تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم

 

حتي يك نگاه، بي پرسش به چشمهاي ديگري نگاه نمي كند.اينجا فرودگاه مالپنساي ايتالياست و روسري مسافراني كه از ايران آمده اند يا به گردن آمده يا در يك جاي هميشگي، گوشه چمدان شان جا خوش كرده ، باز هم سر در نمي آورم همه گيج و گنگ اند يا من گيج شده ام از اين همه تغيير ناگهاني صورت هاي بي رنگي كه حالا پر از رنگ و ناز و كرشمه شده اند با اين همه اما من تنها به نگاه پرسشگر همه خيره مي مانم.

سالانه نزديك به 1300 دانشجو براي تحصيل از دانشگاههاي ايتاليا پذيرش مي گيرند و مسافران اين هواپيما جمع خيلي اندكي از ان 1300 نفرند. دخترهاي ريز و معصوم با موهاي آشفته و نگاههايي آشفته تر به گنجشك هاي كوچكي مي مانند كه تند و تند از زمين و زمان بالا مي روند، پر اضطراب چنان كه گويي از چنگ گربه اي فرار كرده و ميل نگاه كوتاهي حتي به پشت سر را ندارند آري همه از ايران در رفته اند و اگر هم فرصت پيدا كنند، شايد از بالا با دلهره به گربه بزرگي كه گويي از چنگش در رفته اند،  مي نگرند.

 از رم و زيباي هايش كه عبور مي كني و حسابي خسته اما غني از راه رفتن در تاريخ مي شوي مي رسي  به شمال ايتاليا، شهري به نام  "بولونيا" كه سومين يا چهارمين شهر ايتالياست .

يك شهر دانشجويي كوچك كه وقتي باران ببارد، رهگذرانش از خيس شدن در امانند كه پياده رو هايش سرتاسر  زير طاق هاي بلندي از انبوه ساختمانهايش ميزبان رهگذران است. يعني طاق هاي گنبدي شكل هر ساختمان به تنهايي چتري بزرگ است بر سر پيادرو هاي  تمام شهر.

ميزبان من ، دو دختر ايراني جواني هستند كه چندين سال از بهترين سالهاي عمرشان را اينجا بوده اند. زندگي دانشجويي شان هيچ شباهتي به آنچه كه در ايران تصور مي كردند ، ندارد، و البته تلفيقي است از آرامش، زيبايي، رفاه، كار، كار، كار ، دلتنگي و باز حس هاي نوستالژيكي كه گاه با يك آواز ساده من تا عمق دلشان مي لرزد.

اينحا همه چيز بوي درس و رقص و كار مي دهد، همه چيز سر جاي خودش است به جز همان دلتنگي مضاعف كه گاهي فشارش بغضي مي شود كه بي امان گلو مي درد، براي من كه مسافر م چنين است تا چه رسد براي آزاده و معصومه كه شعرهاي فروغ فرخزاد تنها فصل مشترك هرسه ماست كه در چمدان يا در چنته مان است.

و اما آن ديگري چه ساده تعريف مي كند و چه بي غل و غش كه ماه اول ورودش به ايتاليا را شانس آورده است:

"وقتي وارد فرودگاه شدم، با همان ايتاليايي نصفه و نيمه كه بلد بودم ، به اولين آگهي كه روي ديوار بود خيره شدم، دو زن و شوهر براي مدت يك ماه دنبال كسي بودند كه از گربه هايشان مراقبت كند، چشمانم برق زد ، آگهي را از ديوار كندم و پاهايم را از زمين . به سرعت دويدم.

از همان روز قرارداد را بستيم .زن و شوهر جوان عازم نيويورك بودند، من هم به آنها نگفته بودم كه هنوز خانه اي در ايتاليا ندارم البته آنها هم نگفتند كه نبايد شب ها در آپارتمان آنها بمانم، به اصول و راهكارهايشان براي غذا دادن به گربه و نگهداري مهربانانه از آنها گوش دادم و از فردا شدم  همخانه  گربه ها."

 يك ماه  فرصت خوبي شد تا مثل بيشتر دوستانش كه همان دو  سه هفته اول مستاصل به ايران برگشتند، فكر بازگشت به  سرش نزند.

تردي نيست كه ساعت ها بي هيچ دغدغه اي پشت به زمين گذاردن و خيره به آسمان بي غبار ايتاليا دوختن لذتي فراموش ناشدني را لاي دندانهايت تا هميشه جا مي گذارد و تو هي مي تواني مزه مزه كني اما لحظه بدرود  كه مي رسد مگر مي شود اين همه اشتياق توام با سادگي سرشار از دلتنگي گنجشك هايي كه از چنگ گربه بزرگ در رفته اند تا گربه هاي اينجا را تر و خشك كنند ، فراموش كرد؟

مي دانم باز تلخ نوشته ام اما نمي دانم بايد از اين همه شادابي جوان هاي زيبا و خوشرنگ ميدان بزرگ "پياتسا ناوونا" در رم، موزه بزرگ نقاشي" ديلي اوفيتسي" در  فلورانس، ميدان اعجاب انگيز "سان ماركو" در و ونيزي كه تمام خانه هايش روي  آب هاي  كانال گرانده بر پا شده ، بنويسم يا همين نقطه هاي كوچكي كه مدام در مقابل چشمانم حجم مي گيرند و هي بزرگ و بزرگ تر مي شوند؟

شايد بهتر باشد من از همين گره هاي كوچك كه ذهن روستايي ام را مي آزارد بنويسم  و شما تصاويري از زيبايي هاي دلچسبش ببينيد . چه باید کرد؟

 

 

 

 

 

+ [16:41]


چه مي فروشي دختر بي قرار سينه گشوده در باد؟

آب دريا ها را مي فروشم آقا، آب دريا ها

اين اشك هاي شور از كجا مي آيد مادر؟

آب دريا ها را مي گريم آقا ،

آب دريا ها

هنوز بي قرارم ، و مي رسم به سرزميني كه چشم اگر بدوزي به آبي آب هايش ، نا خود آگاه صداي محكم شاملو در سرت مي پيچد كه اينبار دارد شعر" لوركا " شاعر برخاسته از اين دريا ها و تپه ها و رودخانه ها را  گرم برايت دكلمه مي كند ، شايد قوت قلبي باشد براي نشستن دور يك ميز گرد بزرگ كه قرار است زنان رهبرچند كشور در كنار زنان فعال عرصه هاي مختلف سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي  واقتصادي كشورهاي اسلامي بنشينند و هر يك از تجربيات زنان كشور خود بگويند.

اسپانيا ميزبان خوبيست شايد ، چرا كه هنوز ردي از خستگي بر چهره زنانش كه به سختي از روزهاي ديكتاتوري ژنرال فرانكو عبور كرده اند، مي بيني و خيالم قرص است كه اينك اگرچه زنان رهبر از كشورهاي توسعه  يافته آمده اند اما به هر حال زبان هم را مي فهميم.

من هم به همراه زنان كهنه كاري از سرزمين خودم آمده ام، زناني كه خمودگي كمر و چين هاي صورتشان گواه سالهاي مبارزه آنان براي رسيدن به تساوي حقوق نيمي از پيكره جمعيتي ايران با نيمه مردانه اين كشور است. به احترامشان همواره مي ايستم تا بنشينند  و مي نشينند:

مري رابينسون رييس جمهور سابق ايرلند، كيم كمپل نخست وزير كانادا، جنيفر شيپلي نخست وزير نيوزلند زناني هستند كه در كنارژوسپن نخست وزيرسابق فرانسه، باندويك نخست وزير نروژاز روبرو به ما و زناني ازاسپانيا، فرانسه، مصر ، مراكش، بحرين، عربستان، عراق، اسلو و آفريقاي جنوبي نگاه مي كنند.

مي دانم خيلي كم و كوچك تر از همه اين زنانم ، اما نمي دانم چرا نقطه بزرگي در ذهنم روشن است از قدم هاي كوچكي كه مي توان برداشت.

شب هاي قبل از نشستن در اين سمينار به هر كانال خبري از ايرانم سر مي زنم تا با اتكا به همان نقطه روشن بنشينم اينجا و سرم را بالا بگيرم، همش خبر دستگيري و دربندي زنان است، تعدادشان كم نيست، 32 نفر، دلم شور مي زند ، سردم مي شود، نمي دانم به سرفصل مطالبي كه براي گفتن آماده كرده بودم بايد يادي از 32 تن از دوستان و همجنسان خسته ام اضافه كنم يا اينجا كنار غريبه ها لب بر چينم و هيچ نگويم.

آمده بودم تابه نقش و حضورفعال زنان در عرصه رسانه هاي ايران ببالم، خب مي بالم اما كاش از صدا و سيماي خودمان ياد مي گرفتم كه چگونه و با چه اعتماد به نفسي مي تواند درست لحظه اي كه زنان را در ميدان هفت تير بر سطح زمين سخت سيماني مي كشند، درست زماني كه زنان ساكت  وآرام گرد هم آمده در ورزشگاه آزادي را با باتوم و لگد پراكنده مي كنند، درست زماني كه نزديك به چهل زن را يكهو به بند تاريخي209 اوين مي برند، آنها مي توانند مناظري از همزيستي مسالمت اميز يك گرگ با نوزاد يك انسان را در فلان ايالت دور افتاده  يا كشف تخم مرغ سه زرده را در ايالتي ديگرگزارش كنند.

 كاش مي رفتم حداقل يك دوره كوچولو مي ديدم كه اينجا اصلا كك ام نگزد وقتي زن هاي عرب مراكش و مصر و عربستان از تلاش زنانشان براي رفع تبعيض هاي جنسيتي سخن مي گويند و پز آزادي تحرك زنانشان را مي دهند ، من هم  از گل و بلبل وقناري هاي عاشق گزارش دهم، اصلا به من چه ربطي دارد كه شادي صدر روزهاي آخري كه مي آمدم پز با سواد شدن دختر كوچولويش را به من مي داد، بگذار او و محبوبه عباس قلي زاده با آن صورت پر از خنده شان در زندان تند وتند، ابعاد وزواياي اقدامات يك جمع 32 نفره عليه امنيت ملي يك كشور هفتاد ميليوني را براي بازجوها روشن كنند ،من هم با تمام صورت اينجا لبخند مي زنم و مي گويم:

من از ايران مي آيم، ما به پيروزي بزرگي نايل شديم و اينك 13 نماينده زن در مجلس 290 نفره داريم ، هيچ وزير زن نداريم اما دو معاون رييس جمهور زن داريم ، در مجلس خبرگان ، شوراي نگهبان، مجمع تشخيص مصلحت نظام ، درجمع سفرا ، شهرداران ، استانداران و... تا چشم كار مي كند ردي از زنان نيست و به همين سادگي صداي زنان دربند را فقط از خانواده ها و گاهي هم رسانه ها و وبلاگ ها بايد شنيد.

 چه اهميتي دارد،  من با تمام صورت به جمعيت حاضر لبخند مي زنم و فخر مي فروشم و حتما بلدم عصر هم بروم اطراف دانشگاه تخصصي فلامنكو به  موسييقي زيبا و پر جرات اين سرزمين گوش جان بسپارم و باز فردا دوباره بيايم در همين جمع و هي فخر بفروشم حتما هيچ كس اينجا لوركا را زمزمه نخواهد كرد و نخواهد پرسيد:

چه مي فروشي دختر بي قرار سينه گشوده در باد؟

ومن هم احتمالا پاسخ نخواهم داد:

آب دريا ها را مي فروشم آقا، آب دريا ها

 

اين اشك هاي شور از كجا مي آيد مادر؟

آب دريا ها را مي گريم آقا ،

آب دريا ها

 

 

+ [14:41]

از پرواز جا ماندم  و به همين راحتي ازقطاري هم كه قرار بود دقيقا بعد از نشستن هواپيما ببردم به شهري ديگر جا ماندم .

 حالا به كسي مي مانم كه چندين ساعت از همه چيز و همه كس عقب تر است، مثل همه اين سالها كه هر چه ما دويديم ديگران هم جلوتر از ما و با همان سرعت ما دويدند، ما دويدم ، زمان دويد ، ما سرعت گرفتيم ، همسفرانمان نيز ، گردي كره زمين هم به كمكمان نيامد و به هم نرسيديم ، همه كشورها ، همه آدم ها، تكنولولوژي ، فكر ، صنعت ، اقتصاد، انديشه، همه و همه چيز در همه جا و همه مكان سرعت داشتند و ما همين طور جا مانديم ، آنقدر جا مانديم كه حالا هرچقدر هم داد  بزنيم:

  آ آ آ‌ آ آي ي ي ي ي...  ما دستمان رنگ انرژي هسته اي دارد....آ آ آ آ ي ي ي ي.... ما دهانمان بوي دموكراسي مي دهد....آ آ آ آ آ ي ي ي ي ... ما ديگر بر جاي جاي تنمان ردي از طاعون  و وبا و زخم حقوق بشري نيست ، هيچ كس باورش نمي شود.

جلوتري ها مي شنوند ، نرم برمي گردند ، با طرح خنده اي  بر لب به ما نگاه مي كنند و باز بلند بلند مي خندند، بعد به ما پشت مي كنند، راهشان را مي گيرند و مي روند.

حالا ما مانده ايم و ... حا لا من مانده ام و راه سختي كه پيش روي من است و خنده مسافري كه در كوپه لوكس اين قطاري كه هيچ چيزش به هيچ چيزيم نمي آيد به سرعت كند دست هاي من بر صفحه كليد خيره  شده است ، از كلماتي كه بر صفحه لب تاپ نقش مي بندد اصلا سر در نمي آورد اما خيلي  زود مي فهمد  كه  صاحب اين حروف، خود  مسافري جا مانده  از يك قطار بزرگ تر است.

من مي خواهم به روي خودم نياورم ، سرعتم را تند مي كنم تا از ضرباهنگ تند انگشتانم بر صفحه كليد  به كندي ام پي نبرد و هي غلط مي نويسم. آدم نمي شوم انگار. آخر در راهروهاي پيچ در پيچ و گيج  فرودگاه و ايستگاه قطار هم  از حول عقب نماندني ديگر هي تند  كردم و هي به در و ديوار خوردم و هي گم شدم.

اما آرام آرام گذاشتم ديگر اين انگشتها بيهوده ضرب نگيرند ،  آنجا هم  نفهميدم چرا هي مثل آدم هاي احمق، ترمزم را دور انداخته بودم و الكي الكي سرعت گرفتم و خودم را مي زدم به در و ديوار، كف دستهايم زخم شد از سنگيني ساك و سبد، همه سوغاتي هاي مهتاب و آزاده و نرگس و سياوش ، تمام ويژه نامه ها و كاغذ پاره هام و دست نوشته ها، همه  له و مچاله شدند، اما من هي مثل آدم هاي دست و پا چلفتی که راه را گم کرده اند و هی به بی راهه می روند.....

از پنجره به مسافري نگاه مي كنم كه آرام و قرارش دلم را مي لرزاند،من چقدر جا مانده ام، ما چقدر جا مانده ايم.....

 

            ma

 

 

 

 

+ [20:18]
2007/3/16
با اين همه كلمه كه از در و ديوار ذهن و خيال مي رود بالا ، با اين آشفته حالي كه هيچش نيست دوا جز پناه آوردن به همين كلمات بي پناه ، با اين همه بي خيالي كه كلمات تازه به دنيا آمده را پشت درهاي بسته اداره مجوز مي گذارند جا، چه بايد كرد و چه مي توان كرد؟
وقتي كرور كرور كلمه، پشت موجودي به نام ترس و احتياط ، نفسشان را در سينه حبس مي كنند ، وقتي همين احتياط، دروني مي شود و با خط قرمز هاي بيروني دست به يكي مي كند تا ديگر آنچه بر صفحه مي آيد ، نباشد آني كه مي خواستي و مي پنداشتي،چه بايد كرد و چه مي توان كرد؟
نوشتن در دنياي مجازي شايد پاسخي باشد به يكي از اين چه بايد كردها ، اگرچه ورود به خانواده بزرگ وبلاگ نويسان مرام و مشربي دارد كه من شايد با خلق و خوي و خصلتش خو نكرده باشم وبه همين سبب روزي همسفر نيمه اين ره بودم در فضاي سيمرغ اما امروز كه هر آنچه در روزنامه مي نويسم ديگر همه آنچه نيست كه مي خواهم بنويسم ، دوباره كوله پشتي ام را با خروار خروار كلماتي كه روي دست و دلم باد كرده بودند برداشتم و آمدم تا شايد اهالي اين خانه به سلام دوباره مهمان ناخوانده ديروز و امروزشان پاسخ گويند، تلخ يا شيرين تحملم كنند، از قضاوت شدن خسته ام ، نقدم كنند ، از خالي شدن هراسيده ام ، پر بارم كنند ، از تنها شدن دلتنگم، همراهي ام كنند و از ديگري بودن فراري ام ، گاهي مرا به خود بودن ميهمانم كنند:
سلام.
+ [17:11]