وزني  يك توپ پلاستيكي ، در ميدان دل آزار يك بازي عجيب معلق بماند و هيچ كس دلش از هزار تكه شدن اين توپ نگيرد و هر كس به برد خود فكر  كند .

بگذريم....

پاريس در نگاه اول، شهر كافه ها و كليساست مثل دمشق كه براي من شهر ديش ها و دعا بود ، پشت بام ها پر از ديش هاي ماهواره و زمين پر از مساجد، اينجا نيز همه خيابان هاي شهر پر از كافه است و مردم ساعت ها ي مهم و طولاني زندگي شان  در كافه ها سپري مي شود آنچنان كه به هر نقطه كه رو كني، كليسايي به زيبايي يك هيبت دلربا در برابر چشمانت مي يابي و رهگذراني كه بي صدا و آرام  در آن دست به دعا نشسته اند.

از "نتردام" پاريس تا "سن پيترو"در  رم ، "سگردا فاميليا" در اسپانيا و كلييساها و عبادتكده هاي لندن و ديگر شهرهاي اروپايي كه مي گذرم، كاري به نحوه مناجات و راز و نيازشان  در مقايسه با راز و نياز مسلمانان در مساجد ندارم و كار من هم نيست كنكاش كردن در اين كه چرا جمعي اينجا بي صدا و آرام به دعا يا عزا در مكان مقدس ظاهر مي شوند و جمعي ديگر در دياري ديگر با شيون و فرياد و سر و سينه زنان .

با اين همه اما نمي شود بي قياس از كنار نحوه معماري و نماد هايي كه هريك براي بيان تفكرات مذهبي خود برگزيده اند، گذشت، تفاوت فاحشي است ميان مساجد شرق تا معابد غرب، غربي ها تنديس ها و مجسمه هاي حجم دار را براي اين بيان برگزيده اند و مساجد شرق نوشته هايي به زبان عربي را.

 

                  نتردام پاريس

 بي ترديد هريك آراستگي خود را دارد اما طبيعي است كه زبان ارتباطي تنديس هاي حجم دار، براي مليت ها و زبان هاي گوناگون كه مي آيند براي قدم زدن در تاريخ هر كشور، گويا تر و گسترده تر و چه بسا قابل فهم تر است از زبان نوشته هاي بي حجم . حالا تو ساعت ها مي تواني به چهره هاي هر يك از اين تنديس ها خيره شوي و فكر كني و فكر كني.

 در آخر پاهايت را اگر  ناي بالا رفتن از پله هاي رودخانه سن نيست بروي در همان قهوه خانه كوچك و كهنه روبروي نتردام كه سالهاي دور، پاتوق هميشگي ويكتور هوگو بوده است لم دهي يا بگذاري كبوترها و گنجشك هاي اطراف كليسا به بهانه برچيدن دانه هاي گندمي كه مهمانشان مي كني از سرو كولت با لا بروند و به جايش دانه هاي خستگي را از تنت برچينند يا اصلا دلت را بسپار به كودكي كه كالسكه اش را پر از بيسكويت هاي ريزو درشت كرده براي كبوترهاي حرم و از ته دل آزادي را نفس بكش كه اينجا هيچ كس دلت را نمي پويد تا كميت و كيفيت ايمانت را كنكاش كند.

 شايد از سال ۱۱۶۳زمانی که بنای این کلیسا گذارده شد و ۲۰۰ سال هم زمان برد كه به فرجام رسد تا امروز، اتفاقات زیادی در آن رخ داده باشد از تاجگذاری سنت لوئیس و حتي هنري پنجم انگلستان به گمانم، و تاجگذاري فرانچسكوي دوم تا تحصن تعداد زيادي از آزادي خواهان پاريس در آگوست ۱۹۴۴ اما حالا كه به رفت و آمد جوانترهاي غربي در حياط و محوطه كليسا نگاه مي كني انگار اينجا مذهب ديگر در خدمت و انحصار و ابزار يك طايفه نيست تا تو را ابتدا قضاوت كنند و سپس نامحرم بپندارند و نان شبت ببرند...

ما همگان محرميم...محرميم...آنچه بديدي بگو...

 

                 

 

+ [19:27]

              

از همان لحظه كه مي رسم فرودگاه شارل دوگل فرانسه، نفس راحتي مي كشم، ديگر از نظم انگليسي ها خبري نيست، پاريس آشفته است ، مثل پريشاني روح من ، سرد است مثل دست و پاي هميشه يخ  خودم  ، خاكستري است، مثل هواي دلم، اما پر است و بلند آوازه ، نه مثل من كه خالي ام و خسته و ذره و حالا حالاها بايد بدوم.......

مي خواستم تلخ نباشم ، بعد از عمری ، تنها امسال هوس پاسداشت سنت سيزده به سرم سزد و چنان ناشيانه دروغ سيزده را نوشتم كه ازهمان پيام اول كسي به شيرين كاري ام نخنديد، يا اين مزاح به ما نيامده بود يا آن دروغ برازنده اقتدار  و اعتقاد رئيس نسبت به موضع گيري هاي همواره اش نبود، به هر تقدير ما اگر چه هنوز ميهمان ديار دگريم اما خود را سر سفره بزرگ "سيزده به در " ايران ديديم و براي بار نخست در سي بهاري كه از عمرمان گذشت يك بار رسم اين سفره به جاي آورديم ، باشد كه كسي را نرنجانده باشيم.

البته ميزبانم اينجا از صد ميزبان ايراني ، ايراني تر است و هنوز بوي خانه كاهگلي مادربزرگها را مي شود از كوزه كوزه اي كه با هرار زحمت به  اين خانه رسيده اند، استشمام كرد، پر از شمعدوني هاي ناب ايراني با همان بو با همان رنگ و با همان حس اما پشت پنجره اي كه به جاي باز شدن به امام زاده  صالح تجريش ، درست به سمت كليساي قلب مقدس باز مي شود و به جاي صداي بوق ممتد آهن پاره هاي خيابان پر ترافيك، صداي نقاش هاي ميدان روبروي خانه است كه توريست ها  را با چرب زباني شكار مي كنند تا کشیدن یک نقاشي از صورت خسته شان، حاصلش لقمه ناني باشد بر سفره شب شان.

"ممارت" {  momart } تپه زيبايي است كه تمام پاريس را از فراز در دو  چشم كوچكت جا مي دهد ، حتي هيبت آن ۱۸۰۳۸ تكه آهني كه با دو و نيم ميليون پيچ و مهره شده است ايفل بي نظير ،حالا ديگر اينجا و از بالاي تپه در قاب چشم کوچک من هم جا مي گيرد .

كليساي نتردام، سوژه داستان هاي ارباب كلمات ، ويكتور هوگو، كاخ ورساي باقي مانده اي از دوران پادشاهي لويي ها و ناپلئون ، موزه لوور كه 6500 تابلوي نقاشي و ديگر آثار به جاي مانده از گذشته هاي دور در آن است، خيابان معروف شانزه ليزه،و رودخانه سن كه ما سبزه عيدمان را به آب هايش داديم، همه و همه اينجا مستانه در برابر چشمت مي رقصند تا تو تاريخ را مزه مزه كني اما من بي سبب دلم گرفته اين روزها.....و تلخم.......مثل همين كبوتر خنگ كه آخر هم نفهميدم چرا تنها كز كرده بود ، آن هم پشت به رودخانه سن.

            

 

 

+ [17:3]
                             

یکی از دوستان سابقم  که در اداره اخبار نهاد ریاست جمهوری پستی دارد امروز تلفن زد و  خبر داد که فردا نامه مهم احمدی نژاد به ملت ایران منتشر می شود.

احمدی نژاد در این نامه از ملت ایران به خاطر برخی رفتار ها  و موضع گیری ها ی غیر دیپلماتیک خود در یک سال گذشته که موجب پرداخت هزینه های سنگین برای کشور شده و گاه کشور را در معرض تهدید خارجی نیز قرار داده است عذر خواهی کرد.

+ [14:44]

             

سرها غالبا يا در مجله و كتاب و روزنامه فرو رفته يا يك چيز ديجيتالي در گوششان  چپانده اند تا هيچ كس با كس ديگري حرف نزند، چه در داخل مترو باشند چه در ايستگاه به انتظار مترو، فرقي برايشان نمي كند، در صف اتوبوس هم كسي از گراني تخم مرغ و گوجه فرنگي و حرف هاي جديد رئيس جمهور، حرف نمي زند كه آن يكي پي اش را بگيرد و يك دفعه يك كنفرانس داخل اتوبوسي داغ پا بگيرد، راننده تاكسي هم كه محال است، با گفتن " چقدر امروز هوا آلوده است"، بخواهد باب سخن با مسافر بيچاره باز كند و تا ته مسير هم مسافر و هم شوفر ديگر از جيك و پيك هم باخبر باشند.

 

حالا تو هي زور بزن كه يك گپ و گفت سر راهي از جنس همان هايي كه احسان نراقي در شوراي سردبيري اعتماد ملي مي گفت فقط مختص حال و هواي مردم ايران است، راه بينداز. مگر مي شود، حالا بيا هزارو يك  راه را هم امتحان كن:

 

به سرعت مي دوم به سمت پيرزني كه قادر نيست پاهايش را بيش از اندازه بالا بياورد تا از پله هاي اتوبوس عبور كند، فرصت خوبيست تا اين محبت قلمبه شده را نثارش كنم، هنوز ميان زمين و آسمان اتوبوس معلقم ، درست لحظه اي به پيرزن مي رسم كه كه راننده اتوبوس با فشار دادن يك دكمه ساده، پله هاي اتوبوس را در چشم بر هم زدني براي پاهاي ناتوان پيرزن به پايين كشيد، از همان سر جاي خودش و لازم هم نبود مثل من ميون اين همه مو زردها و چشم آبي هاي آرام، هول برش دارد و كف اتوبوس شيرجه بزند براي مهر ورزيدن و كمك كردن، در نهايت من مي مانم و يك لبخند ماسيده و دهاني باز : هان... كه اينطور...

 

تا چشم كار مي كند ماشيني نمي بيني اما يك صف طولاني پشت چراغ قرمز ايستادند و هيچ كس هيچ عجله اي براي رد شدن از لابلاي ماشين ها ندارد، چه ساعت از نيمه شب گذشته باشد و چه كله سحر باشد ، فرقي نمي كند چشمي اينجا زير كلاه يا  چتر پليس، ناظر و بپايت باشد  يا  نباشد، فرقي نمي كند، روي پله هاي برقي مترو بدون استثنا هميشه يك نظم انگليسي حاكم است يعني  يك سمت اين پله طولاني و دراز  هميشه خالي است  و در سمت ديگرش همه پشت هم و فشرده  می ایستند تا اگر كسي عجله دارد از آن سمت خالي پله برقي بدود ، به همين سادگي.

 

دلت لك مي زند براي يك دعواي جانانه و فحشهاي مخصوص رانندگان، دلت ميخواهد بلاخره يكي تا كمر از پنجره ماشين بزند بيرون و هرچي ليچار بلد است بار همپالگي اش كند،  هر چه چشم بداوني چشمي نمي يابي كه بيهوده بر اندام دختراهايي كه راه خود مي روند، پرسه زند ، دلت لك مي زند براي اين كه كشيده جانانه يك زن  بنشيند به صورت مردي كه دست در دست زنش دارد اما چشم و نيشش براي زني كه از روبرو مي آيد باز است.

 دلت لك مي زند براي آنكه هوار بزني روي سر كسي كه پوست تخمه و پرتغال و پس مانده آب و آش راه را از شيشه ماشين جلويي رها كرد و باد هم بدون معطلي  شتك هايش را چسباند به پيشوني تو كه سرت را همينطوري بي پروا از شيشه نيمه  باز ماشين انداخته بودي بیرون  تا نفس تازه كني.

دلت مي خواهد توي صف سينما و اتوبوس و هزار تا صف ديگه مچ كسي كه از گوشه و كنار،  خودش را مي چپاند توي صف بگيري، دلت مي خواهد توي لوليدن درهم و برهم آدمهاي آشفته شهر، حاضر جواب باشي براي متلك هاي ركيك و وقيحانه اي كه از هرسو به سمتت پرتاب مي شوند ، دلت لك زده براي لگد زدن به كاپوت ماشين يا سنگ انداختن به سمت شيشه نيمه باز ماشيني كه بيهوده براي تو كه از پياده رو مي روي و اتفاقا هيچ آرايشي هم روي صورتت نداري ، هي بوق مي زند و  راننده هي سرش را به شكل چندش انگيزي تكان مي دهد.

 دلت مي خواهد از دل غرب وحشي دست خالي بيرون نروي و بتواني صفحه روزنامه را پركني از بي اخلاقي ها و عربده كشي ها و خشونت هايي كه هرروز قصه مكررش را شنيدي.دخترك ساعت ها هم اگر به ديوار تكيه زند نه صفي از ماشين، بر ترافيك شهر داغ تازه مي زند نه صفي از پير و جوان بيكار و چشم چران پياده رو را پر مي كند.

 

             

 

ساعت 12:30 شب است، از يك مهماني ايراني بر مي گرديم، " آكسفورد استريت " شلوغ ترين خيابان لندن كه مركز خريد است هم در اين ساعت كم كم آرام مي شود، حوالي خوابگاه در " كينگز كراس" ديگر صداي نفس هاي آدمهاي نزديك را هم مي شنويم، يعني شهر تا اين اندازه خلوت و ساكت است. سايه زني با سگش در امتداد نگاه ماست، ماييم و  يك خيابان بلند كم نور و پيرزني كه تمام كيفش را براي پيدا كردن چيزي زير و رو مي كند.

 از پيرزن رد مي شويم و او همچنان در حال زيرو رو كردن زنبيل است ، باز اين محبت قلمبه شده نگذاشت كه بي تفاوت بگذرم، حس انساني ام را به رخ دوستانم مي كشم تا راضي شان كنم كه بايد برگرديم شايد كمكي از دستمان بر آيد.

وقتي رسيدم، پيرزن آنچه را كه دنبالش بود ، ديگر پيدا كرده بود؛ يك دستكش يك بار مصرف تا با آن اضافه هايي كه سگ پشمالويش در گوشه خيابان ريخته بود را به نزديك ترين سطل زباله شهر بريزد بي آنكه كسي او را مجبور ساخته  یا زیر بار نگاه کسانی ناگزیر به این کار شده باشد.

 

سوز سرما  مي سرد تا ته بيني ام ، سرم سوت مي كشد و سكوت اين سياه شب سوت و كور  را با سرفه اي سخت مي شكنم و شك مي كنم  به شايعات شكل گرفته در اطراف يك زندگي ماشيني.

نمي دانم  نقش دولت يا نهادهاي تصميم گير در توافقي كه ميان مردم يك جامعه براي رعايت حقوق يكديگر  شكل مي گيرد تا چه اندازه مي تواند باشد اما بي ترديد مي توان در سطوح مختلف اين شهر ديد كه چگونه بدون هيچ قانون الزام آوري بيشتر مردم  خود را ملزم به رعايت حقوق ديگري مي دانند.

اينجا نامش را مي گذارم توافق اجتماعي اما  نمي دانم درآنجا ودر اجتماع خشمگيني كه مردم آن به جاي كنار آمدن با هم و توافق براي رعايت حقوق يكديگر، همواره فرياد و فحش را به خدمت مي گيرند، چه نامي بايد براين رفتار گذاشت؟ تازه ما خونگرمي و نوع دوستي مان  در برابر اروپاي سرد، ريشه در تاريخ و شعر وادبيات كهن مان هم دارد.

 

مدام پي آنم كه زنبيلي بر زمين بماند يا پيرزني را ناي بالا رفتن از پلكاني نباشد تا من از گرماي محبتم اورا بهره مند سازم و پز خونگرمي شرقي ام را بدهم غافل از آنكه اينجا معمولا  همه چيز سرجاي خودش است ،  كسي هم بار اضافه حمل نمي كند كه نياز به كمك من باشد! چرا كسي روي پوست موز سر نمي خورد تا من به او كمك كنم؟

 

             

+ [5:5]

                 

                

 

 

روي صندلي كناري، پسر جواني روزنامه را مي بلعد انگار، ديگر بعد از گردن دراز كردن و سرك كشيدن تا بنا گوش سرخ نشدم، چون ايندفعه ديگر صفحه پر از عكس هايي نبود كه چشم من هنوز به ديدنش عادت ندارد.

تمام روزنامه هاي اينجا پر از رنگ است اما امروز در صفحه نخست تقريبا همه روزنامه هاي اينجا عكس زني است كه موها و چشم هايش از جنس زنان اينجاست اما روسري اش به رگ كلاه من و البته به رنگ روسري بسياري از زنان ايراني.

"في ترني"  يكي از زنان دستگير شده با 14 ملوان انگليسي  توسط ايران است كه اينك عكس نخست روزنامه هاي اروپا شده است :

او ابتدا اعتراف مي كند به اينكه  وارد آب  هاي ايران شده  و سپس از رفتار مهربانانه  دستگير كنندگانش مي گويد و تلوزيون ايران هم پخش مي كند:

 

"اينجا همه خونگرم ، مهمان نواز و مهربان هستند ، در روز، سه وعده غذا مي خورم، مايعات هم در اختيارم هست، اينجا به خوبي از من نگهداري مي شود."

 

چقدر خوب است كه بازجو ها بازهم مهربان بوده اند، بيچاره مادرم آنروز، توي ايوان خانه چقدر گريه كرد تا مرا متقاعد كند كه " برادرها حتما خيرت را مي خواهند" و من مثل شخصيت هاي رمان "احمد محمود" و "نادر ابراهيمي" هي مي خواستم قهرمان بازي در بياورم و هي بگويم نه.

 بيچاره مادرم تند و تند گريه مي كرد اما من كماكان ايوان خانه "قمي كلا"  را يك ميدان مبارزه  بزرگ مي ديدم كه مي بايد رسالتم را تمام و كمال به مرحله اجرا برسانم، به جز صداي مرغ و اردك هاي وحشت زده حياط، صداي ابلهانه خودم هم در سرم دو برابر مي پيچيد و كلافه ام مي كرد:

"اگر مي خواهيد ببريدم همينطوري كه هستم دستبند بزنيد" ، و با دست مثل يك انقلابي تمام عيار چادر سياهي كه مادرم به سفارش آنها آورده بود را نقش زمين كردم، خيلي هم اصرار داشتم كه دست هايم را در دو طرف مثل پرانتز نگه دارم، انگار تاريخ ايران مي بايد در گوشه اي از روستاي قمي كلا تغيير مسير مي داد و مسوليتش هم تنها روي شانه هاي من 19 ساله بود.

تنها  12 يا 13 روز بعد، من با چادري كه ديگر مال مادرم نبود، و در جايي كه ديگر ايوان خانه من نبود، جلوي يك دوربين نشستم.

وقتي برگشتم به مادرم  گفتم: همه با  من مهربان بودند ، مهمان نواز و خونگرم.

بعد از من خیلی ها دیگر به مادرشان همین حرف را زدند اما وقتي به خانه برگشتند....

 

خدا كند وقتي "ترني" به خانه برگشت غير از اين نگويد، دلم نمي خواهد دل مادرم بشكند، نبايد شك كند كه آن روز همه با من مهربان بودند...........

تردید ندارم ایران این روزها آنقدر هوشیار هست و آنقدر خوش رفتاری می کند که وقتی ترنی برگردد هم ...

 

پس از انتشار تصاویر تلوزیونی 15 ملوان انگلیسی

حمایت از زندان بان

 

             

 

+ [15:38]
چقدر سخن گفتن در کنار استاد سخن سخت است و البته دشوار تر آنکه تو از دشواری روزهايي بگویی که بر او دشوار تر رفته اين روزها نه بر تو که هر وقت اراده کنی در کوچه پس کوچه های ولایتت هستي بی هیچ کوچ ناگزیری.

مسعود بهنود را اولین بار بود كه از نزديك می دیدم در دانشگاه سوآز لندن، خودش از واژه گان غلو آميزي كه در مدحش به كار برند بيزار است اما به هر تقدير شاگردانش بي آنكه خجل باشند براي استادي كه گنجينه اي گرانقدرش مي پندارند، چنين مي كنند و گويا ترين كلمات را گاه به پايش مي ريزند و حالا من در كنار كسي كه دمي كوتاه حتي غنيمت است براي دانستن و دانستن و آموختن ، بايد از  روزهاي غريب روزنامه نگاري در ايران بگويم.

فصلي كه خانه به دوشي هاي مكرر، مجال آموختن و  نزديك تر شدن به دنياي روزنامه نگاري نوين را از نسل ما گرفت و جايش چه به ما داد نمي دانم ،  هر روز از اين خانه به آن خانه اين ما بوديم كه قرباني مي داديم به جاي آنكه قهرماني از عرصه روزنامه نگاري ايراني به بار آريم.

آسمان مطبوعات ايران در "زنجيره اي" دل آزار گرفتار آمد و چه بسا گاهي ما نيز پنداشتيم هر چه تعداد روزنامه هاي بسته شده در سوابق كاري مان افزون تر ما نيز برنده تر ، غافل از آنكه هر روز يك ميدان آرام را براي رشد كيفي و حرفه اي روزنامه نگاري مي باختيم و فردا باز ما بوديم و خانه اي نا آرام تر كه به ميدان نزاع و حركت با عصا نزديك تر بود تا ميدان تجربه اندوزي و رسيدن به روزنامه نگاري مبتني بر علم و عقل. شايد هم اين حرف ها از سر دلتنگي است وقتي مي بينم عمر مفيد روزنامه نگاري در ايران آنقدرها قابل باليدن نيست تا در جامعه روزنامه نگاري جهان بتوان سري بالا گرفت و گفت : آخيش ما هم بوي كاغذ كهنه يك روزنامه خيلي قديمي را مي دهيم...

چقدر اينجا همه سراغ "شرق" را مي گيرند...

چقدر اينجا پر است از خانه به دوشان خانه خبر كه تا جا داشت در همان ايران از اين خانه به آن خانه كوچانده شدند و امروز اينجا در گوشه اي نمي دانم آرام يا نآرام...

بگذريم و بگذاريم  ديگران نيز از سر تقصيرات مان بگذرند و نگذارند به كوچكترين خطايي خانه مان از پاي بست ويران شود و گاه هم از باليدن به يك دلخوشي كوچك كه حتي ممكن است يك عكس يادگاري در كنار يك استاد قديمي باشد ، نهراسيم، نه از حساب پس دادن ها و نه از قضاوت شدن ها:

با استاد از يادگيري تا يادگاري

اينجا را هم كليك كنيد

+ [21:17]

صاحبخانه وقتي مي بيند در ميان بازي و هياهو، فرزندانش دارند زير دست و پاي پچه هاي مهمان له مي شوند، چشم از چشمهايت بر نمي دار و چنان بي تاب و سرد نگاهش به نگاهت خيره مي شود كه تو دلت يكهو مي لرزد و ديگر دستت به سفره نمي رود.

من اينجا در انگلستان، همان ميهماني هستم  كه در يك بازي سياسي، بچه هاي صاحبخانه زير دست و پاي بچه هاي ما جا مانده اند و صاحبخانه حتي لحظه اي چشم از چشمت بر نمي دارد.

تا بگويي ايراني هستم، چندين چشم از چندين سو مي ماسد بر تما رفتار و كردار و گفتارت . از همان داخل فروودگاه "استن  استد" لندن، برخلاف گذشته تنها به گرد يك ايراني چند پليس حلقه مي زنند و پاسپورتم دست به دست مي گردد تا اطمينان حاصل شود كه من يك هفته بيشتر در خانه شان نمي مانم. حس غريب و مهمان نوازی عجیبی است.

البته اين اتفاق در فرودگاه " تري استه" ايتاليا هم افتاد و ظاهرا اين روزها در بيشتر كشورهاي اروپايي، ايراني ها را با مراقبت بيشتري بازرسي مي كنند. وقتي دختر چشم آبي پشت گيت كنترل زنگ مي زند، دقاق كوتاهي زمان كافي است تا دو پليس قد بلند و درشت هيكل اروپايي در دو سوي شانه هاي نحيفت قد علم كنند و اظطرابي ناخودآگاه دلت را پر ولوله كند و اين ولوله دروني عجب همسفر همپايي است، تا آخر سفر با من است،  تنها كسي است كه تنهايم نمي گذارد.

فيلم 300 كه درآن  ايرانيان باستان در برابر يونيان زيبا روي، چونان انسانهاي قاتل و وحشي با صورت هاي زشت و شيطاني به نظر مي رسند ، اينك بر پرده سينما هاي اينجاست،  پانزده سرباز انگليسي  در خليج فارس دستگير شده اند، سفير لندن در تهران احضار شده، قطعنامه شوراي امنيت عليه ايران با اجماع به تصويب رسيده ،  چين و روسيه و حتي كشورهاي غير متعهد هم در مقابل ايران قرار گرفته اند و مقامات عالي رتبه ايراني هم اعلام كرده اند كه ممكن است ايران دست به بي قانوني بزند، كافي است در همين روزها مسافري از ايران باشي به اروپايي كه  تماما چشم است براي پائيدن هر ايراني.