تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
             shad.JPG

کمی خسته ام اما دلزده و مایوس هرگز....خیالی نیست که از گوشه و کنار خبر می رسد این خانه نیز فیلتر شده است...برای روزنامه هر بار مطلب می نویسم خیالی نیست اگر آنجا هم فیلتر شوم.......سفرم را برای ماندن در این شرایط عجیب به تعویق انداخته بودم اما باید بروم با کوله باری سبک تر از همیشه.... با این همه سرشار بودن از زندگی به خودم می بالم که همه را مدیون کلمات ام. باید بخوانم...بخوانم...بخوانم....

باید با داستانکی میزبان همه کسانی شوم که اینجا سنگ تمام گذاشته اند و در بالاترین  و بهترین خلوتگاه مجازی شان پوزخند بزرگی زدند به ریش تنهایی و سانسور.

پی نوشت:

دماسنج معیوب ما دوباره  راه افتاد  گرفت و بر خلاف میل دوستان نازنینم در رسانه های همسایه! مطلب جدیدم در اعتماد ملی امروز کار شد...قهر  در مرامم نیست ...

وقتي به <خوش‌چهره> روي خوش نشان ندهند!

+ [8:41 AM]
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

 نمي خواستم از دلفين‌ها و دلخوري‌ها و دلمردگي‌هاي دو سه روزي كه بر من و مقاله‌ام و مجادله ام با دوستان و رفيقان  گذشت بگويم...دلم براي قصه مكرر حقارت هاي كهنه در اين سرزمين سوخت و مي خواستم از وظيفه سنگين ماموران امر به معروف و نهي از منكر كه كماكان نگران لرزيدن پايه هاي اسلام در روابط ساده پسران و دخترا جوان كه ترمينال شلوغ شهر را جايي امن براي گفتگوی دونفره مي بينند بنويسم، مي خواستم از دل آزردگي حداد عادل از لحن احمدي نژاد بنويسم كه ظاهرا انگ افتراء برايش گران تمام شد و فراموش كرد كه از تريبون مجلس چه كساني متهم به همين انگ دل آزار شده‌اند، بنويسم، مي خواستم از تكرار بغض‌هاي تركيده ياران به جا مانده رئيس جمهور بنويسم و و بگويم  وقتي ياران در همين چند قدمي دولت اين همه ناگفته دارند، انان كه كمي دورتر ايستاده‌اند، چه؟ مي خواستم براي دلخوشي خودم و همه كساني كه ناز انگشتاي رفاقت شان مرحم زخمي شد در اين خانه، قصه كوتاهي از مردان پير روستايم بنويسم كه جملگي برخلاف رسم زنان پير شوهر از دست داده روستا، خانه نونوار كرده اند و تازه عروس آورده اند و دبستان روستا دوباره به همت پيرمردهاي روستا رونق گرفته بنويسم...اما همين يك روز را تحمل كنيد و ماجراي امروز را بشنويد كه  كه چگونه  پشت در خبرگزاري فارس جا ماندم...

آقاي مقدم فر ! مدير عامل محترم خبرگزاري فارس ! دستت را بياور جلو، نترس برادر! حواسم هست كه دست از پا خطا نكنم! مي خواهم به دستهايت نگاه كني تا حساب كار دستت بيايد كه خبرگزاري تحت امر تو بيشتر از تعداد انگشت هاي دست خودت براي من خبر نوشته و خبر آخر هم سرشار از شعف شماست كه اعتمادملي كليه مطالب مسيح علي نژاد را پس از مقاله موهن آواز دلفين ها از سايت اينترنتي اش حذف كرده است.

صبركن برادر! دست هايت را عقب نبر خوب به دستهايت نگاه كن و مردانه بگو اگر به تعداد انگشتان دست تو نه، به اندازه قواره همان انگشت كوچكت ، يك خط خبر از جنابعالي در يكي از خبرگزاري هاي رسمي نه دريك سايت غيررسمي چاپ مي شد چه مي كردي؟ نه! مردانه بگو اگر نيمي از آن خبرها و هجمه ها و حمله ها و تخته گاز رفتن هاي مجموعه تحت نظارت‌ات روزي شامل حال تو شود چه مي كني؟ ولله قسم شرط مي بندم اگر همين كيهان رفيقت يا همين ايران عزيزت دو خط به خبط و خطاي ناكرده ات متهم كند و تورا جيره خوار انگليس و مزدور بيگانه و فرنگ رفته از خدا بي خبري كه براي ملت مستضعف شاخ و شانه مي كشد و چه و چه معرفي كند با سرعت سيصد و شصت هزار كيلومتر در ثانيه از در ساختمان خبرگزاري  مي زدي بيرون و از  كوچه سعيدي با سرعت برق مي رسيدي زير پل حافظ و آنوقت  راسته خيابان انقلاب مي شد جولانگاه هراس تو كه تمام جد و فاميلت هم به گردت نمي رسند تا يك ليوان آب قند بدهند دستت و حال نزارت را سرجايش بياورند.

خب ترس هم دارد برادر! خجالت نكش ! بگذار دستهايت بلرزد، سرت را پايين نينداز! بنشين و با من كمي درددل كن! بگو اي لعنت به اين جماعت كه تو را نديده، اين همه آجر به پنجره كوچك خانه ات پرتاب كرده اند. آنوقت من تو را درك مي كنم و تو مي تواني روي من و قلم ام حساب باز كني كه تا هميشه پشتت مي مانم و نمي گذارم احدي به برادرم تهمت بزند. مي گويم حداقل يك بار ببينيد اش بعد، سنگ و كلوخ  سرازير و سرو كله اش كنيد. خيالت راحت دلم رضا نمي دهد تو راسته خيابان انقلاب را تنها بدوي و درست عين قواره مضحك من پاهايت تا خود دهانت بالا بيايد و هي همه به ريشت بخندند.

و حالا توچه برادر؟ امروز آمده بودم زير پل حافظ، هنوز نپيچيده بودم توي كوچه سعيدي كه دست و دلم شروع كرد به لرزيدن، خوشحال مي شوي از اينكه بگويم براي آمدن به خانه ات ترسيده بودم؟ ترسيده بودم از نامت .

آقاي مقدم ! گفتم نكند آمدن ام به خبرگزاري فارس ، آمدن به خط مقدم با مهمات دشمن تلقي شود و فردا بايد من هم راسته خيابان انقلاب را تا خود آزادي له له بزنم  تا ثابت كنم كه اگر درمانده نبودم به خانه ات نمي آمدم!

اعوان و انصارت در سرويس سياسي خبرگزاري، همان همكاران سابق من اند كه به زعم خود پنداشتم براي ديدن سوژه خبري خود كه  اين روزها برايش زحمت كشيده اند و گفتگو از اين ور آن ور گرفته اند، ذره اي ذوق و كنجكاوي حرفه اي نشان مي دهند، غافل از آن كه اين پندار در دايره حرفه اي همكاران ام كه نان فارس مي خورند غلط افتاد وآنها حاضر نشدند در به روي سوژه خود بگشايند و رسم اخلاق كه نه، مشي انصاف پيشه كنند  و صحت و سقم همين خبر آخر را از خود سوژه بپرسند.

كج خيالي كردم برادر! ظاهرا در قاموس همكارانم رو در رو شدن با سوژه اي كه اين روزها برايش سنگ تمام گذاشته اند، چنان بيگانه با اصول حرفه اي است كه آنها پشت ميز تحريريه نشستن و بر اساس تخيل و توهم  نوشتن را دوست تر مي دارند تا ديدن و به چالش كشيدن سوژه اي كه با پاي خود به پاي ميز كارشان آمده است براي همين آقاي داوري در كسوت دبير سياسي به تلفن نگهباني چنين پاسخ مي دهد كه اكنون پركارترين ساعت روز را طي مي كنيم و وقت ديدار نداريم بي آنكه گوش باز كند تا بشنود اين جامانده در اتاق شيشه اي خبرگزاري خود يكي از سوژه هاي ناب همين چند روزتان بوده كه اينك براي خسته نباشيد آمده است.

شما هم كه منشي مبادي آداب تان رسم خواهري به جاي آورد و پله ها را پايين آمد تا بگويد جلسه مهمتري داريد و من هم انقدر سرم مي شود كه اين جلسه مهمتر از سوژه خبري است كه بيشتر از انگشتان دست خودت و خودم برايش رجز خوانده ايد اين روزها. باشد. برمي گردم .

و برگشتم. اما به خيابان انقلاب نرسيده بالا آورده ام. به حساب بي ادبي ام نگذاريد. عين صداقت است آنچه مي‌گويم و مي دانم كه مي دانيد سخت است رفتن به ميان جماعتي كه متحد و منسجم بر طبل رسوايي ات مي كوبند. سخت بود اما آمدم. من يك نفر بودم و شما يك لشكر ولي هنوز نمي دانم چرا يك لشكر خبرنگار و خبربيار و خبرساز و خبرگزار،  آن همه خبر از يك روزنامه نگار مي نويسد اما  يك لحظه  هم حاظر نمي شود صندلي ميزباني جلو بياورد و اين ميهمان ناخوانده را همانجا ، رودر رو،  به صليب بكشد تا خيالش راحت شود كه من اگر روزنه و روزنامه اي براي دفاع از آن همه اتهام وارد شده به خود داشتم ديگر درخانه شما  را نمي زدم.  براي تكذيب خبر آخر آمده بودم ولي  مي گذارم شما مشعوف حذف‌ام از اعتماد ملي باشيد و اعتماد ملي مردد چاپ يادداشت آخرم در دماسنج اما نمي گذارم  راسته خيابان انقلاب جولانگاه هراس من و نسل من باشد از جماعتي كه نام شان را مي گذارند" برادر" بي آنكه رسم ساده برادري  به جا بياورند.

پي نوشت:

كاش كساني كه به اينجا مي آيند با نشاني اينترنتي خود پيام بگذارند و در مورد موضوع ياري گر باشند...

كاش موضوع انقدر كش نيايد كه يكي از همين روزها به كيهان هم بروم...

كاش درك ساده اينكه اين راه كه ميروم جز وظيفه ساده روزنامه نگار نيست اتفاق افتد و مجبور به توضيح اضافه نباشم...شهرت و رفتن به خارج از كشور و چه و چه چه ...همه را داشتم...آنچه نداشتم تجربه براي كار و اصرار براي اطلاع رساني شفاف بود كه در اين ميانه حاصل شدن اش را آرزو مي كنم.

 

 

+ [6:53 PM]
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

واژه يا كلمه زماني رنگ "توهين" به خود مي‌گيرد كه به كار برنده آن شرم كند، اباء كند و يا جسارت نكند كه آن واژه را در وصف خود به كار ببرد اما با همان جسارتي كه بعد‌ها به تعبير صاحبان قدرت اهانت معنا شد حكايت اين چند روزي كه بر نويسنده " منفور" آواز دلفین ها رفته است را برايتان تصوير مي‌كنم :

همانگونه كه در ذيل عذر خواهي آقاي كروبي از ملت شريف ايران، بنده به توضيحي به همان ملت شريف بسنده كردم تا صادقانه بگويم كه در قاموس اين ناقوس رسوايي‌اش را  خلقي به صدا در آورده، دلفين خلقت ناز طبيعت است كه نياز‌اش را مي‌توان به نياز ملتي نيازمند تعبير كرد كه دست به سوي غير دراز نمي‌كند، اين نياز به آني دامن من نيز گرفت و دست‌هايم به آسماني چنان خالي رها ماند كه هر چه سر و دست تكان دادم و از گلويم آواز تلخ گردن كجي و گرسنگي و گريه بيرون آمد، كسي لقمه به فراخور نياز نداد.

وقتي در يك چشم بر‌هم زدن، نيت و نگاه خير آدم براي نگاهداري و پاسداري از عزت نفس مردمي كه زاري و ذمه هايشان را تاب نداري ، مي شود بحراني كه در يك سوي آن تو هستي و در سوي ديگر آن مردمي كه درمقابلت گذارده مي شوند، آنگاه غير از آن است كه خود مي شوي دلفين معركه و هي سر و دست مي‌جنباني و هي دهان باز مي‌كني و هي آواز غريبي مي خواني و هي جماعتي به وجد مي‌آيند و مي‌بالنند بر اين ميدان رقص و آوازي كه تو مي‌شوي تنها دلفين ميدان.

اصلا نمي دانم خطابم بايد به كه باشد؟  به كيهان كه تيتر و گزارش نخست اش ماجراي دلسوزي اش براي مردم بود يا به خبر گزاري فارس كه چنين در دفاع از ملت به تكاپوي مصاحبه هاي سلسله‌اي افتاد يا به روزنامه ايران كه گزارش خبري اصلي يك روز پركارش را به حكايت غريب آواز دلفين ها اختصاص داد يا به سرمقاله نويس جام جم و ايران و جمهوري اسلامي و تلوزيون و راديوي جمهوري اسلامي كه در چندين بخش خبري بر اين واقعه مرثيه خواندند و يا چه مي دانم همه آن  اظهارنظركنندگان مجلسي و مطبوعاتي كه سنگ تمام گذاشتند در دفاع از ملت يا به سكوت سنگين رسانه هاي اصلاح طلب كه مفتخرم به بي دفاعي  از آنان تا خيال جماعتي تخت شود كه اين دلفين تنها هم اگر بماند باز خوب بلد است آواز بخواند و گردن كج كند به سوي همه آناني كه بر طبل رسوايي اش چنان كوبيدند كه صدايش باز هم تا دل دهكوره‌هاي شمال رفت و باز هم بايد جمعي را حساب چنين پس داد كه ولله من نه پول بي بي سي در حلقومم است و نه از بیگانه نانی به سفره آورده‌ام و نه به سامانه‌هايي چنين فراخ و گشاد كه فارس و كيهان و سرمقاله نويسان روزنامه دولتي و ياران اش نشان داده‌اند اتصالي كوچك دارم نه اینکه نمی توانستم بلکه نخواستم.

من كه گفته بودم ملت را وادار به زار زدن نياز‌هايشان نكنيد و بگذاريم عزت نفس شان پا برجا بماند اما ظاهرا كساني عمر خنده شان به درازاي عمر گريه ماست. باشد من مي شوم دلفين معركه، گريه مي كنم، گردن كج مي كنم ، نداشته‌هايم را زار مي‌زنم  شما هم اگر مرادتان حاصل شد، يك دل سير بخنديد به سمفوني سادگي و سخت جاني و سماجت كسي كه به هزار سنگ و آجر هم سرش نمي‌شكند و همچنان مي‌ماند وسط ميدان و منت كشي مي‌كند براي ماندن در مهيني كه ظاهرا اين روزها مام از ما بهتران شده است.

برادران مسلمان من! كه رسم  ساده مسلماني در سطر سطر خبرهايتان غريب افتاده است، من يك دخترساده روستايي هستم كه حتي اگر بخواهم آنگونه كه شما در اين چند روزه جار زده‌ايد به منابع سياسي و مالي اسپانيا و فرانسه و لندن و تلوزيون‌هاي سلطنتي و سامانه هاي خارجي وصل شوم ، بلد نيستم ، دست و دلم مي‌لرزد. احساس گناه مي‌كنم ، اصلا مي ترسم. نه ترس از شما. ترس از خداي خودم  كه در قاموس شما تعبيري دگرگونه دارد ، ترس از باورهايم . ترس از پدر و مادرم  كه به داشتن شان تا هميشه مغرورم.

 من كه مي‌دانم گردن كج كردن چه چندشي را در درونم مي‌جوشاند  تازه هرچه قدر هم كه گردن كج كنم صد سال ديگر هم شما باور نمي‌كنيد و سند تان همان چند خط بي مستندي است كه این روزها  به ديدارها و ملاقات‌هاي نداشته‌ام  در اروپا اشاره كرده‌ايد اما خوب گوش كنيد! پول تمام اجاره خانه‌ام در ايران در همين چند ماه كوتاهي كه به لندن براي يك دوره آموزش زبان انگليسي رفته بودم و نه بورسيه تحصيلي،  شده بود اجاره يك تخت خواب كوچك و نه حتي يك اتاق و حتي پول غذاي معمولي كه شما ميل مي كنيد را هم با جان كندن و از راه نوشتن در روزنامه ‌هاي داخل ايران مهيا كرده ام که میزان این اجاره و آن حقوق را هم کار دشواری برایتان نیست با چک کردن حساب بانکی اعضای خانواده ام مطلع شوید. مثل جماعت مدعي نمي بالم كه هيچ وسوسه اي در كار نبود اما به هيچ دعوت كاري پاسخ نگفتم تا سربلند برگردم به كشوري كه دو سال است كتابم در وزارت ارشادش خاك مي‌خورد ، سه سال است كه پشت درهاي بسته مجلس اش مانده‌‌ام و براي ورود به حوزه‌هاي خبري نیز چنان به نام ام مي‌نگرند كه انگار نام يك جذامي را پيش چشم شان گذاشته اند. به خانه ام برگشتم تا به همه آناني كه در رسانه هاي شان دهها وصله ناچسب به تنها يك نفر چسبانده اند، بگويم آنقدر خوب زندگي كرده ام كه هيچ هراسي از نا خوبي هاي شما نداشته باشم.

دوستان رسانه اي من! آن ديدار‌هايي كه پيش از اين كيهان شريعتمداري بزرگوار در سازمان  سيا و نهادهاي اطلاعاتي و امنيتي اروپا از آن نشاني اش را داده بود و شما هم اين روزها به آن اشاراتي داشتيد در حد و قواره مني كه گفته ايد جز "لجن پراكني" نمي دانم ، نيست. خيالتان تخت همين "لائيك" و بي دين خوانده شما كه با اخراج اش از مجلس خوشحال شده ايد و اينك كروبي و مدعي العموم را توصيه به اخراج اش از روزنامه و عرصه رسانه‌اي داخلي كرده‌ايد با صد مشت و مشي نابرادرانه شما ته دل اش خالي نمي‌شود خاصه آنكه اينبار كاري كرده‌ايد كه هيچ اصلاح طلب و روزنامه نگاري هم كنارم نماند ه است و سطري  و سخني يافت نمي كنيد كه در آن ياري يا دوستي در روزنامه‌اي به يك دلجويي ساده بسنده كند و بگويد حتي اگر خطا هم هست رسم‌اش خطابه  و خار درچشم فرو كردن نيست.

همکاران  ارزشی مدارم! من که تاکنون چندین بار در دادگاه شما بی قاضی و محمه احکام متعددی نصیبم شده. بی آنکه فرصت دفاع یابم   ولی اگر صادقانه از شما بخواهم دادگاهی برگزار کنید و در محضر همین مردمی که از توهین به آنها دلتان شکسته است محاکمه ام کنید  و مشتاقانه از سرداران ارزش ها بخواهم فقط یک مورد جیره خوار بودن تلوزیون سلطنتی انگلیس را به مردم ثابت کنید رضایت می دهید ؟

 باز هم در خانه مي ‌مانم تا خبرنگار، روزنامه نگار، نويسنده و مشتري كسب تجربه در همين كشور باقي بمانم و سفري هم اگر بروم كوله بارم هميشه سبك تر از آن است كه ناي كشيدن اش را در برابر چشمان تيزبين شما نه،  شانه و توان خودم داشته باشم..حال شما هرچقدر دين و ايمان تان بر ايمان ضعيف ما شرم نمي كند دست هايتان را بالا ببريد ، من هم شرمي از دلفين بودن و ماندن در میدان و آواز خواندن براي كساني كه اين نياز را هم جز به تمسخر نخواهند گرفت، ندارم .

 

پي نوشت:

فرصتي اگر يابم؛

يكي از همين روزها به كيهان مي روم تا از نزديك ببينند كه من  بیشتر شبیه  به  يك دلفين هستم نه" عنكبوت" و" گاو"  و ابایي هم ندارم تا واژه گانی را که در مورد دیگران به کار بردم در مورد خود نیز به کار ببرم اما آیا كيهان نشينان و رئيس شان هم  مي توانند واژه گانی را که در تمام عمر حرفه اي شان در وصف دیگران به کار برده اند برای خود  نيزبه کار ببرند؟ مگر در مکتب تان توصیه نشده که حتی به بت های خود هم نا سزا نگویید؟

روز بعد به خبرگزاري فارس مي روم تا چشم در چشم همکارانم نگاه كنم که  باور كنند كروبي ، خاتمي، احمدي نژاد و همه اين مردان سياست مي آيند و مي روند اما حس شرمندگي جا مانده از دروغ تا هميشه مي ماند و دل مي لرزاند .

یک روز دیگر به دفتر آقاي رئيس جمهور مي روم تا اولا به جوانفكر بگويم: برادر! به نم اشكي كه از نا مسلماني ها بر چشم ما نشست مي بالم ، چرا که او تنها مرد اين معركه تلخ بود كه ريش و جاي مهر به ما نفروخت و سپس به همکار پارلمانی که اینک ردای مدیرکلی تمام رسانه های دولت را بر دوش دارد ، بگويم تو غصه بغرنجي زندگي ما را نخور كه لذت اش بهتر از زندگي بي رنج  توست .

 

پی نوشت ۲:

باید بگویم وبلاگستان نمی گذارد که روزنامه نگار تنها بماند و این چه غرور آفرین است که دیگر سانسور مفهومش را در عرصه رسانه ای از دست می دهد. قدردان همه کسانی که نوشتند هستم حتی آنان که منصفانه نقدم کردند.

 

 

    

+ [6:5 PM]